ماتریکس: بارگذاری مجدد

ماتریکس: بارگذاری مجدد

در این دومین ماجراجویی، نئو (Neo) و رهبران شورشی تخمین می‌زنند که ۷۲ ساعت تا محاصره زایان (Zion) توسط ارتش ماشین‌ها باقی مانده است. تنها چند ساعت، آخرین پناهگاه انسان‌ها روی زمین را از ۲۵۰ هزار سنتینل (Sentinel) که برای نابودی بشریت برنامه‌ریزی شده‌اند، جدا می‌کند. اما شهروندان زایان که با ایمان مورفیوس (Morpheus) به پیشگویی اوراکل (Oracle) مبنی بر اینکه «برگزیده» به جنگ با ماشین‌ها پایان خواهد داد، جرأت یافته‌اند، تمام امید و انتظارات خود را به نئو بسته‌اند؛ کسی که در جستجوی راه چاره، با رویاهایی آشفته متوقف شده است.

سال انتشار: 2003 کارگردان: Lana Wachowski, Lilly Wachowski ژانر: Action، Sci-Fi نویسندگان: Lilly Wachowski، Lana Wachowski امتیاز: 7.2

نقدها و نظرات


Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49

امتیاز: 10

فرمانده لاک: «همه به چیزی که تو باور داری، باور ندارن.» مورفیوس: «باورهای من نیازی به باور اونا نداره.»

شخصیت‌ها توی «ماتریکس: بارگذاری مجدد» کلاً همین‌طوری حرف می‌زنن؛ فیلمی که انگار حاصل همکاری یه خوره تکنولوژی، یه کتاب کمیک و باهوش‌ترین بچه کلاس فلسفه ۱ هست. مخصوصاً مورفیوس سخنرانی‌های طولانی‌ای راه می‌ندازه که من رو یاد حرف‌های لارنس اولیویه (Laurence Olivier) موقع گرفتن اسکار افتخاریش می‌ندازه؛ همون سخنرانی‌ای که جان ویت (Jon Voight) رو توی تلویزیون به گفتن «خدای من!» واداشت، اما روی کاغذ معلوم شد یه جور دوپهلوگویی شبه‌شکسپیری بوده. این سخنرانی‌ها معنای خاصی ندارن، بلکه «حسِ» معنا رو منتقل می‌کنن: واقعاً به نظر می‌رسه این آدم‌ها دارن حرف‌های خیلی عمیقی می‌زنن. البته این موضوع جلوی طرفدارها رو نمی‌گیره که توی پست‌های بی‌پایان وب، فلسفه فیلم رو تحلیل نکنن.

بخشی از لذت فیلم، متخصص شدن در معنای عمیق اسطوره‌شناسی پاپِ سطحی هست؛ یه جور طنز باحال توی متخصص شدن در پدیده‌های زودگذر فرهنگ عامه وجود داره و مورفیوس (Laurence Fishburne) حالا در کنار اوبی‌وان کنوبی (Obi-Wan Kenobi)، به افلاطونِ عصر ما تبدیل شده. این رو نه از روی مخالفت، بلکه با لحنی سرگرم‌کننده می‌گم. فیلم «ماتریکس» (۱۹۹۹) که توسط برادران واچوفسکی (Andy and Larry Wachowski) نوشته و کارگردانی شد، اون‌قدر شبه‌فلسفه‌های داغ راه انداخت که «بارگذاری مجدد» تمام تلاشش رو می‌کنه تا از پیروانش عقب نمونه.

این فیلم یه ماجراجویی علمی-تخیلی بسیار ماهرانه است که عناصر همیشگی رو با هم ترکیب کرده: قهرمان‌ها و شرورها، جلوه‌های ویژه و بدلکاری، تعقیب و گریز و انفجار، و عشق و خطابه. فیلم دنیای خودش رو با جزئیات بیشتری نسبت به قسمت اول بسط می‌ده، اولین نگاه رو به شهر زیرزمینی انسان‌ها یعنی زایان (Zion) به ما می‌ده، به قلب راز ماتریکس نزدیک‌تر می‌شه و قهرمانش، نئو (Keanu Reeves) رو از یه سرباز وظیفه گیج به یه شخصیت مسیح‌گونه در حال آموزش ارتقا می‌ده.

همون‌طور که توی قسمت اول یاد گرفتیم، ماشین‌ها برای تولید برق به بدن انسان‌ها، اون هم میلیون‌ها میلیون بدن نیاز دارن. توی یه سکانس خیره‌کننده، دیدیم که بدن‌های بی‌شماری توی کپسول‌هایی دور هسته‌های مرکزی قفل شده بودن که تا جایی که چشم کار می‌کرد بالا و پایین می‌رفتن. ماتریکس همون واقعیت مجازی هست که به ذهن این خوابیده‌ها توهم فعال و مفید بودن رو می‌ده. اینجا سوالاتی پیش می‌آد، مثلاً اینکه آیا راه بهتری برای تولید انرژی نیست؟ و چرا به انسان‌ها رویا می‌دن وقتی که اگه توی کما هم باشن همون‌قدر انرژی تولید می‌کنن؟ و چرا برای تک‌تک اونا یه دنیای مجازی پیچیده می‌سازن، وقتی می‌شه به همه‌شون یه توهم مشترک داد بدون اینکه بفهمن؟ چرا هر خواب‌بیننده خودش هست و همون بدنی رو توی واقعیت مجازی داره که توی کپسول خوابیده؟

