داستان کریسمس
کریسمس نزدیک است و رالفی ۹ ساله فقط یک چیز میخواهد: یک تفنگ بادی مدل Red Ryder Range 200 Shot. وقتی او در سر میز شام به این موضوع اشاره میکند، واکنش فوری مادرش این است که «چشمت را با آن درمیآوری». او سپس تصمیم میگیرد یک انشای عالی برای معلمش بنویسد، اما واکنش او هم مثل مادرش است. او در رویاهایش تصور میکند که رد رایدر است و تبهکاران را دستگیر میکند. وقتی روز بزرگ فرا میرسد، او هدایای زیادی زیر درخت پیدا میکند، از جمله یک هدیه دوستداشتنی از طرف عمهاش که مادرش عاشق آن است. اما تکلیف تفنگ بادی چه میشود؟
سال انتشار: 1983 کارگردان: Bob Clark ژانر: Comedy، Family نویسندگان: Jean Shepherd، Leigh Brown، Bob Clark امتیاز: 7.9نقدها و نظرات
Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49
خب، میدونم این فیلم بینقص نیست، شاید حتی نزدیک به اون هم نباشه. همین الان دوباره تماشاش کردیم و من به شوخی به سوتیهای کوچیک داستان یا اکشن فیلم اینجا و اونجا اشاره میکردم. اما برای من، این فیلم محبوبترین فیلم کریسمسی تمام دورانمه. احتمالاً یه دلیلش اینه که خاطرات بزرگ شدنم توی یه شهر کوچیک برفی و سرد رو زنده میکنه، هرچند داستان فیلم مال چند سال قبل از بچگی منه. به ندرت پیش میاد که حس کنم یه تیم بازیگری متشکل از بزرگسال و کودک اینقدر خوب کنار هم چفت شدن. آقا و خانم پارکر سر اون «جایزه بزرگ» با هم دوئل دارن و گاهی انگار از دو سیاره متفاوتن: عشق اون به ورزش و غرق شدن زن در جزئیات بزرگ کردن بچهها؛ اما اونا یه واحد منسجم هستن و به شکل خندهداری عاشق همدیگن.
حتی فکر میکنم بخشی از جذابیت فیلم برای من، صدای راوی باشه. رالفیِ بزرگسال در واقع همون ژان شپرد (Jean Shepherd) هست، یکی از فیلمنامهنویسها و نویسنده کتاب منبع داستان. سالها به برنامه رادیوییاش در اواخر شب گوش میدادم، در حالی که گوشم رو به یه رادیو ترانزیستوری کوچیک چسبونده بودم. اون با صدایی آروم و دراماتیک درباره بچگیاش و داستانهای دیگه حرف میزد. یادمه یه بار با لحن خاصی درباره یه جای جادویی به اسم «مین» (Maine) حرف میزد که پدرش اونجا شکار میکرد. از قضا من خودم توی ایالت مین زندگی میکردم و شنیدن اینکه اونجا جای خاصیه، برام مثل یه کشف بود. خلاصه که «داستان کریسمس» برای من تمام ویژگیهای نوستالژی و طنز رو داره و عناصر اصلی کریسمس رو از نگاه بچهها پوشش میده، اونم بدون اینکه به «معجزه کریسمس» که خیلی از فیلمهای تعطیلات تهِ داستان به زور به خورد آدم میدن، متوسل بشه.
Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49
**بدون شک فیلم خوبیه که توش همه چیز به شکلی خیلی ساده به خوبی پیش میره.** وقتی درباره فیلمهای با تم کریسمس حرف میزنیم، انتخابها اونقدر زیاده که بخش سخت ماجرا نشون دادن چیزهاییه که واقعاً متفاوت یا اورجینال باشن. کاری که این فیلم میکنه اینه که خیلی ساده یه داستان خوب رو برامون تعریف میکنه... و واقعاً هم جواب میده! این از اون فیلمهایی نیست که آدم رو جادو کنه و من شخصاً بعید میدونم دوباره بشینم تماشاش کنم. اما واقعیت اینه که موفق میشه خیلی بهتر از کلی آشغال باشه که دور و بر کریسمس ساخته میشن.
فیلمنامه ساده و مستقیمه: توصیف کریسمسِ یک کودک و راهی که اون از طریقش سعی میکنه هدیهای رو که بیشتر از همه میخواد (و به نظر میرسه والدینش تمایلی به دادنش ندارن) به دست بیاره: یه تفنگ بادی. و این من رو به اولین نکتهای میرسونه که واقعاً در مورد این فیلم غافلگیرم کرد: اینکه به یه بچه تفنگ هدیه میدن! من اهل آمریکا نیستم، پرتغالیام و وقتی بچه بودم تفنگ و کلت اسباببازی داشتم، اما اونا شلیک نمیکردن و پلاستیکی بودن. تفنگ بادی از نظر من هنوز یه سلاحه. بنابراین از ایده دیدن یه تفنگ بادی برای فروش به عنوان اسباببازی، اونم بین بقیه اسباببازیها، شوکه شدم. با این حال، واضحه که ما در اروپا اون رابطه عاطفی که آمریکاییها با اسلحه دارن رو نداریم و قوانین ما خیلی سختگیرانهتره. پس میدونم این حس عجیب من به خاطر تفاوتهای فرهنگیه، اما باز هم توی فیلم خیلی شدید حسش کردم.
به جز این، واقعاً نقد بزرگی ندارم: دیالوگها خوبن و موقعیتهای ایجاد شده کاملاً باورپذیرن، حتی اونایی که دیوانهوارتر به نظر میرسن (مثل سگهایی که بوقلمون رو میخورن). کلی لحظه زیبا هست که آدم رو تحت تأثیر قرار میده، چه به خاطر رابطه گرم اون خانواده، چه به خاطر زنده کردن بهترین خاطرات بچگی هر آدم. موقع تماشای فیلم، آدم با چشمهای اشکی یاد گذشته خودش میافته، یاد آدمهایی که دیگه پیش ما نیستن. با دیدن این فیلم احساس پیری کردم و کلی به تجربههای خودم و سرعت برقآسای زندگی فکر کردم... اما اینجا نیستم که درباره خودم حرف بزنم! فیلم ساده به نظر میرسه، حتی ارزونقیمت، اگه سادگی جلوهها و دکورهای بیآلایش رو در نظر بگیریم. همه چیز از لباسها تا فیلمبرداری خیلی متواضعانه ارائه شده. مخصوصاً باید به روش ظریفی اشاره کنم که تولید موفق شده فضای خانوادگی اواخر دهه ۱۹۴۰، درست بعد از جنگ جهانی دوم رو بازسازی کنه. بازیگرها هم اسمهای بزرگی ندارن، حداقل برای من: پیتر بیلینگزلی جوان کارش عالیه و دارن مکگاوین و ملیندا دیلون هم خیلی خوب حمایتش میکنن. جرات میکنم بگم این بهترین بازیِ هر کدوم از این بازیگرها بود.