بوی خوش زن
فرانک (Frank) سرهنگ بازنشسته ارتش ایالات متحده است. او نابینا است و کنار آمدن با او غیرممکن به نظر میرسد. چارلی (Charlie) دانشآموزی است که مشتاق رفتن به دانشگاه است؛ او برای کمک به هزینههای سفر به خانه در ایام کریسمس، میپذیرد که در تعطیلات شکرگزاری از فرانک مراقبت کند. برادرزاده فرانک میگوید که این کار پول آسانی نصیبش میکند، اما او فکرش را هم نمیکرد که فرانک بخواهد تعطیلات شکرگزاری خود را در نیویورک بگذراند.
سال انتشار: 1992 کارگردان: Martin Brest ژانر: Drama نویسندگان: Giovanni Arpino، Bo Goldman، Ruggero Maccari امتیاز: 8.0نقدها و نظرات
Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49
یکی دیگه از اون فیلمهایی که بعد از اولین اکرانش دیدم ولی تازه همین اواخر دوباره تماشاش کردم. باید بگم احتمالاً ۳۰ سال پیش نظر بهتری نسبت بهش داشتم. قصدم توهین به بازیگرها نیست؛ فکر میکنم همهشون کارشون رو به بهترین شکل انجام دادن. فقط به نظرم دو ساعت و نیم زمان خیلی زیادی برای وقت گذروندن با جناب سرهنگ (اوه، ببخشید، سرهنگ دوم) بود. حتی خود اسلید هم اعتراف میکنه که همیشه آدم داغونی بوده و به نظر میرسه از زمان حادثهای که منجر به نابیناییاش شده، اوضاعش خیلی بدتر شده و تازه میل به خودکشی هم پیدا کرده. خب، منصفانه بگم، بعضی وقتها واقعاً به نظر میرسید که بودنش روی زمین بیهودهست، پس خودکشی یه گزینه محتمل بود.
سرهنگ دوم فرانک اسلید میتونه خیلی راحت به هر کسی که وارد مدار زندگیش میشه توهین کنه یا با کلماتش آزارش بده: دوست یا دشمن، خانواده یا غریبه، فرقی نمیکنه. اون حتی میتونه برای تحریکهایی که ما آدمهای معمولی یاد گرفتیم در سکوت یا با کمی وقار تحملشون کنیم، برخورد فیزیکی داشته باشه. بله، این سبک اونه، اما صبر کنید؛ به نظر میرسه این رفتار فقط مخصوص مردهاست. با زنها، که با وجود نابیناییاش به طرز جادویی از روی بوشون میفهمه جذاب هستن، خیلی مبادی آداب، جذاب و محترمه و فقط گاهی ممکنه حرفهای رکیک بزنه. خب اگه میتونه با زنهای جذاب مثل یه آدم نرمال رفتار کنه، مشکلش با بقیه چیه؟ خب، البته که مهم نیست، چون اون یه شخصیت کاریزماتیک و مرکز ثقل فیلمه. تمام حالات و رفتارهای اون به سخنرانیای ختم میشه که در پایان فیلم ارائه میده؛ کلماتی که ثابت میکنه اون قهرمان فیلمه. دوست دارم فکر کنم زمانی که با چارلی گذروند براش تحولآفرین بود و منجر به رشد واقعی شخصیتش شد، اما واقعاً فکر نمیکنم چیزی جز بازگشت معجزهآسای بیناییاش میتونست اون نتیجه خوشحالکننده رو رقم بزنه.
Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49
«چارلی» (Chris O'Donnell) دانشآموز فقیری توی مدرسه اشرافی «برد» (Baird) هست که به خاطر بورسیه بودنش، خیلی از همکلاسیهای پولدارش بهش از بالا به پایین نگاه میکنن. مدیر پرطمطراق مدرسه، «تراسک» (James Rebhorn)، قربانی یه شوخی زننده و تحقیرآمیز میشه و چون متقاعد شده که چارلی و رفیق بیعرضهاش «جورج» (Philip Seymour Hoffman) میدونن کار کی بوده، تصمیم میگیره کل مدرسه رو جمع کنه تا از پسرا اعتراف بگیره. این وسط، چارلی که همیشه لنگ پوله، پیشنهاد پرستاری از یه مرد نابینا رو قبول میکنه. پسر، چه شوکی در انتظارشه! آشناییاش با «سرهنگ اسلید» (Al Pacino) واقعاً چشماش رو باز میکنه. این مرد یه قلدر تمامعیاره، واقعاً کلمه دیگهای براش نیست. اون بیناییاش رو موقع جنگیدن برای کشورش از دست داده و در ابتدا مثل یه لات بیتحمل و بددهن به نظر میرسه که عقده خودبرتربینی داره و عاشق ویسکیه.
«اسلید» و دستیار جدیدش راهی یه سفر لوکس به نیویورک برای تعطیلات شکرگزاری میشن. پروازهای فرست کلاس، یه سوئیت توی هتل والدورف و یه برگر ۲۸ دلاری حسابی سرِ پسر جوان رو گیج میاره، اما نه به اندازه اعترافی که کارفرماش درباره هدف اصلی این سفر میکنه. اتفاقاتی که بعدش میافته تا حدی قابل پیشبینیه، اما چیزی که اینجا میدرخشه، شخصیتپردازی این دو نفره. پاچینو، مسلماً نقش راحتتری برای بازی داشته؛ نقش اون قویتر و پرزورتره و مظهر یه آدم رو اعصابه. این اودانل هست که باید با احتیاط قدم برداره، چون باید بین نیازش به پول، ترسش از چیزی که توی مدرسه در انتظارشه و علاقه روزافزونش به این مردِ متناقض، تعادل برقرار کنه. با رفتن به سمت افراط و تفریط، چارلی (و مخاطب) با مردی آشنا میشن که استانداردهایی داره که فکر میکنه مدتهاست از بین رفتن: وفاداری، عزتنفس و شاید بیشتر از همه، صداقت. اینها فضیلتهایی هستن که اون امیدوار بود توی همراهش ببینه - اما آیا میبینه؟
ما اینجا شاهد یه بازی درخشان و تمامعیار از پاچینو هستیم که به نظرم به راحتی احساسیترین و عمیقترین بازی اونه، و اودانل هم به عنوان یه مکمل خجالتی و درونگرا که رفتهرفته رابطهاش با سرهنگ دوطرفهتر میشه، عالی عمل میکنه. یه سفر فاجعهبار به خونه خانوادهاش برای ناهار بوقلمون، با یکی از بهترین تانگوهایی که ممکنه روی پرده سینما ببینید تلطیف میشه - و برای من ۲ ساعت و نیم فیلم مثل برق و باد گذشت. خون تازه در رگهای قدیمی، یا برعکس، یا هر دو؟