اما بیخیال. ما خوشحالیم که ۲۵۰ هزار انسان از شبکه ماتریکس فرار کردن و دور هم جمع شدن تا زایان رو بسازن، جایی که «نزدیک هسته زمینه، جایی که گرمای بیشتری هست». فیلم که شروع می‌شه، با فهمیدن اینکه ماشین‌ها دارن با سرعت به سمت زایان حفاری می‌کنن و تا ۳۶ ساعت دیگه می‌رسن، نگران می‌شیم. ممکنه برامون سوال پیش بیاد که آیا زایان و شهروندان آزادش واقعاً وجود دارن یا انسان‌ها فقط این‌طور فکر می‌کنن، اما این فکر آدم رو به یه چرخه منطقی می‌ندازه که تهش دیوانگیه.

نئو (Keanu Reeves) مجبور شده پرواز کنه، هنرهای رزمی رو یاد بگیره و بفهمه که ایمان و باورش می‌تونه اتفاقات رو رقم بزنه. تمام مبارزات اون توی فضاهای واقعیت مجازی اتفاق می‌افته، در حالی که خودش روی صندلی لم داده و به دنیای سایبری وصل شده، اما واقعاً ممکنه کشته بشه، چون اگه ذهن فکر کنه مرده، «بدن توسط ذهن کنترل می‌شه». بنابراین، تمام سکانس‌های مبارزه از نظر منطقی نه رقابت بین بدن‌های فیزیکی، بلکه بین بازیکن‌های بازی‌های ویدیویی هست و نئو توی صحنه‌های مبارزه بزرگ در واقع آواتار خودش هست.

مورفیوسِ رویاپرداز که با پیشگویی‌های اوراکل (Oracle) انگیزه گرفته، به نئو آموزش داد؛ کسی که اعتماد به نفس پریدن از فاصله‌های زیاد و پرواز کردن رو پیدا کرد و توی «بارگذاری مجدد» ده‌ها کلون از مامور اسمیت (Hugo Weaving) رو توی نبرد رزمی نابود می‌کنه. اون صحنه مبارزه با شگفتی‌های جلوه‌های دیجیتال و طراحی رقصِ کارگردان اکشن هنگ‌کنگی، یوئن وو-پینگ (Yuen Wo Ping) ساخته شده که مبارزات «ببر خیزان، اژدهای پنهان» رو هم انجام داده بود. این یکی از سه بخش بزرگ فیلم هست.

دومی وقتیه که مورفیوس به زایان برمی‌گرده و برای جمعیت جمع شده سخنرانی می‌کنه؛ جمعیتی که شبیه ترکیبی از یه کنسرت راک شلوغ و برده‌های زیرزمینی فیلم «متروپلیس» هستن. بعد از سخنرانی، شهروندان با یه ریتم کوبه‌ای دیوانه‌وار می‌رقصن که با صحنه‌های رابطه نئو و ترینیتی (Carrie-Anne Moss) کات می‌خوره. فکر کنم بدن‌های واقعی‌شون دارن این کار رو می‌کنن، هرچند هیچ‌وقت نمی‌شه مطمئن بود.

سومین سکانس هیجان‌انگیز، تعقیب و گریزی شامل ماشین‌ها، موتورها و تریلرهاست، با حرکاتی که به زیبایی طراحی شدن، از جمله پریدن توی هوا در حالی که کامیون زیرشون به حرکت ادامه می‌ده. اینکه این صحنه منطقاً توی فضای سایبری اتفاق می‌افته، از لذت هیجان‌انگیز ۱۴ دقیقه‌ایش کم نمی‌کنه، هرچند ممکنه برامون سوال پیش بیاد که وقتی دشمن‌های مرگبار توی یکی از این فضاهای مجازی با هم روبرو می‌شن، کی اون رو برنامه‌ریزی کرده؟ (مطمئنم هزاران ایمیل برام می‌آد که همه اینا رو برام توضیح می‌دن).

