Lonesome Dove
داستانی حماسی درباره دو رنجر سابق تگزاس که تصمیم میگیرند گله گاوها را از جنوب به مونتانا منتقل کنند. آگوستوس مککری و وودرو کال در طول مسیر با مشکلات زیادی روبرو میشوند و این سفر بدون تلفات متعدد به پایان نمیرسد. (تقریباً ۶ ساعت)
سال انتشار: 1989 کارگردان: ژانر: Adventure، Drama، Western امتیاز: 8.7نقدها و نظرات
Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49
پشت صحنه با مسئول کامیون سوخت. از دید یک شاهد تازهکار، دیدن این عظمت و هنری که تأثیر عمیقی بر جامعه ما گذاشت (وسترن بزرگ آمریکایی) و ماجراجویی حماسی یک جوان ۲۴ ساله در کنار تیم تولید بااستعداد «کبوتر تنها»، هنوز هم من را در بهت فرو میبرد. فقط شانس آوردم... در یک کلمه، متبرک شدم. دست تقدیر من را آنجا قرار داد، به عنوان عضو اتحادیه رانندگان، و مسئولیت مدیریت تریلر گریم، کامیون سوخت و هر کار دیگری که یک «پادو» (پایینترین رتبه در تیم رانندگان) انجام میداد، به من سپرده شد. من همه را میشناختم، بازیگران را از صحنه به کمپ و برعکس میبردم؛ فرودگاه، شهر یا هر جای دیگر. و همه هم من را میشناختند. میدانید، کسی که چند صد گالن سوخت همراهش است، کسی است که همه میخواهند با او آشنا شوند - مخصوصاً وقتی در لوکیشن هستید، در سواحل ریو گرانده تگزاس در ۳۰ مایلی دل ریو، کوههای نزدیک انجل فایر یا چندین محل فیلمبرداری دورافتاده از آستین تا سانتافه. گاهی اوقات فقط ۵ گالن سوخت لازم دارید تا به تمدن برگردید.
دیدن بزرگانی مثل بابی دووال، تامی لی جونز، دنی گلاور، آنجلیکا هیوستون، دایان لین، استیو بوشمی، بری کوربین... و همینطور بازیگران فوقالعاده بااستعداد دیگر، برای من فقط یک روز کاری معمولی بود؛ هر روز، ۱۶، ۱۷، ۱۸ ساعت کار، ۶ روز در هفته، به مدت ۱۶ هفته. چه میتوانم بگویم؟ شانسی بود که باید خودم را نیشگون میگرفتم تا باورم شود. و اینکه بابتش پول هم میگرفتم چیزی بود که واقعاً باعث میشد بلند بلند به خودم بخندم. سورئال بود. کاملاً مبهوت بودم و نمیتوانستم این شانس بزرگ را هضم کنم. پس تمام تلاشم را کردم. سعی کردم خیره نشوم یا به حریم شخصی کسی وارد نشوم، مخصوصاً وقتی داشتند با مهارت تمام بازی میکردند. با این حال، ۱۶ هفته زمان زیادی است و کمکم آدمها را میشناسی... حتی اگر اسطورههای معروفی باشند، در نهایتِ روز، آنها هم فقط مردان و زنانی هستند که با آنها کار میکنی.
همه اعضای این تیم درجه یک بودند. خیلی خیلی سختکوش. فکر میکنم به همین دلیل است که این سریال اینقدر حماسی شد. به خاطر جزئیات است. تکتک چیزهای کوچک حرفهای بود. توجه به جزئیات. و در نهایت، خودش را نشان داد. شاید بعضیها بگویند هنوز هم نشان میدهد. یک چیز را مطمئنم - اگر ۳۵ سال پیش به من میگفتید که هنوز هم میتوانید این سریال را در آمازون پرایم یا جاهای دیگر پیدا کنید و برای بار سیام از اول تا آخر تماشایش کنید... مطمئن نیستم باور میکردم یا نه. اما قطعاً لبخند میزدم. :)
برای من، چند لحظه هست که اصلاً نمیتوانم فراموش کنم:
۱) صحنه رابرت دووال در حال مبارزه با سرخپوستها کنار رودخانه، در حالی که «تیر خورده و زخمی» بود. قبلش دیده بودم که تیم گریم از سس کچاپ برای شبیهسازی خون استفاده میکنند، شک داشتم و سعی کردم یواشکی نزدیک شوم تا بازی بابی را ببینم. و بعد دیدن آن روی پرده... واقعاً فراموشنشدنی بود. نمایش درد و شجاعت او بینظیر بود. وقتی میبینی در واقعیت چه کار شده و روی پرده چی از آب درآمده، جادو را حس میکنی. او یک جادوگر واقعی است، بازیگری با مهارت بیهمتا و تکنیکهای ظریف، زبان بدن، صدا و جذبه فوقالعاده. خلاصه بگویم - فراموشنشدنی. خوششانس بودم که شاهدش بودم.
۲) خیلی خوشحالم که من و جیم کل مرز جنوبی تگزاس را به آتش نکشیدیم! ریک شرودر یک گراز وحشی شکار کرده بود و وقتی من با کامیون سوخت (حاوی ۲۲۰ گالن بنزین و ۲۲۰ گالن گازوئیل) کنار آتش رفتم، به عنوان یک پسر جنوبی فکر نمیکردم چیز مهمی باشد، اما وقتی جیم آتش را بیرون از محوطه سنگی دید، حسابی ترسید. اگر کسی سریع نرفته بود تا با کامیون آب آتش را خاموش کند، معلوم نبود چه میشد. ۲ هکتار در عرض ۲ دقیقه سوخت. باز هم میگویم... شانس آوردیم.
۳) فوتبال بازی کردن با دنی گلاور بین سکانسها. دنی بازیگر بزرگی است. پاس دادنش معمولی بود اما گیرنده خوبی بود! ولی در کل یک جنتلمن واقعی و بسیار خاکی.
۴) یاد گرفتن درسهای طناباندازی از بری کوربین. یک بازیگر بزرگ دیگر که به نظرم خیلی دستکم گرفته شده. مردی که پیراهنش را هم برایت درمیآورد.
۵) دیدن بارش برف سنگین در ۲۷ می! آن هم نزدیک انجل فایر.
۶) رسیدن به بالای تپه در غروب و دیدن شهر تائوس برای اولین بار. مجبور شدم بزنم کنار. دعا کردم و شکرگزار بودم. واقعاً زیبا بود.
میتوانم ادامه بدهم، اما همینها کافی است. این یک دیدگاه پشت صحنه از طرف مسئول کامیون سوخت بود که خوشحال است بخش کوچکی از این اثر حماسی بوده. 👊 من شاید کمی متعصب باشم، اما به این سریال ۵ از ۵ ستاره میدهم. آن را در کنار بهترین وسترنهای آمریکایی مثل «شجاعت واقعی» (True Grit) یا «ناشناس دشتهای بالا» (High Plains Drifter) قرار میدهم... این اثر امتحانش را در طول زمان پس داده است.