جاده مالهالند
بتی (Betty)، بازیگری با چشمانی مشتاق که هنوز با وعدههای دروغین صنعت حریص سینما آلوده نشده، پا به هالیوود پرجنبوجوش و آفتابی میگذارد. بتی که سرشار از امید و مشتاق است تا بالهای خود را بگشاید و ارزش خود را ثابت کند، در آپارتمان گرانقیمت عمه روت (Aunt Ruth) ساکن میشود؛ غافل از اینکه سرنوشت نقشههای دیگری برای او در سر دارد و صحنه را برای تجربههایی دگرگونکننده با اتفاقات غیرمنتظره، غیرقابلتفسیر و ناشناخته آماده میکند. اکنون، در مرکز هزارتوی پیچیدهای از نیمهحقیقتها، خاطرات محوشده، عشقهای نافرجام و برخوردهای خطرناک با چهره زشت شهر، کلیدی عجیب برای یک قفل مرموز، یک مکعب آبی نیلی عجیبتر، کارگردانی جوان به نام آدام (Adam) و زنی مرموز قرار دارند: زنی مو مشکی که دچار فراموشی شده و از یک تصادف وحشتناک جان سالم به در برده است، یعنی ریتا (Rita). اما زمان به سرعت میگذرد و گذشته مبهم ریتا نیاز به پاسخ دارد. در نهایت، هر دو زن سزاوار دانستن حقیقت هستند. راز جاده مالهالند (Mulholland Drive) پرپیچوخم و رویاکُش چیست؟
سال انتشار: 2001 کارگردان: David Lynch ژانر: Drama، Mystery، Thriller نویسندگان: David Lynch امتیاز: 7.9نقدها و نظرات
Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49
**امروز بالاخره این فیلم رو فهمیدم... و واقعاً شگفتزده شدم.** فکر میکنم دقیقاً همون اتفاقی که برای اکثر مردم افتاده برای منم افتاد: اولین باری که سالها پیش این فیلم رو دیدم، هیچی ازش نفهمیدم. این وضعیت تا مدتها ادامه داشت؛ هر بار که فیلم رو میدیدم، تهش باز هم چیزی دستگیرم نمیشد. اما امروز این طلسم شکست، چون فیلم رو با یکی از دوستام دیدم که اونم عشق سینماست و بهم گفت: _«باید دو تا نکته رو یادت باشه: اول روایت غیرخطی داستانه که گاهی با تغییرات خیلی ظریف همراهه؛ دوم اینکه بیشتر فیلم واقعیت نیست، بلکه رویای شخصیت اصلیه»_. اگه فیلمهایی باشن که بشه بهشون گفت تقریباً بینقص، این فیلم قطعاً یکی از اوناست، هرچند فهمیدنش اصلاً راحت نیست و لازمه پنج شش بار ببینیش تا خوب درکش کنی. قبلاً هم تجربه کرده بودم که فیلمهای دیوید لینچ (David Lynch) آسون نیستن... اولین برخوردم با این کارگردان چند سال پیش با فیلم _مخمل آبی (Blue Velvet)_ بود و اونجا فهمیدم که اون فیلمهای «هرمتیک» یا بسته میسازه، با ایدههای ضمنی و پیشنهادهای رویاگونه که اغلب (تقریباً همیشه) از چشم ما پنهان میمونن. من این سبک رو دوست دارم: یه جور سینمای چالشبرانگیز که آدم رو به فکر وا میداره و تحت تأثیر قرار میده. البته معنیش این نیست که همه چیز رو میفهمم! اما امروز با حرف زدن با دوستم، بالاخره تونستم این فیلم رو بهتر درک کنم.
این اثر که در ابتدا سال ۱۹۹۹ به عنوان قسمت آزمایشی (پایلوت) یک سریال تلویزیونی ساخته شده بود، بعد از رد شدن توسط تهیهکنندههای تلویزیون، به یک فیلم سینمایی تبدیل شد. همین که لینچ چطور شکستش رو گرفت و اون رو به یکی از بزرگترین موفقیتهاش تبدیل کرد، واقعاً تحسینبرانگیزه و سبک و پشتکارش رو نشون میده. فیلم واقعاً خوبه و معتقدم با توضیح دادن چیزهایی که امروز یاد گرفتم، دارم به کسایی که میخوان فیلم رو ببینن و بفهمن کمک میکنم. اگه دقت کنیم، فیلم لحظاتی رو که شخصیت اصلی به خواب میره (درست همون اول) و دوباره بیدار میشه رو نشون میده. و فکر میکنم بدون لو دادن زیاد داستان، بتونم بگم که صحنه مهمونی در خونه کارگردان، که خیلی نزدیک به انتهای فیلمه، کلیدیترین سکانس برای درک بیش از نیمی از داستانه؛ داستانی که اساساً روی زن جوانی تمرکز داره که با رویای پولدار و مشهور شدن به لسآنجلس میره و در این آرزو شکست میخوره، و این سرخوردگی رو با یک شکست عشقی بزرگ و از دست دادن ارزشهای اخلاقی و معصومیتش ترکیب میکنه.
