پرواز برفراز آشیانهٔ فاخته
«مکمورفی» (McMurphy) سابقه کیفری دارد و بار دیگر به دردسر افتاده و توسط دادگاه محکوم شده است. او برای فرار از کارهای اجباری در زندان، تمارض به دیوانگی میکند و به بخش بیماران روانی فرستاده میشود. در آنجا، مکمورفی شاهد سوءرفتارها و تحقیرهای پرستار مستبد، «رچد» (Nurse Ratched) است که با بهرهجویی از نقاط ضعف بیماران، قدرت و برتری خود را حفظ میکند. مکمورفی و سایر بیماران با هم متحد میشوند تا در برابر این پرستار سنگدل ایستادگی کنند.
سال انتشار: 1975 کارگردان: Milos Forman ژانر: Drama نویسندگان: Lawrence Hauben، Bo Goldman، Ken Kesey امتیاز: 8.7نقدها و نظرات
Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49
**درباره احمقانهترین تئوریهای اینترنتی**
تئوریهای سینمایی زیادی وجود داره، اما احمقانهترینشون این مزخرفیه که کل اینترنت رو پر کرده و ادعا میکنه که «چیف» (the Chief) به این دلیل مکمورفی (McMurphy) رو که دیگه واکنشی نشون نمیداد کشت، چون فکر میکرد مکمورفی داره بهش بیمحلی میکنه! این احمقها ادعا میکنن چیف متوجه جای زخمهای روی سر مکمورفی نشده و فقط فکر کرده اون داره نادیدهاش میگیره، برای همین از روی عصبانیت میکشتش. واقعاً مسخرهست. چیف مکمورفی رو از روی «مهربانی» کشت. چیف داشت مکمورفی رو آزاد میکرد؛ مردی که زمانی پر از شور و حال بود و حالا به لطف اون پرستار کنترلگر، یعنی «پرستار رچد» (Nurse Ratched)، به یک گیاه تبدیل شده بود. این فیلم کلاسیک بعد از این همه سال هنوز هم عالیه و داستان جذابی از شکلگیری دوستیها در یک تیمارستان رو روایت میکنه. جک نیکلسون (Nicholson) در بهترین نقشآفرینی عمرش میدرخشه و بازیگرانی مثل کریستوفر لوید (Christopher Lloyd)، برد دوریف (Brad Dourif) و دنی دویتو (Danny DeVito) هم به خوبی حمایتش میکنن.
Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49
***روح آزادی در برابر روح قانونگرایی افراطی***
داستان در اوایل دهه ۶۰ اتفاق میافته و درباره ورود «آر.پی. مکمورفی» (R.P. McMurphy) با بازی جک نیکلسون (Jack Nicholson) به یک آسایشگاه روانی در سیلمِ اورگان (جایی که فیلمبرداری شده) هست. اون برای فرار از زندان، کارت «بیماری روانی» رو بازی میکنه و فکر میکنه مثل آب خوردن میگذره، اما اشتباه میکنه، اونم چه اشتباه بزرگی. در ظاهر همه چیز در بیمارستان خوب به نظر میرسه و پرستار رچد (Nurse Ratched) با بازی لوئیز فلچر (Louise Fletcher) مثل یک ناظر مهربون به نظر میاد، اما زیر پوست این آرامش، اتفاقات شومی در جریانه.
«دیوانه از قفس پرید» (One Flew Over the Cuckoo's Nest - 1975) فیلمیه که هر چی پختهتر بشید، بیشتر قدرش رو میدونید. من وقتی جوونتر بودم دیدمش و با اینکه فکر میکردم خوبه، اما خیلی از مفاهیم عمیقش رو درک نکردم. فیلم از نحوه برخورد نهادها با بیماریهای روانی انتقاد میکنه. «درمان» اونها بیهوده است و فقط بیمارها رو به خودِ اون نهاد وابسته میکنه تا وجود خودش رو توجیه کنه. مکمورفی تهدیدی برای این ساختاره و به همین خاطر باید «حذف» بشه.
خیلیها از فیلم انتقاد میکنن و میگن پرستار رچد «اونقدرها هم بد نیست» یا «فقط داشت وظیفهاش رو انجام میداد». منم دفعههای اولی که فیلم رو دیدم همین حس رو داشتم. این دقیقاً نبوغ فیلم رو نشون میده: شرارت رچد اونقدر ظریفه که فیلمساز اجازه میده احتمال سوءبرداشت کامل وجود داشته باشه. بله، از نظر اداری اون کارش رو خوب انجام میده، مقتدره بدون اینکه سادیستیک به نظر بیاد، و تا وقتی ساکنین قوانین رو رعایت کنن، بهشون اهمیت میده. اما اون مثل یک بازوی رباتیک از یک سیستم انسانزدا، شیطانیه. اون بیمارها رو در وضعیت فراموشی و حاشیه نگه میداره؛ کرامت انسانیشون رو ازشون میگیره چون سیستم اونها رو پستتر از انسان میبینه.