توی طول فیلم متوجه شدم که اکثر شخصیت‌های اصلی رو بازیگرهای آفریقایی-آمریکایی بازی می‌کنن. نئو و ترینیتی سفیدپوست هستن و همین‌طور مامور اسمیت، اما مورفیوس رو ببینید؛ مافوقش فرمانده لاک (Harry Lennix)؛ نایوبی زیبا و مرگبار (Jada Pinkett Smith) که زمانی عاشق مورفیوس بوده و حالا با لاک هست، هرچند با ابهام توضیح می‌ده که بعضی چیزها هیچ‌وقت عوض نمی‌شن؛ برنامه‌نویس لینک (Harold Perrineau)؛ همسر لینک، زی (Nona Gaye) که اون صحنه کلیشه‌ای رو داره که شکایت می‌کنه شوهرش خیلی از خونه دوره، و اوراکل (مرحوم Gloria Foster). تا جایی که از سیاهی‌لشکرها می‌بینیم، جمعیت زایان عمدتاً سیاه‌پوست هستن. دیگه عادی شده که حماسه‌های علمی-تخیلی یک یا دو ستاره آفریقایی-آمریکایی داشته باشن، اما از زمان بیلی دی ویلیامز توی «بازگشت جدای» خیلی جلو اومدیم. به نظرم برادران واچوفسکی نه به خاطر گیشه و نه فقط به خاطر بازیگر خوب بودنشون (که هستن)، بلکه به این دلیل از این همه بازیگر سیاه‌پوست استفاده کردن چون برای نوجوان‌های سفیدپوست که مخاطب اصلی این فیلم هستن، آفریقایی-آمریکایی‌ها مظهر باحال بودن، اعتبار و اصالت هستن. مورفیوس مرکز قدرت فیلمه و نقش نئو اساساً اینه که زیر دست اون درس یاد بگیره و جذبه‌اش رو جذب کنه.

فیلم با عبارت «ادامه دارد» تموم می‌شه، یادآوری‌ای برای اینکه فیلم سوم این سه‌گانه توی ماه نوامبر می‌آد. اواخر فیلم، صحنه‌هایی با شخصیت‌هایی هست که انگار پتانسیل زیادی برای قسمت سوم دارن. یکی‌شون «معمار» (Helmut Bakaltis) هست که می‌گه ماتریکس رو طراحی کرده و هر چیزی که نئو فکر می‌کرد درباره‌اش می‌دونه رو زیر و رو می‌کنه. آیا معمار یه انسانه یا آواتار ماشین‌ها؟ مسئله اینه که هیچ‌وقت نمی‌شه مطمئن بود. اون انگار اشاره می‌کنه که وقتی یه لایه از واقعیت مجازی دروغین رو کنار می‌زنی، یه لایه دیگه زیرش پیدا می‌کنی. شاید هر چیزی که تا الان دیدیم چند لایه بالاتر باشه؟

استیون هاوکینگ توی کتاب «تاریخچه کوتاه زمان» داستان کیهان‌شناسی رو می‌گه که سخنرانیش توسط یه پیرزن قطع می‌شه؛ پیرزنی که بهش می‌گه جهان روی پشت یه لاک‌پشت قرار داره. دانشمند جواب می‌ده: «بله خانم، اما اون لاک‌پشت روی چی قرار داره؟» پیرزن بلافاصله می‌گه: «نمی‌تونی من رو گول بزنی جوون. تا اون پایین همه‌اش لاک‌پشته، لاک‌پشت روی لاک‌پشت!»

۳.۵ از ۴ - راجر ایبرت

2013-07-20


Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49

امتیاز: 10

یه چیزی بهتون بگم که خیلیا نمی‌دونن... معلم‌ها وقتی می‌خوان یه روزِ راحت داشته باشن، طرح درسشون رو بر اساس فیلما می‌چینن. این فیلما رو برای وقتایی که حالشون خوب نیست، یا وقتی کل شب رو بیدار موندن و نتایج انتخابات رو دنبال کردن، یا مثلاً وقتی با هم‌اتاقی‌های دوران دانشگاهشون که هنوز با هم زندگی می‌کنن شب‌نشینی داشتن، توی جیبشون نگه می‌دارن. این فیلم از اونایی بود که من تمام لذتش رو کشیدم بیرون و ازش برای تدریس فلسفه «اصلاحات» استفاده کردم... اما خب، سعی کردم معلم باحالی باشم و بین اون همه بحث‌های خشک، چندتا صحنه اکشن رزمی و سیم‌کشی (wire-fu) هم براشون بذارم. ما به کالوینیسم و اون فلسفه نگاه می‌کنیم... بعدش اون تعقیب و گریز باحال با ماشین رو می‌بینیم. مفاهیم تقدیرگرایی توی مسیحیت رو بررسی می‌کنیم، بعدش یه صحنه تیراندازی می‌بینیم. درباره ایمان و اراده آزاد حرف می‌زنیم... و قبل از رفتن به صحنه بعدی، یه مبارزه تماشا می‌کنیم. چون وقتی توی کلاسی هستی که دانش‌آموزاش اون‌قدر بزرگ شدن که بفهمن خمار و بی‌حالی، خودت هم دلت می‌خواد یکم اکشن رزمی توی کار ببینی. نمی‌دونم اونا لذت بردن یا نه، ولی من که لذت بردم. می‌دونم که فیلم پر از قلمبه‌سلمبه‌های فلسفی و خطابه‌های طولانی درباره مذهبه که می‌شه به عنوان یه ابزار آموزشی سرگرم‌کننده ازش استفاده کرد. علاوه بر این، تماشای کونگ‌فوی استایل‌دار و خشونت مسلحانه هم همیشه کیف می‌ده.

2023-01-11