سانست بلوار
در هالیوود دهه ۵۰، «جو گیلیس» (Joe Gillis) فیلمنامهنویس گمنامی است که نمیتواند آثارش را به استودیوها بفروشد. او غرق در بدهی است و به فکر بازگشت به زادگاهش برای کارمندی در یک اداره است. هنگام فرار از دست طلبکارانش، ماشینش پنچر میشود و او آن را در حیاط یک عمارت رو به زوال در بلوار سانست پارک میکند. او با مالک عمارت، «نورما دزموند»، ستاره سابق سینمای صامت آشنا میشود که به تنهایی با پیشخدمت و رانندهاش «مکس فون مایرینگ» زندگی میکند. نورما دچار روانپریشی است و باور دارد که به صنعت سینما بازخواهد گشت؛ او توسط مکس که در گذشته کارگردان و همسرش بوده و هنوز عاشق اوست، از دنیای بیرون ایزوله شده است. نورما به جو پیشنهاد میدهد که به عمارت نقل مکان کند تا در نوشتن فیلمنامهای برای بازگشتش به سینما به او کمک کند. این نویسنده خردهپا به معشوق و جیرهخوار او تبدیل میشود. وقتی جو عاشق یک نویسنده جوان و مشتاق به نام «بتی شیفر» میشود، نورما از شدت حسادت کاملاً دیوانه شده و جنون او به پایانی تراژیک ختم میشود.
سال انتشار: 1950 کارگردان: Billy Wilder ژانر: Drama، Film-Noir نویسندگان: Charles Brackett، Billy Wilder، D.M. Marshman Jr. امتیاز: 8.4نقدها و نظرات
Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49
یک اثر کلاسیک که حتماً باید در لیست تماشا باشد. گلوریا سوانسون فوقالعاده است.
2014-06-16
Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49
**یکی از بزرگترین فیلمهای عصر طلایی هالیوود.**
این فیلم واقعاً خاصه. نه تنها چیزهای زیادی از دنیای هالیوود در دوران اوجش به ما نشون میده، بلکه پرده از ایگو، غرور و تلاشهای غولآسای بازیگران برای حفظ حرفهشون و موندن زیر نور نورافکنها برمیداره. این اثر که با کارگردانی درخشان بیلی وایلدر ساخته شده، از نظر خیلیها یکی از بزرگترین کلاسیکهای تاریخ سینماست که سرگرمی، ارزش هنری و اهمیت فرهنگی رو با هم ترکیب کرده. در سال ۱۹۵۱، سه جایزه اسکار (بهترین فیلمنامه، بهترین مدیریت هنری فیلم سیاه و سفید و بهترین موسیقی متن فیلم کمدی) رو برد و کاملاً پتانسیل بردن اسکار بهترین بازیگر زن رو هم داشت. اما خب، این جوایز هیچوقت کاملاً عادلانه نیستن، مخصوصاً در سالهایی که فیلمهای خوب انقدر زیاد بودن.
فیلم با اون صحنه نمادین مرد مرده توی استخر شروع میشه و ما رو کنجکاو میکنه تا بفهمیم چطور کار به اینجا کشید. داستان ما رو با یه فیلمنامهنویس معمولی آشنا میکنه که برای نوشتن یه فیلمنامه موفق که بتونه به حرفهاش تکونی بده، دستوپا میزنه. اون بدهکاره، توی دردسر جدی افتاده و از فرصتی که پیش میاد استفاده میکنه تا به قیمت وقت گذروندن با یه بازیگر بازنشسته سینمای صامت، پول راحتی به جیب بزنه. بازیگر استخدامش میکنه تا فیلمنامهای رو که خودش برای بازگشتش نوشته، بازنویسی و تایپ کنه. فیلمنامه افتضاحه و نویسنده میدونه که این فیلم هیچوقت ساخته نمیشه، اما مجبور به سکوت میشه و شاهد عینی از دست رفتن تدریجی عقل و هوش این ستاره سابق میشه. البته اوضاع وقتی پیچیده میشه که اون آزادی فردیش رو از دست میده و به هوسها و خواستههای معشوقهاش وابسته میشه.
با وجود داستانی بودن، فیلم بر اساس چندین واقعیت پراکنده ساخته شده: یکی از اونها که خیلی واضحه، سقوط چندین بازیگر در جریان انتقال از سینمای صامت به ناطق هست. بازیگران بزرگی بودن که روی پرده عالی به نظر میرسیدن و بیان بدنی و چهره فوقالعادهای داشتن، اما به خاطر چیزهای سادهای مثل تسلط کم به زبان انگلیسی یا لهجه عجیب، از این دوران گذار جون سالم به در نبردن. بقیه هم اصلاً نمیدونستن چطور باید خودشون رو با این نوآوری وفق بدن. فروپاشی حرفهای و زندگی شخصی اونها منجر به الکلیسم، مواد مخدر و اختلالات روانی شد. فیلم تونسته تقریباً تمام اینها رو در یک شخصیت خلاصه کنه: نورما دزموند، مظهر یک ستاره سقوطکرده.
تیم بازیگری چندین نام شناخته شده داره که سه نفرشون - ویلیام هولدن، اریش فون اشتروهایم و البته گلوریا سوانسون - بهترین بازی عمرشون رو ارائه دادن. البته نمیشه نادیده گرفت که سوانسون خودش ستاره بزرگ سینمای صامت بود و هولدن هم بعد از این فیلم به بازیگر بسیار پرخواهی تبدیل شد و دو سال بعد اسکار گرفت. اما شکی نیست که این فیلم هر سه نفرشون رو جاودانه کرد.
