جان مالکوویچ بودن
کریگ شوارتز (Craig Schwartz) عروسکگردان و لاته شوارتز (Lotte Schwartz) که عاشق حیوانات و فروشنده پتشاپ است، صرفاً در حال گذران زندگی مشترک سرد خود هستند. کریگ با وجود اینکه نمیتواند از راه عروسکگردانی امرار معاش کند، عاشق حرفهاش است زیرا به او اجازه میدهد در کالبد دیگران زندگی کند. زمانی که او مجبور میشود به عنوان بایگان در شرکت عجیب و غریب لستر (LesterCorp) در طبقه ۷.۵ یک ساختمان اداری در منهتن (که سقفش فقط ۱.۵ متر ارتفاع دارد) مشغول به کار شود، توانایی زندگی در کالبد دیگران را به مرحله جدیدی میبرد. کریگ پشت یکی از کمدهای بایگانی در محل کارش، دریچهای مخفی پیدا میکند که متوجه میشود پورتالی به ذهن جان مالکوویچ (John Malkovich) است؛ سفری که ۱۵ دقیقه طول میکشد و پس از آن، فرد به داخل گودالی در کنار بزرگراه نیوجرسی پرتاب میشود. کریگ مجذوب معنای زندگی در پی این کشف میشود. سفرهای لاته از طریق این پورتال باعث میشود او شخصیت خودش را بازنگری کند. و ماکسین لاند (Maxine Lund)، همکار با اعتمادبهنفس کریگ که کریگ فقط به خاطر جذابیتش ماجرای پورتال را به او میگوید، فکر میکند این یک فرصت پولساز است تا بلیتهای سفر به ذهن مالکوویچ را بعد از ساعات اداری به قیمت ۲۰۰ دلار بفروشند. کریگ، لاته و ماکسین کمکم میفهمند هر کسی که وارد پورتال میشود، توانایی کنترل ذهن مالکوویچ را دارد که کل وجود او را تغییر میدهد. این تجربه باعث میشود ماکسین عاشق یک شخصیت ترکیبی شود. این توانایی در کنترل ذهن مالکوویچ، سوالی را درباره نهاییترین سفر روانگردان برای خود مالکوویچ ایجاد میکند، کسی که کمکم حس میکند چیزی در دنیایی که میشناسد درست نیست.
سال انتشار: 1999 کارگردان: Spike Jonze ژانر: Comedy، Drama، Fantasy نویسندگان: Charlie Kaufman امتیاز: 7.7نقدها و نظرات
Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49
نقد کامل: https://open.spotify.com/episode/2YaFaVOq4cOeC7BBgUgmou?si=dfb200c90b4d4e74 ---- با اینکه فیلمهای زیادی درباره خودشناسی، رشد و هویت ساخته شدن، اما کمتر فیلمی (اگه نگیم هیچکدوم) رویکردی مثل «Being John Malkovich» داشته. داستان کلی فیلم اینه: کریگ (Craig) که یه عروسکگردان ناموفقه، دریچهای پیدا میکنه که بهش اجازه میده وارد ذهن جان مالکوویچ (John Malkovich) بازیگر بشه. اون با چندین بار تلاش برای تسخیر جان مالکوویچ، موفق میشه کنترل این بازیگر رو به دست بگیره و از طریق اون زندگی کنه. همسرش لاته (Lotte) و معشوقه جدیدش ماکسین (Maxine) هم وارد این ماجرا میشن. پایان فیلم روابط رو کاملاً تغییر میده؛ لاته و ماکسین به هم میرسن و کریگ در نهایت برای همیشه در یه جور «جای متروک» گیر میافته.
