بیخواب در سیاتل
پس از مرگ همسرش مگی، سم بالدوین (Sam Baldwin) و پسر ۸ سالهاش جونا، از شیکاگو به سیاتل نقل مکان میکنند تا از غم و اندوه ناشی از این فقدان فاصله بگیرند. هجده ماه بعد، سم همچنان در سوگ است و نمیتواند بخوابد. اگرچه جونا دلتنگ مادرش است، اما دوست دارد پدرش همسر جدیدی اختیار کند، با وجود اینکه سم حتی به فکر قرار گذاشتن دوباره هم نیفتاده است. در شب کریسمس، سم (به اصرار جونا) در یک برنامه گفتگوی رادیویی ملی، سفره دلش را باز میکند و از ازدواج جادویی و بینقصش با مگی و اینکه چقدر هنوز دلتنگ اوست میگوید. در میان زنان بسیاری که داستان سم را میشنوند و فقط به همین دلیل عاشق او میشوند، آنی رید (Annie Reed)، نویسنده روزنامهای در بالتیمور، حضور دارد. شیفتگی آنی به داستان سم و خودِ او در حالی است که او در شرف ازدواج است. اما رابطه آنی با نامزد مبادیآدابش، والتر، هیچ شباهتی به عشق رویایی او در فیلم «عشقبازی بهیادماندنی» (An Affair to Remember 1957) ندارد. او حتی نامهای به سم مینویسد و پیشنهاد میدهد که در روز ولنتاین بر بالای ساختمان امپایر استیت با هم ملاقات کنند. در سیاتل، سم صدها نامه از زنانی که میخواهند او را ببینند دریافت کرده است. جونا به خصوص از یک نامه که از بالتیمور آمده هیجانزده است و هر کاری لازم باشد انجام میدهد تا پدرش و آنی را به هم برساند. با این حال، سمِ سنتیپسند میخواهد زندگی عاطفی آیندهاش بر اساس ملاقات با یک زن به روش سنتی باشد و او نیز به نوبه خود، شیفته زن ناشناسی میشود که چند بار در سیاتل او را میبیند. آیا جادو دوباره در زندگی سم اتفاق میافتد؟ و اگر چنین شود، آیا با این زن ناشناس خواهد بود یا با آنی؟
سال انتشار: 1993 کارگردان: Nora Ephron ژانر: Comedy، Drama، Romance نویسندگان: Jeff Arch، Nora Ephron، David S. Ward امتیاز: 6.8نقدها و نظرات
Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49
**فیلمی خوشساخت، استاندارد و شیک که البته فیلمنامهاش خیلی به دلم ننشست و کمی هم قدیمی شده، اما همچنان اثری دلنشین است.** این فیلم بدون شک یکی از مشهورترین کمدی-رومانتیکهای دهه ۹۰ است و یکی از آثاری بود که به محبوبیت تام هنکس (Tom Hanks) کمک کرد و به دنیا نشان داد که او میتواند بازیگر جدیتری باشد و فراتر از کمدی، کارهای جذابتری انجام دهد.
فیلم با نقل مکان مردی به همراه پسر خردسالش به سیاتل شروع میشود تا با غم از دست دادن همسرش کنار بیاید. در آنجا، کودک شروع میکند به اصرار کردن به پدرش برای پیدا کردن یک دوستدختر، تا جایی که با یک برنامه رادیویی تماس میگیرد؛ جایی که پدر داستانش را تعریف میکند و دل یک روزنامهنگار جوان از بالتیمور را که در آستانه ازدواج با مردی است که دوستش ندارد، میلرزاند.
فیلمنامه به شدت بر پایه افلاطونگرایی است: دو شخصیت اصلی همدیگر را نمیشناسند و فقط پخش رادیویی و تبادل نامههاست که واقعاً آنها را به هم وصل میکند. هیچکدام دلیل واقعی برای گشتن به دنبال دیگری ندارند (شخصیت هنکس فاصله فیزیکی را یک مانع میبیند و شخصیت رایان هم که متعهد به ازدواج است). در نهایت، این سرسختی و لجاجت یک کودک است که باعث میشود آنها همدیگر را پیدا کنند؛ آن هم صرفاً بر اساس غریزه، که استدلالی غیرمنطقی برای یک بزرگسال است تا بر اساس آن تصمیم بگیرد. به همین دلیل، با وجود اعتراف به کیفیتهای فیلم، خیلی از آن خوشم نیامد. تلاش برای خلق یک افسانه عاشقانه معاصر را درک میکنم، اما به نظرم این مدل افسانهها این روزها دیگر جواب نمیدهند. برای من که جواب نداد.
نقطه قوت بزرگ فیلم، بازیهای عالی تام هنکس و مگ رایان (Meg Ryan) است. هر دو هنوز خیلی جوان هستند و سعی میکنند از این فرصت برای پرواز به سمت پروژههای سودآورتر و جذابتر در مسیر حرفهایشان استفاده کنند. هنکس تا آن زمان بیشتر کمدی کار کرده بود و مصمم بود تواناییهایش را در پروژههای دیگر نشان دهد. شکی نیست که او میدانست چطور این کار را انجام دهد و جنبهای عمیقتر، حساستر و احساسیتر را به نمایش بگذارد که در کارهای قبلیاش دیده نمیشد. رایان هم در نقش خود بسیار توانمند بود. راس مالینجر (Ross Malinger) هم خیلی خوب بازی کرد.
