پسربچه
تیتراژ آغازین فیلم اینگونه است: «کمدیای با یک لبخند و شاید یک قطره اشک». ادنا (Edna) پس از ترک بیمارستان خیریه و عبور از کنار یک مراسم عروسی در کلیسا، نوزاد خود را با یادداشتی ملتمسانه در یک لیموزین میگذارد و میرود تا خودکشی کند. لیموزین توسط دزدانی ربوده میشود که نوزاد را کنار یک سطل زباله رها میکنند. چارلیِ ولگرد نوزاد را پیدا کرده و خانهای برای او فراهم میکند. پنج سال بعد، ادنا به یک ستاره اپرا تبدیل شده اما به امید یافتن پسرش، کارهای خیریه برای جوانان محلههای فقیرنشین انجام میدهد. پزشکی که توسط ادنا فراخوانده شده، یادداشت را پیدا کرده و حقیقت را درباره «بچه» میفهمد و آن را به مقاماتی گزارش میدهد که برای گرفتن بچه از چارلی میآیند. قبل از رسیدن به یتیمخانه، چارلی بچه را پس میگیرد و به یک مسافرخانه ارزانقیمت میبرد. صاحب مسافرخانه خبر پاداش برای یافتن بچه را میخواند و او را نزد ادنا میبرد. چارلی بعداً توسط یک پلیس مهربان بیدار شده و در عمارت ادنا دوباره به بچه ملحق میشود.
سال انتشار: 1921 کارگردان: Charles Chaplin ژانر: Comedy، Drama، Family نویسندگان: Charles Chaplin امتیاز: 8.2نقدها و نظرات
Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49
بامزه و خندهدار. سخته بشه چیز جدیدی درباره این فیلم یا چارلی چاپلین (Charles Chaplin) گفت. اون فقط یه داستان کامل رو با کلی المان مختلف ارائه میده. بازی جکی کوگان (Jackie Coogan) هم واقعاً چشمگیره.
2016-02-25
Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49
اگه از این نقد خوشتون اومد، لطفاً به وبلاگم «سینمای کلاه قدیمی» (Old Hat Cinema) سر بزنید... دو ولگرد کوچولو. شگفتانگیزترین چیز درباره فیلم «پسربچه» (The Kid) چارلی چاپلین اینه که ژانویه ۱۹۲۱ اکران شده. یعنی این فیلم ۱۰۰ سالهست! یک قرن از زمان ساخت، اکران و اولین تماشاش گذشته و هنوز هم میشه امروز ازش لذت برد. نسخهی DVD که من دیدم کیفیت خیلی خوبی داشت، تصویر عالی بود و حس میکردم دارم یه تیکه مهم از تاریخ سینما رو تماشا میکنم.
با این حال، «پسربچه» اصلاً جزو فیلمهای محبوب من از چاپلین نیست. در واقع، دو تا از سه فیلم برتر من اصلاً صامت نیستن، بلکه نمونههای عالی کارهای متاخر چاپلین هستن: «موسیو وردو» (۱۹۴۷) و «لایملایت» (۱۹۵۲). و سومین فیلم محبوبم، شاهکار سال ۱۹۳۶ یعنی «عصر جدید»، فقط دو سومش صامته!
داستان فیلم خیلی سادهست: ولگرد کوچولوی محبوب ما یه ولگرد کوچولوی دیگه پیدا میکنه و اون بچه سر راهی رو مثل بچه خودش بزرگ میکنه. سالها میگذره و اونها با هم، با قدرت عشق و کمدی، از زندگی فقیرانهشون فراتر میرن. «حرفهایِ خندهدار» عبارتیه که به نظرم توصیف مناسبی برای چاپلینه. اون یه نابغه هنری بود و میدونست داره چیکار میکنه و چطور مخاطب رو درگیر کنه. در واقع، این اولین فیلم بلندش بود و پنج ماه و نیم طول کشید تا فیلمبرداریش کنه، که برای تولید یه فیلم تو سال ۱۹۲۱ زمان خیلی زیادی بود. چاپلین البته نه تنها بازیگر نقش اول بود، بلکه نویسندگی، کارگردانی، تهیهکنندگی و آهنگسازی فیلم رو هم خودش انجام داد!