فیلمساز و فلچر (و البته نویسنده کتاب، کن کیسی) با خویشتنداری، رچد رو به یک ضدقهرمان تاثیرگذارتر تبدیل کردن. مقایسهاش کنید با مثلاً بازی فی داناوی (Faye Dunaway) در نقش جوآن کرافورد در فیلم «مامان عزیز» که اون رو تقریباً به یک شرور کارتونی تبدیل کرد. رچد یک سادیست تابلویی نیست، اما از قوانین برای استبداد و تبدیل کردن مردها به موجوداتی وابسته و مطیع استفاده میکنه. شاهکار اون هم «بیلی بیبیت» (Billy Bibbit) با بازی برد دوریف هست.
مکمورفی با وجود تمام نقصهای آشکارش، قهرمان داستانه. با اینکه تکانشی عمل میکنه و نقطه ضعفی در برابر زنها داره که باعث شد به زندان بیفته، اما روح آزادی و زندگی در وجودش هست. مشکلش اینه که باید کمی خرد یاد بگیره تا بتونه بدون آسیب زدن به خودش و بقیه، در مسیر آزادی قدم برداره. از طرف دیگه، پرستار رچد نماینده قانونگرایی خشک و روحیه مستبدیه که وسواس قانون و مقررات داره. این رو به وضوح در سکانس مسابقات جهانی بیسبال میبینیم: با اینکه مکمورفی رای لازم رو برای تماشای مسابقات میاره، رچد به خاطر یک نکته فنی اجازه نمیده. وقتی مکمورفی تظاهر میکنه که داره بازی رو میبینه و بچهها رو به وجد میاره، رچد با ناراحتی واکنش نشون میده. چون قانونگرایی خشک، نقطه مقابل روح آزادی، زندگی و شادیه. تمام تمرکزش روی حفظ ظاهر و اجرای نعلبهنعل قوانین هست. مشکل اینجاست که «ظواهر» ربطی به واقعیت درونی ندارن و بدتر از اون، «قانون خشک، روح رو میکشه».
مکمورفی با وجود تمام حماقتها و اشتباهاتش، بیشتر از رچد و کل اون موسسه در طول عمرشون، به اون آدمها خیر میرسونه. چطور؟ نه فقط چون روح آزادی داره، بلکه چون عمیقاً عشق میورزه، اما فقط به کسانی که لایقش هستن (آدمهای متواضع) نه به آزارگرهای متکبر. وقتی با تمام وجود عشق بورزی، عشق درو میکنی. در پایان، یک نفر مکمورفی رو در آغوش میگیره چون عاشقشه. مکمورفی اون رو از زنجیرهای بیماری روانی و بدتر از اون، از موسسهای که حاضر نیست واقعاً درمان کنه چون برای بقای خودش به بیمار نیاز داره، آزاد کرد.
هیچ نقدی بدون اشاره به شخصیت فوقالعاده «چیف» برومدن (Chief Bromden) با بازی ویل سمپسون (Will Sampson) کامل نیست. زمان فیلم ۲ ساعت و ۱۳ دقیقه است. نمره من: A
Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49
فیلم «دیوانه از قفس پرید» (One Flew Over The Cuckoo's Nest) داستان مجرمی به نام رندل پاتریک مکمورفی (Randle Patrick McMurphy) با بازی جک نیکلسون (Jack Nicholson) رو روایت میکنه که برای گرفتن حکم سبکتر، تمارض به دیوانگی میکنه. اون که به بیمارستان روانی فرستاده شده، به زندگی یکنواخت بیمارها رنگ و بوی تازهای میده، که البته باعث خشم سرپرستار سختگیر، میلدرد رچد (Mildred Ratched) با بازی لوئیز فلچر (Louise Fletcher) میشه.
