Interlude
داستان زن جوانی به نام هلن بنینگ که برای کسب تجربه زندگی و یافتن عشق به مونیخ سفر میکند. او در حین کار در «آمریکا هاوس»، با رهبر ارکستر سمفونی مشهوری به نام تونیو فیشر آشنا شده و رابطهای را با او آغاز میکند. به زودی متوجه میشود که این مرد ابعادی فراتر از موسیقیاش دارد، از جمله همسری به نام رنی فیشر، اما ماجرا به همینجا ختم نمیشود و او حقایق بیشتری را کشف میکند. هلن در حالی که با فراز و نشیبهای زندگی دستوپنجه نرم میکند، همزمان مورلی دوایر، پزشکی از کشور خودش که در بیمارستانی در مونیخ مشغول به کار است، از او خواستگاری میکند. او کدام یک را انتخاب خواهد کرد؟
سال انتشار: 1957 کارگردان: Douglas Sirk ژانر: Drama، Romance نویسندگان: Daniel Fuchs، Franklin Coen، Inez Cocke امتیاز: 6.2نقدها و نظرات
CinemaSerf (منتقد)
با میانجیگری به موقع یک مجری تلویزیونی (جان کلیز)، «سالی» خبرنگار (باربارا فریس) به «زلتـِر» استاد رهبری ارکستر بداخلاق (اسکار ورنر) معرفی میشود و موفق میشود یکسری حقایق مگو و افشاگرانه از زیر زبان او بیرون بکشد و منتشر کند. زلتر که کمی خجالتزده شده، با پیشنهاد مدیربرنامهاش تصمیم میگیرد تا خوابیدن گرد و خاک (و شکایتهای حقوقی) کمی استراحت کند، پس به خانه مجللش برمیگردد؛ جایی که همسرش (ویرجینیا ماسکل) و خانواده جوانش زندگی آرامی دارند. اما از همان ابتدا مشخص است که این مرد هیچ ابایی از هوسرانی ندارد، بنابراین دیدار مجددش با سالی جوان و تاثیرپذیر، شروع ماجراهایی بیمزه و تکراری میشود برای مردی که استعدادش در رهبری ارکستر، دستکم گرفته میشود در برابر استعدادش برای له کردن تمام کسانی که دوستش دارند یا دوستشان دارد! حتی دوستش «لری» (دونالد ساترلند) که در آستانه طلاق است به او درباره عواقب این کوتهفکریها هشدار میدهد، اما این مرد انگار قرار نیست از خطاها و هوسبازیهای آسیبزایش درس بگیرد. در این میان، سالی بین احساسات جدیدش به این مرد و نامزد قبلیاش معلق میماند.
با اینکه ساخت فیلم جزئیات ظریف خوبی دارد و موسیقی متن آن ترکیبی بینظیر از آثار اورجینال ژورژ دلرو با تنظیمهای زیبایی از بتهوون، برامس و دورژاک است، اما کل فیلم داستانی نسبتاً بیروح و بیخاصیت درباره مردی است که تقریباً هیچ ویژگی دوستداشتنیای ندارد. من مدام به جای اسکار ورنر، دیوید همینگز را در نقش تصور میکردم و هرچه درام جلوتر میرفت، بیعلاقهتر میشدم؛ نه داستان برام مهم بود نه شخصیتها. البته به جز همسر بیچاره فیلم که سردرگمیاش از رفتارهای بد او با خودش و بچههایش، به زیبایی و صبوری توسط ماسکلِ آماده بازی شده بود و کمی وقار به این ماجراهای نه چندان اخلاقی بخشید. گمانم این فیلم میخواسته یک بررسی شخصیت تلخ از مردی شوریده باشد که کارش تمام زندگیاش را گرفته و اعتیاد ناشی از آن، تمام زیادهرویها و بیملاحظهگیهایش را در ذهنش توجیه میکند؛ اما خب وقتی کاراکتر برایت مهم نباشد، دیگر بقیهاش هم مهم نیست.