تیم بازیگری کاملاً از پس چالشهایی که کارگردان براشون گذاشته براومدن و دیدن نائومی واتس (Naomi Watts) اینجا فوقالعادهست. این فیلم واقعاً نماد شروع دوران حرفهای اونه، چون تا قبل از این فیلم فقط چند تا کار کوچیک در اروپا و آمریکا انجام داده بود. اون واقعاً عالیه و موفق میشه تمام حس همدردی ما رو جلب کنه و کاری کنه که شخصیتش رو دوست داشته باشیم. تا حدی فکر میکنم خود بازیگر هم شباهتهای زیادی بین خودش و نقشی که بازی میکرد میدید: اون هم رویای موفقیت در حرفهاش رو داشت و برای رسیدن بهش سختی کشیده بود. همچنین لورا هرینگ (Laura Harring) خیلی خوب عمل کرد و شایسته تحسینه. جاستین ثرو (Justin Theroux) که نقش کارگردان، آدام کشر، رو بازی کرد، حضور مثبت و محکمی در کنار بازیگران زن داشت، هرچند که این فیلم کاملاً تحت سلطه اونهاست.
از نظر فنی، این فیلم در تمام سطوح یک کلاس درس سینماست. لینچ علاوه بر کارگردانی درخشان، روی فیلمبرداری هم حساب زیادی باز کرده. اینجا ارزشش رو داره که ببینید چطور از لوکیشنهایی که انتخاب کرده، مناظر شهری و تکنیکهایی مثل زوم، کلوزآپ یا محو کردن (blur) استفاده میکنه تا پیامهایی رو درباره وضعیت روحی شخصیتها به مخاطب منتقل کنه. اون همچنین از رنگها به خوبی استفاده میکنه، رنگهای زنده و زیبا، که رنگهای قرمز و آبی معنای خاص و مهمی برای درک فیلم دارن. فیلم چند صحنه برهنگی و جنسی تند داره و ریتم بسیار آرومی داره که کاملاً عمدیه. طراحی صحنه هم خیلی مهمه: گاهی چیدمان وسایل و نحوه تعامل بازیگرا با اونها به ما کمک میکنه بفهمیم چی داریم میبینیم، اما این واقعاً ظریفه و باید خیلی با دقت باشید. در نهایت، باید یه اشاره ویژه به موسیقی متن هیپنوتیزمکننده و فراموشنشدنی آنجلو بادالامنتی (Angelo Badalamenti) بکنم که واقعاً ارزش شنیدن داره، از تم اصلی گرفته تا آهنگهای شاد و بیخیال به سبک دهه ۵۰.
Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49
زنی که در یک تصادف رانندگی درگیر شده، دچار فراموشی میشه و با کمک دختری که عشقِ ستاره شدنه، سعی میکنن بفهمن کی به کی بوده و چرا این اتفاقات افتاده. بعد از اون، داستان مثل یه مار سمی که ردبول خورده باشه، هی میپیچه و تاب میخوره - اما آخرش که چی؟ ببخشید، ولی من اصلاً نفهمیدمش. میخواستم بپرسم واقعاً موضوعش چیه، اما فکر نکنم حرف کسی که ادعا میکنه واقعاً فهمیده رو باور کنم. آیا واقعاً موضوع ملموسی داره یا لینچ داره مخاطب رو به چالش میکشه تا اعتراف کنن که اونقدر باهوش نیستن که «مفهوم خلاقانه» پشت این اثر رو درک کنن؟ از نظر سینمایی کار خوشساختیه و بازیهای خوبی از نائومی واتس (Naomi Watts) و جاستین ثرو (Justin Theroux) میبینیم، اما من کلاً تو اون دنیای موازی که فیلم توش روایت میشه زندگی نمیکنم و این فیلم برای من هدر رفت.
2023-09-02