Falling Down
در روز تولد دخترش، ویلیام «دی-فنس» فاستر (Michael Douglas) سعی دارد به خانه همسر سابقش برود تا دخترش را ببیند. او دچار فروپاشی عصبی میشود، ماشینش را در ترافیک سنگین لسآنجلس رها میکند و تصمیم میگیرد پیاده برود. در راه، او در یک فروشگاه توقف میکند تا برای تماس تلفنی پول خرد بگیرد، اما صاحب فروشگاه، مستر لی، به او پول خرد نمیدهد. این موضوع ویلیام را از تعادل خارج میکند و او با چوب بیسبال مغازه را به هم میریزد. سپس به مکانی خلوت میرود تا نوشابه بخورد. دو گانگستر او را تهدید میکنند و او با زدن آنها با چوب بیسبال واکنش نشان میدهد. دی-فنس به راه خود ادامه میدهد و در یک کیوسک تلفن توقف میکند. گانگسترها با باند خود به دنبال او میآیند و به سمتش تیراندازی میکنند اما تصادف میکنند. ویلیام از کوره در میرود، ساک ورزشی آنها را که پر از اسلحه است برمیدارد و به سفر خشمآلود خود علیه بیعدالتی ادامه میدهد. در همین حال، گروهبان مارتین پندرگاست (Robert Duvall) که در آخرین روز کاریاش قبل از بازنشستگی است، موج جرایم را دنبال میکند و معتقد است که یک نفر مسئول همه اینهاست، اما کارآگاهان دیگر به او توجهی نمیکنند.
سال انتشار: 1993 کارگردان: Joel Schumacher ژانر: Crime، Drama، Thriller نویسندگان: Ebbe Roe Smith امتیاز: 7.6نقدها و نظرات
Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49
همین الان فیلم رو دیدم و میتونم بگم ازش لذت بردم، البته نه خیلی زیاد. این فیلم واقعاً داستانی از واقعیتهای شهری نیست، بلکه بیشتر درباره آزار و اذیتهای روزمرهایه که ما هیچ کاری در موردشون نمیکنیم و این آدم اونا رو به یه توهین شخصی تبدیل میکنه. فیلم خیلی عادی شروع میشه: گیر کردن در ترافیک، صدای بوق و دریل در یک روز گرم، کولر ماشینش خرابه، پنجره هم خراب شده. به جای اینکه فقط با یه حس «شنبهطوری» از کنارش بگذره، ماشینش رو رها میکنه و میره پیادهروی. اولش با یه صاحب مغازه که نوشیدنیها رو گرون میفروشه درگیر میشه و مغازهاش رو یکم داغون میکنه، بعداً فقط وقتی خودش تهدید به خشونت میشه، در برابر ۲ تا عضو گروه گانگستری از خودش دفاع میکنه. اینجاست که قضایا یهو عجیب میشه؛ گانگسترها یهو همینطوری تو خیابون بهش برمیخورن (من بریتانیایی هستم ولی فکر کنم لسآنجلس بزرگتر از این حرفا باشه)، بعد از فاصله ۶ متری بهش رگبار میبندن و کلاً تیرشون خطا میره ولی به همه آدمای دور و برش میخوره و بعدش هم سریع تصادف میکنن. اون میره سمت ماشین، یه کیف پر از اسلحه برمیداره و بعد میره یه برگر فروشی رو به رگبار میبنده چون صبحانه سرو نمیکردن، که البته بعدش نظرش عوض میشه و همون ناهار رو میخواد و داستان همینطوری ادامه پیدا میکره. نمیدونم این فیلم قرار بود یه جور فروپاشی روانی ناشی از انتخابهای قبلی زندگیش رو نشون بده یا نه، ولی حس همدلیش کلاً غیب میشه. اول فیلم میشد با شخصیت ارتباط برقرار کرد، ولی هر چی جلوتر میری بیشتر ازش فاصله میگیری تا اینکه میفهمی داری فیلمی رو میبینی که یه یارو راه افتاده و آدم میکشه، اونم فقط به خاطر خشمی که از خودش بابت نابود کردن زندگی خانوادگیش داره. برام سواله که آیا این واقعاً قصد کارگردان بوده یا فقط یه اتفاق تصادفی که این دیدگاه رو به بیننده القا کنه.
2015-08-10
Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49
## درباره اون یارو نیست
این فیلم درباره شخصیت اصلی، یعنی ویلیام «دی-فنس» فاستر نیست. اون کارهای دیوانهواری انجام میده و حدس میزنم این همون چیزیه که تو ذهن مردم میمونه، اما اگه واقعاً فیلم رو تماشا کنید، میبینید که فرسایش «آدم معمولی» آمریکایی توسط جامعه رو به تصویر میکشه. افرادی که «همه کارها رو درست انجام میدن»: مدرک میگیرن، ازدواج میکنن، بچهدار میشن و برای یه شرکت کار میکنن. اونا احساس سرخوردگی میکنن و فکر میکنن رویای آمریکایی بهشون خیانت کرده. شکاف طبقاتی، نژادپرستی، مردانگی سمی، طمع شرکتی، زوال شهری، از هم پاشیدن روابط انسانی و همبرگرهای شل و ولی که هیچ شباهتی به عکس روی منو ندارن؛ همه اینها در روایت جوئل شوماخر از اواخر دهه ۸۰ و اوایل دهه ۹۰ حضور دارن. حتی بیتحرکی پلیس زیر فشار بودجههای رو به کاهش. همسر سابقش که با جدا شدن قبل از خشونتآمیز شدن رفتار دی-فنس، از مهلکه فرار کرده، به خاطر حساسیت بیش از حدش تقریباً مسخره میشه، به جای اینکه بابت بینش و غریزه محافظتگرانهاش تحسین بشه. چیزهای زیادی هست که میتونیم از طریق تعاملات دی-فنس ببینیم، و همچنین همسرش و بازی عالی رابرت دووال در نقش پندرگاست. در اصل، «فروپاشی» کمتر درباره دی-فنس به عنوان یک فرده و بیشتر درباره جامعهایه که او و بیشمار آدم دیگه مثل او رو شکل داده؛ جامعهای که با سنگینی شکستهای سیستماتیک کنار نمیاد. این فیلمیه که به جای جواب، سوالات زیادی رو در ذهن بیننده باقی میذاره. حتی دههها بعد، مردم خودشون رو در این شخصیتها، محلهها و نحوه زندگی در سایه رویای آمریکایی پیدا میکنن.