دور افتاده

دور افتاده

چاک نولاند (Chuck Noland)، مدیر اجرایی شرکت فدکس (FedEx) در ممفیس، و کلی فریرز (Kelly Frears) که دانشجوی دکتراست، مدت‌هاست با هم رابطه دارند و زندگی می‌کنند. با وجود اینکه عاشق یکدیگرند، به دلیل مشغله‌های کاری زیاد، به خصوص سفرهای کاری مداوم چاک، هنوز ازدواج نکرده‌اند. این وضعیت در کریسمس سال ۱۹۹۵ تغییر می‌کند؛ زمانی که چاک در حال عجله برای رسیدن به هواپیمای فدکس برای یک سفر کاری دیگر است، به کلی یک انگشتر می‌دهد. آن پرواز دچار نقص فنی شده و در جایی در جنوب اقیانوس آرام سقوط می‌کند. چاک که نسبتاً سالم مانده، با یک قایق نجات به ساحل جزیره‌ای متروکه می‌رسد و بعداً می‌فهمد که تنهاست. او نمی‌داند چه بلایی سر همکاران یا هواپیما آمده است. با این حال، چندین بسته پستی که قرار بود تحویل داده شوند، همراه او به ساحل می‌رسند؛ بسته‌هایی که او در ابتدا با احترام با آن‌ها برخورد می‌کند. چاک متوجه می‌شود که اولویت اصلی او بقا است - که عمدتاً به معنای غذا، آب، سرپناه و آتش است - و البته نجات یافتن. اما بقا جنبه عاطفی هم دارد. برای برآوردن این نیاز عاطفی، او یک ساعت جیبی یادگاری با عکس کلی دارد که هدیه کریسمس او بود. او در نهایت بسته‌های فدکس را باز می‌کند و یک توپ والیبال ویلسون (Wilson) پیدا می‌کند که روی آن یک صورت می‌کشد و نامش را ویلسون می‌گذارد. با گذشت زمان، چاک با احساسات مختلفی دست و پنجه نرم می‌کند، اما می‌فهمد که اگر بخواهد نجات پیدا کند، باید راهی برای خروج از جزیره بیابد؛ کاری که به دلیل امواج سهمگین ساحل بدون کمک غیرممکن به نظر می‌رسد. چیزی که چاک شاید کاملاً درک نکند این است که هر چه دیرتر نجات یابد، بازگشت به زندگی گذشته‌اش دشوارتر خواهد بود. اگرچه فکر کلی انگیزه اصلی او برای نجات است، اما کلی که احتمالاً فکر می‌کند او مرده، ممکن است در این مدت از نظر عاطفی به زندگی‌اش ادامه داده باشد.

سال انتشار: 2000 کارگردان: Robert Zemeckis ژانر: Adventure، Drama، Romance نویسندگان: William Broyles Jr. امتیاز: 7.8

نقدها و نظرات


Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49

امتیاز: 7.5

ما با زمان زنده می‌مونیم و با زمان می‌میریم. و نباید مرتکب این گناه بشیم که حساب زمان از دستمون در بره. *** این نقد ممکنه داستان رو لو بده *** چاک نولاند، نابغه شرکت فدکس، درست قبل از کریسمس برای انجام یه ماموریت مهم دیگه، دوست‌دخترش کلی فریرز (Helen Hunt) رو ترک می‌کنه. در طول پرواز فاجعه رخ می‌ده و هواپیما توی اقیانوس سقوط می‌کنه. نولاند موفق می‌شه خودش رو از جت در حال غرق شدن نجات بده و امواج او رو به ساحل یه جزیره غیرمسکونی می‌برن. نولاند بدون امکانات اولیه زندگی مدرن و در حالی که هر روز با تنهایی می‌جنگه، باید با این امید زنده بمونه که شاید یه روز، قبل از اینکه عقلش رو از دست بده یا انگیزه‌اش برای زندگی تموم بشه، نجات پیدا کنه. تام هنکس (Tom Hanks) بعد از همکاری فوق‌العاده موفقشون در فیلم «فارست گامپ» در سال ۱۹۹۴، دوباره با کارگردان رابرت زمکیس (Robert Zemeckis) همراه شده. هرچند «دورافتاده» جایزه‌ای نبرد (با اینکه قبلش همه می‌گفتن خوراک اسکاره)، اما می‌شه ادعا کرد که این بهترین بازی تام هنکسه. کمتر بازیگری در دوران مدرن می‌تونست فیلم رو اون‌جوری که هنکس پیش برد، به دوش بکشه. هنکس با کمترین دیالوگ (تنها همدمش یه توپ والیباله که با چند تا بسته فدکس دیگه به ساحل رسیده) و با بازی فوق‌العاده صورت و بدن، ما رو مجذوب خودش می‌کنه و به عمق تنهاییش می‌بره. زمکیس که برای کارگردانی بخش میانی فیلم و اون صحنه وحشتناک سقوط هواپیما لایق تحسینه، نولاندِ هنکس رو حسابی از پا درمی‌آره. از راحتیِ به ساحل رسیدن اون بسته‌ها که بگذریم، نولاند زخمی و داغون می‌شه و با مشکلات دندون دست و پنجه نرم می‌کنه. کلیشه‌های رابینسون کروزوئه البته وجود دارن، اما زمکیس و هنکسِ پراحساس، ما رو هم اونجا توی جزیره کنار خودشون می‌نشونن؛ ضمناً باید یه خسته نباشید هم به بخش صداگذاری عالی فیلم گفت. متأسفانه ابتدا و انتهای فیلم به خوبیِ بخش وسطش نیست. معرفی شخصیت‌ها در شروع فیلم معمولی بود ولی برای چیدن داستان بد نبود، اما پایان فیلم اون ضربه عاطفی لازم رو نداره و انگار هر چی ساخته شده بود رو خراب می‌کنه. نبودِ شیمی مناسب بین هلن هانت و تام هنکس هم کمکی به ماجرا نمی‌کنه، که البته بخشی از اون تقصیر نویسندگی ویلیام برویلس جونیوره، چون در اون لحظه دیگه فقط چاک نولانده که برای ما اهمیت داره. البته بی‌انصافیه که زیاد غر بزنیم، چون زمکیس ما رو با چاک توی جزیره نگه داشت و مدام کات نزد به خانواده عزادارش یا تلاش‌های بی‌ثمر برای نجاتش. با این حساب، این یه نمایش تک‌نفره واقعاً عالی بود، حتی اگه پایانش یه جورایی ناامیدکننده باشه. ۷.۵ از ۱۰

