Paris, Texas
مردی پس از چهار سال ناپدید شدن، از بیابان سر در میآورد. برادرش او را پیدا میکند و با هم به لسآنجلس بازمیگردند تا او را به پسر خردسالش برسانند. کمی بعد، او و پسرش برای پیدا کردن مادر کودک، که مدت کوتاهی پس از ناپدید شدن مرد رفته بود، راهی سفر میشوند.
سال انتشار: 1984 کارگردان: Wim Wenders ژانر: Drama نویسندگان: L.M. Kit Carson، Sam Shepard، Walter Donohue امتیاز: 8.1نقدها و نظرات
Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49
هری دین استنتون (Harry Dean Stanton) در نقش «تراویس» که حافظهاش رو از دست داده، در اوج آمادگیه. اون با یه کتوشلوار راهراه توی یه کلینیک در تگزاس پیدا میشه، در حالی که چیز زیادی به یاد نمیاره تا به دکتر رندی که بعد از کلی تشنگی کشیدن تو بیابون بهش کمک کرده، بگه تا هویتش رو شناسایی کنن. اما یه تیکه کاغذ کوچیک توی کیف پولش این امکان رو بهش میده و طولی نمیکشه که «والت» (دین استاکول) از راه میرسه تا برادر گمشدهاش رو به خونه خودش در لسآنجلس برگردونه.
همونطور که داستان کمکم باز میشه، میفهمیم که «تراویس» پسری داره که با «والت» زندگی میکنه، اما هنوز مطمئن نیستیم چی باعث شده اون به این وضعیت فراموشی و پریشونی دچار بشه. از اونجایی که تراویس حاضر نیست با هواپیما سفر کنه، این دو نفر یه سفر جادهای طولانی رو شروع میکنن و تو مسیر دوباره همدیگه رو میشناسن و اعتماد بینشون شکل میگیره؛ اونم قبل از اینکه تراویس بخواد با پسرش (هانتر کارسون) روبرو بشه، پسری که چهار ساله پدرش رو ندیده و خودش کلی سوال بیجواب داره.
نیم ساعت آخر فیلم، رشتههای داستان رو خیلی تمیز (هرچند کمی بیش از حد راحت) به هم گره میزنه و با چند حضور کوتاه از ناستاسیا کینسکی (Nastassja Kinski)، داستان تراویس و ضربه روحیاش رو به سرانجام میرسونه. راستش رو بخواید، به نظرم خود پیرنگ داستان یه مقدار ضعیف بود و داستان فیلم اونقدرها چنگی به دل نمیزد؛ چیزی که فیلم رو جذاب میکنه بازی حسابشده و گیرای هری دین استنتونه. شخصیت نقصدار اون کمکم از لاک خودساختهاش بیرون میاد و انگار همزمان با ما، اون هم داره درباره خودش چیزهای جدیدی یاد میگیره و همین موضوع فیلم رو تا حد زیادی درگیرکننده میکنه. این داستانیه که برای روایت خودش عجله نداره و موقع تماشاش فهمیدم که چند دقیقهای طول میکشه تا خودم رو با ریتم آرومش هماهنگ کنم تا بتونم ازش لذت ببرم. فیلم کند یا خستهکنندهای نیست؛ بلکه یه جستجوی ظریف و گاهی خندهدار برای پیدا کردن هویته؛ و البته پیدا کردن یه زمین در پاریسِ تگزاس!
Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49
**فیلمی پر از ویژگیهای مثبت، اما نه برای عامه مردم.** بعضی فیلمها برای مخاطب تجاری ساخته میشن و بعضی دیگه مشخصاً برای جلب رضایت منتقدان خاص و نظریهپردازان سینما. با اینکه این فیلم در چرخه اکران تجاری بود، اما واقعیت اینه که ویم وندرس (Wim Wenders) این فیلم رو برای منتقدان و مخاطبان جشنوارههای فیلم کارگردانی کرده و همین توضیح میده که چرا منتقدان عاشقش هستن و چرا عامه مردم به سختی این اثر رو میشناسن.
درباره من؟ اگه بخوام کاملاً صادق باشم، من شخصاً فیلم رو خیلی دوست نداشتم و از اون مدل فیلمهایی نیست که با لذت تماشا کنم. با این حال، اولین کسی هستم که اعتراف میکنم این اثر سرشار از ویژگیهای هنری و فنیه و ارزش این رو داره که هر دانشجو و طرفدار هنر هفتم نگاه دقیقی بهش بندازه.