با اینکه داستان فیلم تا حدی سرراست و قابل فهمه، اما به خاطر نویسندگی و فیلمنامه عالی، ریتم خوب و بازیهای درخشان تیم بازیگری کوچک اما حرفهای (کیوساک، دیاز، کینر و مالکوویچ) به شدت سرگرمکنندهست. همچنین عناصر پوچی و سورئالیسم به اندازه کافی وجود دارن تا این دنیای فانتزی رو برامون باورپذیر کنن. با این حال، نقطه قوت اصلی فیلم، سوالات اخلاقی و فلسفیه که درباره هویت و آگاهی مطرح میکنه. سوال اصلی فیلم اینه: هویت چیه و ما چطور تعریفش میکنیم؟
شخصیت اصلی یعنی کریگ، در طول فیلم با میلش به قدرت و شهرت میجنگه. اون به عنوان یه هنرمند شکستخورده و بیاعتمادبهنفس، فوراً عاشق ماکسین میشه، اما واضحه که خواستهاش بیشتر مربوط به چیزیه که ماکسین نمادشه (یه زن با اعتمادبهنفس و جذاب) تا خودِ اون به عنوان یه فرد. ماکسین برای کریگ وسیلهایه تا کمبودهای زندگیش رو جبران کنه. اون فکر میکنه داشتن کسی مثل ماکسین بهش کمک میکنه تا در هنرش و در نهایت در مرد بودنش موفق بشه. از طرف دیگه لاته، با اینکه اون هم با پذیرش خودش مشکل داره، دنبال کسی میگرده تا خلأ ناشی از بیتوجهی عاطفی کریگ رو پر کنه. لاته در طول فیلم یه جورایی قربانی به نظر میرسه؛ تلاشش برای پیدا کردن عشق و به دست آوردن قدرت خودش، از مسیرهای سخت و ناخوشایندی میگذره (مثلاً چندین بار توسط ماکسین رد میشه و بعداً با شامپانزهاش در قفس زندانی میشه).
ماکسین که شاید جالبترین شخصیت بین این سه نفر باشه، فرصتطلب و سطحی به نظر میرسه، اما در تضاد با کریگ و لاته، اعتمادبهنفس خیلی بالایی داره. مسیر اون برای رسیدن به خوشبختی از طریق درک زیباییهای درونی و عاشق لاته شدن میگذره، اما در ابتدا فقط زمانی که لاته در کالبد مالکوویچه. در مقابل، رابطهاش با کریگ وقتی که مالکوویچ رو تسخیر کرده، سطحی و نارضایتبخشه. شباهتهای ظریف و تفاوتهای فاحش بین این سه شخصیت، سوالات جالبی رو درباره خودشناسی و مسیری که هر کدوم برای کشف خودشون طی میکنن، ایجاد میکنه.
جان مالکوویچ، با اینکه بیشتر یه ابزار در طول فیلمه، عجیبترین سکانس کل فیلم رو داره؛ وقتی خودش وارد پورتال خودش میشه و دنیایی پر از نسخههای مختلف خودش رو میبینه. این سکانس تعبیرهای مختلفی داره؛ از اینکه ما چطور خودمون رو میبینیم گرفته تا نقشهای مختلفی که در زندگی بازی میکنیم و نمایش بصری ضمیر ناخودآگاهمون. «Being John Malkovich» فیلم خاصیه که تم اصلی هویت رو برمیداره و مخاطب رو وادار میکنه به معنای واقعی اون فکر کنه. فیلم این کار رو به شکلی جذاب انجام میده و هیچوقت داستان رو فدای مفاهیم عمیق نمیکنه. این از اون فیلمهاییه که بیننده میتونه چندین بار ببینه و باز هم شگفتزده بشه.
Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49
فیلم «Being John Malkovich» واقعاً یه چیز عجیبیه! با اینکه نمیدونستم دقیقاً با چه سبک فیلمی طرفم، اما همیشه به خاطر اسمش دوست داشتم ببینمش. حالا که دیدمش، خوشحالم که وقت گذاشتم. در ظاهر خیلی عجیبه، اما آخرش... تقریباً عادی میشه؟ با توجه به شروع فیلم و ژانری که توی ویکیپدیا براش نوشته بودن، انتظار یه کار خیلی هنری و خاص داشتم. خوشبختانه اونطوری نبود. البته که مفاهیم عمیقی داره و نمیگم ۱۰۰ درصدش رو فهمیدم، اما در نهایت داستانش نسبتاً سادهست. ولی بدون شک تحسینبرانگیز و اورجیناله.
خیلی جالبه که جان مالکوویچ (John Malkovich) قبول کرده توی این فیلم بازی کنه؛ خوندم که وقتی فیلمنامه رو خونده بود، همزمان هم کنجکاو شده بود و هم وحشتزده! کاملاً درکش میکنم. جان کیوساک (John Cusack)، کامرون دیاز (Cameron Diaz) - که یه کم طول کشید تا بشناسمش - و کاترین کینر (Catherine Keener) همگی پشت (یا داخل؟) جان مالکوویچ عالی بودن. تنها انتقادم اینه که اون طنزی که موقع اولین ملاقات کریگ با لستر داشت رو تا آخر حفظ نکرد؛ اون فضای شبیه فیلم Airplane! خیلی بهش میاومد. البته طنز توی فیلم زیاده، اما بازی خشک و جدی لستر (و البته فلوریس) از همه خندهدارتر بود.