این فیلم در سال ۱۹۷۶ جوایز اسکار رو درو کرد و پنج جایزه اصلی رو برد؛ اتفاقی که بعد از فیلم «در یک شب اتفاق افتاد»، برای دومین بار در تاریخ افتاد. اما در واقعیت، این فیلم خیلی کلافهکنندهست. مکمورفی به عنوان نماد «انسان در برابر سیستم» نوشته شده تا به دنیای سیاه و سفید بیمارستان رنگ بپاشه. در مقابل، رچد شرورِ سرکوبگریه که با وجود رنج بیمارها، به روتینهای خشک چسبیده. اما در عمل، انگار برعکس این موضوع درسته. با اینکه مکمورفی نظم رو به هم میزنه، اما اغلب مثل یک قلدر به نظر میاد که بیمارها رو برخلاف میلشون مجبور به کاری میکنه. حتی وقتی اعتمادشون رو جلب میکنه، باز هم اونها رو بازی میده تا اکثریت رو با خودش همراه کنه. از طرف دیگه، رچد صدای منطقه. با اینکه روشهای پزشکی اون زمان طبق استانداردهای امروز قطعاً سرکوبگرانه بوده، اما اون در برخورد با بیمارها همیشه خونسرد و آروم باقی میمونه.
با این حال، نیکلسون بازیای ارائه میده که نقطه عطف کارنامهشه و کاملاً لایق جایزه اسکار بود. اغلب زبان بدن یا میمیکهای ظریف صورتشه که شیطنتهای مکمورفی رو لو میده و این ویژگیهای انسانی رو نمیشه در فیلمنامه نوشت. اون با حرفهایگری تمام، از آشفتگی گزارش بیسبال پر از فحش، به رفاقت صمیمی با بقیه بیمارها تغییر فاز میده. اون یک تیم بازیگری ستاره رو رهبری میکنه که دنی دویتو (Danny DeVito) و کریستوفر لوید (Christopher Lloyd) هم توش هستن، اما ستاره دیگه فیلم، برد دوریف (Brad Dourif) در اولین نقشآفرینیاش در نقش بیلی بیبیت (Billy Bibbit) لکنتی و نابالغ هست. و هر زمان که فیلم به سمت هرج و مرج میره، این لوئیز فلچر هست که با بازی قدرتمندش فیلم رو به تعادل برمیگردونه؛ کسی که گفته میشه این نقش رو در حالی قبول کرد که ستارههای بزرگتر هالیوود از ترس اینکه به عنوان یک شخصیت شرور شناخته بشن، ردش کرده بودن. در کل، فیلم مجموعهای از نقاط قوت و ضعفه، اما خوشبختانه شخصیتهای ضعیف توسط داستان و بازیگری فوقالعاده پوشش داده میشن.
Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49
«مکمورفی» (جک نیکلسون) یک کهنهسرباز کلهشقه که برای فرار از دادگاه به اتهام رابطه با یک فرد زیر سن قانونی، خودش رو به دیوانگی زده. اون رو به یک بیمارستان ارزیابی میفرستن تا بفهمن اصلاً مشکلی داره یا نه. اعتمادبهنفس و شوخطبعیاش باعث میشه بقیه بیمارها، مخصوصاً «بیلی» (برد دوریف) که خیلی تاثیرپذیره، بهش علاقهمند بشن، اما همزمان دشمنیِ آنیِ سرپرستار «رچد» (لوئیز فلچر) رو هم برمیانگیزه؛ زنی که عادت داره با مشت آهنین روانشناختی و کلی قرص و دارو حکومت کنه.
در ابتدا «مک» فقط نگران وضعیت خودشه، اما وقتی میبینه چطور با این آدمها با بیتفاوتی و تحقیر رفتار میشه، کمکم نسبت به آیندهشون احساس مسئولیت میکنه. وقتی موفق میشه مردها رو برای ماهیگیری به دریا ببره، خطکشیهای جنگ واقعاً مشخص میشه - اما کی قراره پیروز بیرون بیاد؟ نیکلسون اینجا عالیه و میبینیم که شخصیتش چطور از یک آدم مغرور و خودخواه تکامل پیدا میکنه، اما این فلچره که واقعاً صحنه رو مال خودش میکنه، اونم با دیالوگهای خیلی کم و فقط با قدرت حضور و شرارتی که در چشماش موج میزنه.
رمان اصلی کن کیسی (Ken Kesey) نور تندی به رفتارهای وحشیانه با بیماران روانی میتابونه، حتی اونهایی که داوطلبانه اونجا هستن و فکر میکنن این درمانها واقعاً به «بهبودی» منجر میشه. میلوش فورمن (Milos Forman) ریتم فیلم رو خیلی خوب حفظ کرده و طنز تلخ زیادی در فیلم هست که به مرور به یک جنگ فرسایشی تبدیل میشه. نمیتونم بگم پایانش رو دوست داشتم، اما شاید این خودش نشونه موفقیت فیلم باشه که باعث شد من به شخصیتها اهمیت بدم، ازشون خوشم بیاد یا متنفر بشم. این درام جذاب و در عین حال ناخوشایند، نگاهی سمی به چیزی داره که ما بهش میگیم تمدن نهادینه شده.