2015-06-29


Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49

امتیاز: 5

**«دورافتاده» از خیلی جهات فیلم درخشانیه، اما یه سری تصمیمات ناامیدکننده در مورد داستان و شخصیت‌ها باعث شد که جزو فیلم‌های محبوب من نباشه.** همه‌چیز از روز کریسمس شروع شد. خیلی‌ها یادشون می‌ره که این فیلم از نظر فنی یه فیلم کریسمسیه. اون سقوط هواپیمای سرنوشت‌ساز که تام هنکس رو با بهترین دوستش یعنی ویلسونِ والیبالیست توی یه جزیره تنها می‌ذاره، درست روز کریسمس اتفاق می‌افته و نامزدش رو تنها رها می‌کنه. فیلم جنبه‌های فوق‌العاده‌ای داره. تام هنکس دوباره یه بازی در سطح اسکار ارائه می‌ده و خودش رو کاملاً وقف نقشی می‌کنه که صادقانه کل فیلم رو جلو می‌بره. همه عاشق تام هنکس هستن، پس دیدن اون در حالی که توی یه جزیره متروکه برای بقا می‌جنگه، همه رو درگیر می‌کنه. کارگردانی و فضاسازی فیلم هم عالی بود. اما دو دلیل هست که چرا من نمره پایینی بهش می‌دم:

۱. با وجود بازی خیره‌کننده هنکس، فیلم بیشتر درباره یه آدم تنها بود که با خودش حرف می‌زد. این باعث شد داستان کش بیاد و یه کم خسته‌کننده بشه.

۲. شاید بگید من زیادی رمانتیکم، ولی اینکه اون همه جنگید و بالاخره برگشت خونه پیش نامزدش، فقط برای اینکه بفهمه اون رفته سراغ یکی دیگه، واقعاً ناامیدکننده بود. درسته که چاک توی تعطیلات ولش کرد و رفت، ولی بازم، اون بر خلاف تمام احتمالات برگشت، اما طرد شد. آخ! فکر کنم نامزدش یه جورایی... دور انداختش (Cast him away). 🤭 قبول دارم که «دورافتاده» فیلم معرکه‌ایه، ولی فیلم محبوب من نیست.

2022-09-16


Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49

امتیاز: 7

تام هنکس در این تصویرسازی دقیق از یک مدیر اجرایی وسواسی که بعد از سقوط هواپیما در یک جزیره گرمسیری دورافتاده گیر می‌افته، عالی عمل می‌کنه. او که اصلاً برای زندگی بدون امکانات مدرن ساخته نشده، اما هوش خوبی داره، باید مثل «رابینسون کروزوئه» با زندگی جدیدش که پر از نارگیل و ماهی‌هاییه که شکار می‌کنه، سازگار بشه. داستان با حوصله پیش می‌ره، اما همین موضوع به تاثیرگذاری بازی هنکس کمک می‌کنه؛ چون او باید با چالش‌های جسمی، لجستیکی و روانیِ فزاینده‌ای که موقعیتش براش ایجاد می‌کنه، دست و پنجه نرم کنه. تنهایی و ناامیدی با غریزه انسانی او برای بقا می‌جنگن و باعث می‌شن او «ویلسون» رو خلق کنه؛ چیزی بین توپ والیبال و آناناس برای اینکه تنها نباشه! چون هواپیما متعلق به شرکت فدکس بود، رابرت زمکیس تونسته شوخی‌های کوتاهی رو برای عوض کردن حال و هوای فیلم اضافه کنه - واقعاً عجیبه که مردم چه چیزهایی برای هم می‌فرستن - و حتی یه جفت اسکیت هم به عنوان ابزار دندون‌پزشکی به کار می‌آد! هر چی جلوتر می‌ریم، می‌فهمیم که احتمال نجات کمه، پس تعجب نمی‌کنیم وقتی او تصمیم می‌گیره با یه قایق که با شاخ و برگ و نوار ویدئو به هم وصل شده، دل به دریای ناشناخته و طوفانی بزنه. خطر زیادی حس نمی‌شه، پس پایان فیلم قابل حدسه، اما تلاش هنکس و نویسندگی و کارگردانی قوی، فیلمی جذاب و گاهی دلهره‌آور ساخته. من هیچ‌وقت اهل سفر به جزایر گرمسیری نبودم، الان که دیگه اصلاً نیستم!

2023-05-18