از نظر فنی، فیلم بینقصه و این موفقیت مدیون دیالوگهای درخشان، شخصیتپردازی عالی و شیوه فوقالعادهایه که وایلدر تونست بهترین بازی رو از سوانسون بگیره؛ بازیای که همونقدر که درخشان و دشواره، تحریکآمیز هم هست (مخصوصاً برای خیلی از ستارههای هالیوود که خودشون رو در این شخصیت میدیدن و بهشون برمیخورد). با ریتمی عالی، فیلم زمان رو هدر نمیده و اجازه نمیده فضای تنش و درام از تبوتاب بیفته. عمارت فیلم که متعلق به خانواده گتی بود، خودش به یه شخصیت تبدیل میشه و نماد بارز شخصیت آشفته ساکنش هست. فیلمبرداری سیاه و سفید هم با جزئیات و زوایای دوربینش، حس دراماتیک فیلم رو دوچندان میکنه. موسیقی متن شاید خیلی موندگار نباشه، اما موثر و کاربردیه.
Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49
«گیلیس» (ویلیام هولدن) یه فیلمنامهنویس بیپوله که داره دستوپا میزنه تا غرق نشه. مدتیه موفقیتی نداشته، ماشینش در شرف توقیفه و رئیسش هم کاری براش نداره. موقع فرار از دست مامورهای توقیف خودرو، وارد حیاط یه عمارت قدیمی و مخروبه میشه. وقتی ماشینش رو توی گاراژ قایم میکنه، صاحبخونه اون رو با یه مامور کفنودفن اشتباه میگیره! وقتی متوجه اشتباهش میشه ازش میخواد بره، اما قبلش گیلیس میگه که شغلش چیه. زن یه فیلمنامه داره؛ صدها صفحه فیلمنامه. بهش پیشنهاد کار، شامپاین و خاویار میده تا فیلمنامه رو ویرایش کنه تا «نورما دزموند» (گلوریا سوانسون)، ستاره سابق سینمای صامت، بتونه اون رو به کارگردان محبوبش «سیسیل بی. دمیل» ارائه بده و دوران درخشانش رو دوباره شروع کنه.
گیلیس که اولش فقط به فکر پوله، قبول میکنه و چیزی که در ادامه میبینیم، یه داستان استادانه از عشق، وابستگی، جاهطلبی و توهمه که سوانسون توش میدرخشه. از همون اول برامون روشنه که اون خیلی با واقعیت فاصله داره و اگه به خاطر پیشخدمت وفادارش «مکس» (اریش فون اشتروهایم) نبود، شاید سالها پیش قربانی افسردگی خودش میشد. هولدن هم اینجا در اوجه؛ خودخواهی اولیهاش کمکم تغییر میکنه و شروع میکنه به اهمیت دادن به این زن که روزبهروز بیشتر توی رویاهاش غرق میشه. دیالوگها ترکیبی از روایتهای صادقانه هولدن و گفتگوهای بین شخصیتهاست که بعضی از بهترین جملات تاریخ سینما رو خلق میکنه: «من هنوز بزرگم، این دنیاست که کوچیک شده!». زوال عقل و بیثباتی «دزموند» به شکلی هنرمندانه توسط ستارهای نمایش داده میشه که خودش سینمای صامت رو خوب میشناخته. فون اشتروهایم هم نقش مکملش رو با وقار تمام بازی میکنه. با اینکه داستان فرعی «بتی شیفر» رو خیلی دوست نداشتم چون از شدت داستان اصلی کم میکرد، اما به خوبی نشون داد که حسادت چقدر میتونه قدرتمند باشه. این یه فیلم فوقالعادهست که هنوز هم روی پرده بزرگ آدم رو مسحور میکنه.
Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49
عالی! «سانست بلوار» یه فیلم درخشان محصول ۱۹۵۰ هست. باید بگم که اواسط فیلم برام یه ذره کمتر از شروع و پایانش جذاب بود، اما با این حال در کل قطعاً از تماشاش لذت بردم. عاشق دیالوگها هستم، موسیقی متن هم عالیه. ویلیام هولدن و گلوریا سوانسون در کنار هم روی پرده معرکه هستن، اون هم در داستانی که به بهترین شکل روایت شده.
2023-05-19
Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49
به نظر من... این رسماً یه فیلم ترسناکه. یه ستاره مجنون و افولکرده دوران صامت، یه نویسنده بدشانس رو به خونهاش راه میده و اساساً اون رو مثل یه اسباببازی یا گروگان نگه میداره. اون یه کشش ترسناک به این مرد خیلی جوونتر از خودش داره. خونه و پیشخدمتش انگار مستقیم از دل فیلمهای ترسناک استودیو «همر» اومدن. با همه اینها... من عاشق این فیلمم. انتخاب بازیگرها عالیه. ویلیام هولدن یکی از بهترین بازیهای عمرش رو ارائه میده. گلوریا سوانسون نقش یه آدم مختل رو فوقالعاده بازی میکنه. و فون اشتروهایم هم انتخاب هوشمندانهای بود؛ حس میکنی برای صاحبکارش هر کاری میکنه... حتی قتل. نویسندگی خیلی پختهست و کارگردانی بیلی وایلدر هم جزو بهترین کارهاشه. برای کسایی که در برابر فیلمهای سیاه و سفید مقاومت میکنن... تعصب رو کنار بذارید و این فیلم رو ببینید. حرف نداره.
2025-07-23