मम्मो
ریاض ۱۳ ساله در فقر و تنگدستی در بمبئی هندوستان به همراه مادربزرگش فیوزی و خواهر او، محموده معروف به «مامو»، زندگی میکند. ریاض که زبانی سرخ دارد و بهخاطر رها شدنش توسط پدرش به شدت سرخورده و تلخکام است، جز روهان دوست چندانی ندارد. وقتی مامو تصمیم میگیرد برای او یک جشن تولد غافلگیرکننده بگیرد، ریاض ناراحت و دلخور میشود، چرا که تصور میکند دوستانش وضعیت مالی ضعیف او را مسخره خواهند کرد. در پی جروبحث فیوزی و ریاض با مامو، او قهر کرده و راهی مسجد حاجیعلی میشود، اما پس از عذرخواهی آنها بازمیگردد. اگرچه مامو در دوران راج بریتانیا در پانیپت به دنیا آمده، از جمله هزاران مسلمانی بوده که راهی پاکستان شدند. او در آنجا ازدواج کرد، اما چون بچهدار نمیشد به او برچسب «نابارور» زدند و از خانه بیرونش کردند. او که دیگر جایی برای رفتن نداشت، با یک ویزای موقت نزد خواهر بیوهاش در بمبئی آمد. مامو هر ماه پیاده به نزدیکترین پاسگاه پلیس میرفت تا ویزایش را تمدید کند و در نهایت با پرداخت رشوه ۴۸۰۰ روپهای به بازرس آپته موفق به دریافت ویزای دائمی شد. اما با انتقال آپته، بازرس جدید پروندهاش را بررسی کرده، او را مهاجر غیرقانونی تلقی میکند و پس از بازداشت، او را به ایستگاه راهآهن مرکزی بمبئی برده و سوار قطار فرانتیر میل میکنند تا به پاکستان بازگردانده شود. ریاض و فیوزی تمام تلاششان را برای یافتن و بازگرداندن او به کار میبندند، اما تلاشهایشان بیثمر میماند. اکنون پس از گذشت ۲۰ سال، ریاض بزرگ شده و کتابی درباره «مامو» خود نوشته است؛ به این امید که روزی و در جایی این کتاب به دست او برسد و بار دیگر به هم بپیوندند.
سال انتشار: 1994 کارگردان: Shyam Benegal ژانر: Drama نویسندگان: Khalid Mohamed، Shama Zaidi، Javed Siddiqui امتیاز: 7.8