داستان حول محور مردی میچرخه که به خاطر یه شوک روانی بزرگ، چهار سال رو در مناطق بیابانی تگزاس سرگردان بوده. ما نمیدونیم اون چه رنجی کشیده، اما واضحه که وقتی بالاخره توسط برادرش نجات پیدا میکنه، حالش خوب نیست؛ اون مدت زیادی حتی یک کلمه هم حرف نمیزنه و فقط سعی میکنه به پیادهروی بیهدفش ادامه بده. با پیشرفت داستان، خلاء عاطفیای رو که حس میکنه و ناامیدانه به دنبال پر کردنشه، درک میکنیم. تجدید دیدار با پسرش که سالها بود او رو ندیده بود، شروع سفری برای شفای درونی، بازگشت به خویشتن و التیام زخمهای گذشتهاش میشه.
مفهوم خانواده، بحران ارزشهای اخلاقی و اجتماعی، نقش زن و مرد در ازدواج و فقدان احساسات، مضامینی هستن که فیلم به شکلی بسیار ظریف در طول داستانی که برامون تعریف میکنه، بهشون میپردازه. هر کسی که میخواد این فیلم رو ببینه باید خودش رو برای یه تجربه بصری طولانی آماده کنه: فیلم دو ساعت و نیم زمان داره و روند اتفاقاتش خیلی کنده. وندرس که حتی زمانی به فکر نقاش شدن بود، دوست داره روی جنبههای بصری و تصویری فیلماش با دقت زیادی کار کنه و ریتم کند فیلم در اینجا بهش اجازه میده تا از زیبایی بصری صحنههای بیابانی یا مناظر شهری تگزاس نهایت استفاده رو ببرد.
لازمه بگم که انتخاب لوکیشنها و دکورها یکی از جنبههایی بود که من بیشتر از همه دوست داشتم؟ به لطف فیلمبرداری خوب، هر صحنه زیباتر، وحشیتر و بکرتر به نظر میرسه. موسیقی متن که با گیتار نواخته شده، کاملاً با فضا هماهنگه و کمی با حال و هوای غرب وحشی و ملودیهایی که معمولاً از سبک وسترن انتظار داریم بازی میکنه.
علاوه بر پیرنگ منسجم و ارزشهای بصری و فنی بالا، فیلم از بازی فوقالعاده هری دین استنتون هم بهره میبره. این بازیگر هیچوقت از اون ستارههایی نبوده که جمعیت رو به سینما بکشونه، اما کیفیت کارش بالاست و اینجا احتمالاً بهترین بازی دوران حرفهایش رو ارائه میده. اون به قدری مسلط و تاثیرگذاره که با حداقل کلمات و حالات چهره، تمام توجه ما رو جلب میکنه؛ جالبه که در نیم ساعت اول فیلم حتی یک کلمه هم حرف نمیزنه و حالتش رو تغییر نمیده. فیلم همچنین از حضور موثر دین استاکول و ناستاسیا کینسکی بهره میبره و حتی هانتر کارسون جوان هم کارش رو خوب انجام داده. با این حال، صحنه کاملاً در اختیار استنتونه.
Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49
من فیلم «پاریس، تگزاس» رو از طریق لیست ۲۵۰ فیلم برتر لترباکس پیدا کردم، در حالی که قبلاً اسمش رو هم نشنیده بودم. امتیاز ۸.۱ آیامدیبی نظرم رو جلب کرد و تصمیم گرفتم این فیلم تحسینشده رو ببینم.
**نقاط قوت:**
فیلم واقعاً کنجکاوکننده شروع میشه. سکوت مطلق تراویس در پرده اول جذاب بود؛ هری دین استنتون تصویر متقاعدکنندهای از کسی که به خاطر چهار سال انزوا از درون تهی شده، ارائه میده. چهره بیاحساس اون به خوبی اون حالت شوکزدگی رو منتقل میکنه. من مخصوصاً جذب صحنههای خانوادگی اولیه شدم، مثل وقتی که تراویس شروع میکنه به واکس زدن چکمهها در خونه برادرش، و نشانههایی از تنش وجود داشت وقتی که همسر والت به نظر میرسید کمی بیش از حد با اون گرم میگیره. فکر میکردم شاید اتفاق جالبی از دل این روابط بیرون بیاد. فیلمبرداری هم شایسته تحسینه؛ تماشای اون مناظر جنوب غربی آمریکا با کیفیت بلوری واقعاً زیبا بود. جلوههای بصری عالی هستن و موسیقی گیتار رای کودر (Ry Cooder) با اون صدای خاص و اتمسفریکش، به خوبی حس و حال اون منطقه رو زنده میکنه.