جکی کوگان (Jackie Coogan) در نقش «بچه» فوقالعاده بود و طیف وسیعی از احساسات رو نشون داد و خیلی ماهرانه با احساسات بیننده بازی کرد. پدرش، جک کوگان بزرگ، موقع فیلمبرداری مربی پسرش بود و چاپلین هفتهای ۱۲۵ دلار بهش میداد و خودش هم چند تا نقش کوتاه تو فیلم بازی کرد.
میگن چاپلین و کوگان پشت صحنه هم مثل توی فیلم با هم صمیمی بودن و چند هفته اول فیلمبرداری، چاپلین هر یکشنبه پسر رو به شهربازی یا جاهای تفریحی دیگه میبرد. این رابطه رو یا تلاشی از طرف چاپلین برای بازپسگیری کودکی ناخوشایند خودش میدونن، یا شاید هم به یاد پسر خودش بود که سه روز بعد از تولد از دنیا رفته بود.
فیلم «پسربچه» یه سکانس رویای واقعاً عجیب داره که توش ولگرد دم در خونهش خوابش میبره و خواب میبینه همه — از جمله خودش — فرشته یا شیطان هستن. خودش رو به شکل یه فرشته با بالهای سفید و پردار و یه چنگ تو دستش تصور میکنه. بقیه، از جمله قلدر محله، به شکل شیطان با لباسهای تیره و شاخ روی سرشون ظاهر میشن. حتی یه سگ کوچولو که با سیم آویزون شده، با لباس فرشته تو هوا شناوره! این یکی از عجیبترین و غیرقابلتوضیحترین سکانسهای رویاییه که تو یه فیلم دیدم، ولی با این حال به طرز عجیبی جذابه.
جنبههای فنی این فیلم — چه تو سکانس رویا و چه بقیه فیلم — وقتی در نظر بگیریم که صد سال پیش ساخته شده، یعنی زمانی که خودِ مدیوم سینما کمتر از سی سال قدمت داشت، شگفتانگیزه. اینکه این فیلم یکی از بهترین کارهای چاپلین هست یا نه، به نظر هر بیننده بستگی داره، اما نمیشه انکار کرد که این یه فیلم نقطه عطفه و جایگاه مهمی تو تاریخ سینمای آمریکا داره. ارزش دیدن رو داره، شاید حتی بیشتر از یک بار. همونطور که کارت تیتراژ اول فیلم میگه، این «فیلمی با یک لبخند — و شاید یک قطره اشک» است.
Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49
زنی فقیر (ادنا پورواینس) مجبوره فرزندش رو رها کنه به این امید که زندگی بهتری پیدا کنه - پس اون رو با یه یادداشت کوتاه پشت یه ماشین میذاره. دو نفری که بچه رو پیدا میکنن نمیخوان دردسر داشته باشن، پس اون رو پشت یه سری زباله میذارن که اونجا توسط ولگرد (چارلی چاپلین) پیدا میشه. حالا اونم زیاد اهل بچهداری نیست، اما حضور یه پلیسِ حواسجمع باعث میشه نتونه همینطوری بچه رو تو کالسکه یه زن دیگه ول کنه.
پنج سال میگذره و این دو تا تبدیل به یه تیم دونفرهی معرکه شدن - پسربچه (جکی کوگان) به شیشهها سنگ میزنه و پدرخواندهش شیشهها رو تعمیر میکنه! در همین حال، مادر تو بازیگری موفق میشه و پدر واقعی پسر هم همینطور - اما رابطهی اونها تموم شده و مادر کمکم دلتنگ بچهش میشه و شروع میکنه به جستجو. وقتی مقامات متوجه خرابکاریهای این دو نفر میشن، سعی میکنن بچه رو بگیرن و به یتیمخانه ببرن - و اینجاست که همه چیز به اوج خودش میرسه.
یه پیوند دلنشین اینجا بین چاپلین و کوگانِ پرانرژی شکل میگیره. کارگردانی چاپلین هم مهارتهای بازیگریشون رو نشون میده و هم عمق فقری که توش زندگی میکردن و باعث میشد مردم تصمیمات وحشتناکی مثل رها کردن بچههاشون بگیرن. پایان فیلم دقیقاً همونیه که باید باشه، پس منتظر اتفاق خیلی بدی نباشید - سکانسهای بالهای فرشته هم تو اواخر فیلم، اراده و کمدی رو خیلی خوب با هم ترکیب کرده. این فیلم هم لبخند به لبتون میاره و هم با احساساتتون بازی میکنه؛ واقعاً یه اثر کلاسیک و موندگاره.