فیلم از نظر بصری شاهکار بزرگی نیست. یک فیلم دهه نودی است که خیلی خوب پیر نشده و تلاش زیادی برای جلوههای بصری نکرده است. گواه این ادعا، گرافیکهای روی نقشه آمریکا است که شبیه بازیهای آرکید قدیمی است. فیلمبرداری بیروح و رنگها پریده هستند، اما این در فیلمهای آن دوران عادی بود و من با آن کنار میآیم. فیلم سعی میکند این موارد را با مناظر عالی از سیاتل و نیویورک جبران کند که همیشه جواب میدهد، مخصوصاً با آن پایانبندی عالی بالای ساختمان امپایر استیت. موسیقی متن هم هوشمندانه روی آهنگهای سیناترا، نات کینگ کول، سلین دیون، کارلی سایمون و دیگران شرطبندی کرده است. اکثر آهنگها شناختهشده و محبوب هستند.
Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49
نمیتوانم بگویم با تماشای «بیخواب در سیاتل» به من خوش گذشت. بعد از دیدنش، دقیقاً نمیدانستم چه حسی دارم. کل ساختار و نحوه روایت داستان عجیب است؛ اینکه دو شخصیت اصلی در فیلمی که مثلاً کمدی-رومانتیک است تا پرده آخر فیلم اصلاً درست و حسابی با هم ملاقات نمیکنند، انتخاب عجیبی است. اشتباه نکنید، میفهمم که این ایده میتواند جواب بدهد، اما اینجا برای من جواب نداد... مخصوصاً که یک طرف داستان حس و حال «استاکر» (تعقیبکننده مزاحم) را میدهد که به عجیب بودن کار اضافه میکند.
همچنین بازی دو نقش اصلی و تناسبشان با هم اصلاً قانعم نکرد؛ البته دومی به این خاطر است که به سختی آنها را کنار هم میبینیم، پس عملاً شیمی خاصی بینشان شکل نمیگیرد. تام هنکس تا حدی بهتر از بقیه است، مگ رایان هم تلاشش را میکند اما شخصیتش کمی خستهکننده است؛ به نظرم او بیشتر به والتر (با بازی بیل پولمن) میخورد، هرچند فیلم سعی دارد خلافش را ثابت کند. هیچکس دیگری در فیلم به چشم نمیآید، جز راس مالینجرِ نوجوان که بد نبود. از نظر من فیلم جالبی نبود؛ خوشبختانه هم هنکس و هم رایان کارهای خیلی بهتری در کارنامهشان دارند.
Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49
«کشته شدن توسط یک تروریست راحتتر از ازدواج کردن در سن بالای چهل سالگی است!» شاید کمی اغراقآمیز باشد، اما حس و حال حاکم بر اینجاست؛ جایی که «سم» (تام هنکس) که به تازگی همسرش را از دست داده، همراه پسرش «جونا» (راس مالینجر) به سیاتل میرود تا زندگی جدیدی را شروع کند. از آنجایی که سم نمیتواند از غم و غصه رها شود، این پسر کوچک است که دست به کار میشود تا پدرش را برای ملاقات با فردی جدید ترغیب کند. او یک برنامه رادیویی شبانه ترتیب میدهد که «آنی» (مگ رایان) آن را میشنود.
آنی با «والترِ» (بیل پولمن) مهربان اما کسلکننده درگیر است، اما وقتی فانتزیهای عاشقانه درباره «سم» سراغش میآید، دوباره به تماشای فیلم محبوبش با بازی کری گرانت و دبورا کر یعنی «عشقبازی بهیادماندنی» مینشیند و ایده نوشتن نامه به سم و قرار ملاقات در بالای ساختمان امپایر استیت به سرش میزند. در همین حال، سم بعد از آن پخش رادیویی کلی نامه از خانمها دریافت کرده، اما او به دنبال روشهای سنتی آشنایی است. باز هم این پسرش است که باید کارها را با زنی ملقب به «مردد از بالتیمور» پیش ببرد.
آیا او میتواند نقش الهه عشق را بازی کند؟ و حتی اگر موفق شود، آیا شانسی هست که پدرش از آن زن خوشش بیاید؟ آیا آن زن واقعاً همان «آنی» است؟ و آیا کسی از خودش نمیپرسد چرا یک بچه هشت ساله تنها دارد با هواپیما کل آمریکا را طی میکند؟
داستان مثل یک داستان کوتاه است که به زور به اندازه یک فیلم بلند کش آمده. با اینکه ایده اولیه جذاب است، اما اجرای معمولی همه (به جز مالینجر جوان) باعث شد بفهمم زوج کری گرانت و دبورا کر چقدر فوقالعاده بودند. برخی از بخشهای نویسندگی، واقعگرایی و شوخطبعی خوبی دارند؛ موسیقی متن کلاسیک فیلم هم به دل مینشیند و نماهای زیبایی از خط افق نیویورک داریم، اما این دو شخصیت واقعاً برای من جذابیتی نداشتند و وقتی سناریو به سمت آن پایانبندی کلیشهای رفت، کلاً علاقهام را از دست دادم. فیلمی است که راحت میشود تماشا کرد، اما مثل اکثر کارهای مگ رایان، کمی بینمک و معمولی است.