**کجا ناامیدم کرد:**
شتاب فیلم دقیقاً از جایی که تراویس سعی کرد هانتر رو از مدرسه برگردونه، کاملاً از بین رفت. تا اون لحظه، من درگیر معما بودم: در طول اون چهار سال مفقودی چه اتفاقی افتاده؟ متأسفانه فیلم این شروع جذاب رو به نفع یه داستان کلیشهایِ تجدید دیدار خانوادگی رها میکنه که به نظرم معمولی بود. صحنه معروف اتاقک «پیپشو» بین تراویس و جین هم من رو جذب نکرد. با اینکه جین با پیشرفت گفتگو کمی احساسات از خودش نشون داد، اما تراویس به طرز کلافهکنندهای رباتیک باقی موند؛ انگار داشت از روی فیلمنامه روخوانی میکرد تا اینکه یه تحول عاطفی واقعی داشته باشه. صحنه کش پیدا کرد بدون اینکه اون عمق روانشناختیای رو که هدفش بود، ارائه بده. اصلاً در حد و اندازه صحنههای روانشناس در سریال «هیولاها: داستان لایل و اریک منندز» نبود.
**نظر نهایی:**
«پاریس، تگزاس» از این ضربه میخوره که حس و حال و فضا رو به داستانگویی جذاب ترجیح داده. با اینکه من معمولاً با فیلمهای ریتم کند مشکلی ندارم، اما این یکی بیش از حد خالی به نظر میرسید، انگار «دو ساعت و نیم هیچ اتفاقی نمیافته». زمان فیلم قطعاً میتونست کوتاهتر بشه، هرچند میدونم بعضی صحنهها برای شکلگیری روابط شخصیتها بود. اگه میتونستم چیزی رو تغییر بدم، بیشتر روی معمای ناپدید شدن تراویس تمرکز میکردم تا تلاشش برای جمع کردن دوباره خانواده از هم پاشیدهاش. شروع فیلم نوید چیزی پیچیدهتر از لحاظ روانشناختی رو میداد. شاید این فیلم برای بینندههای دوران دیگه یا کسایی که سینمای هنری و متفکرانه اروپایی رو دوست دارن جذاب باشه، اما برای مخاطب مدرن که دنبال داستانی پرمحتواتره، پیشنهاد دادنش سخته. یه ۶ از ۱۰ معمولی؛ بد نیست، اما قطعاً لایق این همه تعریف و تمجید هم نیست.
Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49
**_یه فیلم جادهای هنری اما خستهکننده در جنوب غربی_**
این فیلم که توسط سام شپارد نوشته شده و اواخر سال ۱۹۸۳ فیلمبرداری شده، ترکیبی از المانهای فیلم «آدمهای بارانی» کوپولا، «هاردکور» پل شریدر و کمی هم «آخرین نمایش فیلم» هست. با اینکه در زمان اکران در گیشه شکست خورد، اما از اون موقع طرفداران زیادی پیدا کرده و در اینترنت امتیازهای بالایی داره. برای من، این فیلم ضعیفترین اثر بین اون فیلمهایی بود که نام بردم. البته که خوشساخت و هنریه و پیامهاش رو خلاقانه منتقل میکنه، مثل ملاقات تراویس با «مرد فریادزن» روی پل بلند که نشوندهنده همون مسیریه که خودش قبل از لال شدن طی کرده. حالا اون داره بهبود پیدا میکنه و با اون روحِ پریشون همدردی میکنه.
متأسفانه کل نیمه اول فیلم کش میاد و تراویس (هری دین استنتون) اصلاً شخصیت جالبی نیست که بخوای این همه وقت رو پاش تلف کنی. نیمه دوم بالاخره با افشاگریهایی درباره جین (ناستاسیا کینسکی) کمی هیجان ایجاد میکنه، اما تقابل نهایی هم دوباره کند میشه و پایانبندی نه چندان جذابش هم کمکی به ماجرا نمیکنه. البته از دیدن اورور کلمان لذت بردم، همون بازیگری که نقش معشوقه کاپیتان ویلارد رو در سکانس جنجالی مزرعه فرانسوی در فیلم «اینک آخرالزمان» بازی کرده بود (سکانسی که از نسخه اکران حذف شد اما در نسخههای بعدی مثل Redux اضافه شد). فیلم با زمان ۲ ساعت و ۲۷ دقیقه خیلی طولانیه. در تگزاس و جنوب کالیفرنیا فیلمبرداری شده. نمره من: C/C-