بیمار انگلیسی
اکتبر ۱۹۴۴ در ایتالیای جنگزده. هانا (ژولیت بینوش)، پرستار فرانسوی-کانادایی که در یک واحد پزشکی سیار ارتش کار میکند، احساس میکند هر آنچه در زندگی دوست دارد از بین میرود. به دلیل دشواریهای سفر و خطرات موجود، بهویژه از آنجایی که منطقه هنوز به شدت با مینهای تلهای بمبگذاری شده است، هانا داوطلب میشود تا در کلیسایی بماند و صرفاً از یک بیمار در حال مرگ که دچار فراموشی نسبی شده و به شدت سوخته و تغییر شکل یافته، مراقبت کند. او موافقت میکند که پس از مرگ بیمار، خود را به بقیه واحد برساند. تمام چیزی که بیمار به یاد میآورد این است که او انگلیسی و متاهل است. خلوت آنها با ورود دیوید کاراواجو (ویلم دفو)، هموطن کانادایی و عضو سرویس اطلاعاتی، به هم میخورد؛ کسی که اطمینان دارد بیمار را به عنوان مردی که با آلمانیها همکاری کرده میشناسد. کاراواجو معتقد است که حافظه بیمار تا حد زیادی سالم است و او سعی دارد از گذشتهاش فرار کند. بیمار شروع به بازگو کردن گذشتهاش میکند، که تماماً حول محور کار او به عنوان نقشهبردار در شمال آفریقا میچرخد که با شروع جنگ متوقف شده بود. او ممکن است آنطور که کاراواجو فکر میکند از جاسوسی برای آلمانیها فرار نکند، بلکه در حال فرار از خاطره رابطهاش با کاترین کلیفتون (کریستین اسکات توماس)، عشق زندگیاش، و قولی باشد که کاملاً به آن عمل نکرده است. هانا نیز در حالی که رابطهای را با کیپ سینگ (نوین اندروز)، یک سیک هندی که واحدش در محوطه کلیسا مستقر شده، آغاز میکند، ممکن است نظریه خود را درباره سرنوشت، عشق و مرگ به چالش بکشد. کار آنها شامل جستجو و خنثیسازی مینهاست؛ کشف یکی از همین مینها پیشتر جان هانا را نجات داده بود.
سال انتشار: 1996 کارگردان: Anthony Minghella ژانر: Drama، Romance، War نویسندگان: Michael Ondaatje، Anthony Minghella امتیاز: 7.4نقدها و نظرات
Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49
«هانا» (ژولیت بینوش) داوطلب میشه که توی ایتالیای جنگزده بمونه تا از یه مریض که بدجوری سوخته مراقبت کنه. اون کیه؟ خب هیچکس نمیدونه. تنها چیزی که یادشه اینه که از انگلیس اومده و یه زمانی متاهل بوده. ورود «کاراواجو»ی کانادایی مرموز (ویلم دفو) باعث میشه گرههای این معما باز بشه؛ چون اون به هویت واقعی این مردِ زمینگیر شک داره. همزمان با خاطراتی که کمکم توی ذهن مریض شفاف میشه، ما به زمانی برمیگردیم که اون تازه وارد شمال آفریقا شده بود. اون «کنت آلماسی» (ریف فاینز) هست که برای نقشهبرداری اومده. شروع جنگ جهانی دوم کارش رو مختل میکنه، اما کاراواجو شک داره که اون به نازیها کمک کرده باشه. آیا واقعاً این کار رو کرده؟
همچنین مشخص میشه که اون رابطه خیلی عمیقی با «کاترین» (کریستین اسکات توماس) داشته، زنی متاهل که از ارکان جامعه استعماری اون منطقه بوده. آنتونی مینگلا به آرومی و با اطمینان، رشتههای داستان رو به هم وصل میکنه؛ اما انگار تراژدی هر جا که کنت میره دنبالش میکنه و طولی نمیکشه که ما میفهمیم چه اتفاقاتی باعث شده اون به این وضعیت رو به مرگ بیفته. در این بین، هانا هم عاشق «کیپ» (نوین اندروز) میشه، متخصص خنثیسازی بمب که با تیمش توی حیاط اونا مستقر شدن.
چیزی که واقعاً این فیلم رو متمایز میکنه، فیلمبرداری فوقالعادهشه. جان سیل از نور توی صحرای تونس، «غار شناگران» که زیبایی وهمآلودی داره و لوکیشنهای مختلف ایتالیا به شکلی عالی استفاده کرده که به این داستانِ آروم، غنای زیادی بخشیده. فاینز و کریستین اسکات توماس شیمی فوقالعاده و زیرپوستیای با هم دارن؛ بینوش به نقشش اصالت و انسانیت واقعی داده و با اینکه دفو حضور کمی داره، اما نقش کلیدیش در حل این پازل انسانی رو خیلی ماهرانه بازی کرده. نمیشه انکار کرد که فیلم خیلی طولانیه و ریتمش گاهی نیاز به هیجان بیشتری داره، اما جمع شدن این همه استعداد باعث شده یه ترکیب باکلاس از رمانس و ابهام به شکلی هنرمندانه ارائه بشه.