دانی دارکو
دانی دارکو (Donnie Darko) رابطه چندان خوبی با خانواده، معلمان و همکلاسیهایش ندارد؛ اما موفق میشود با گرچن (Gretchen) که حاضر شده با او وقت بگذراند، رابطهای دوستانه و صمیمی برقرار کند. او یک روانپزشک دلسوز دارد که متوجه میشود هیپنوتیزم راهی برای گشودن رازهای پنهان اوست. اما همراه دیگر او ممکن است یک متحد واقعی نباشد. دانی دوستی به نام فرانک (Frank) دارد؛ خرگوش بزرگی که فقط دانی میتواند او را ببیند. وقتی موتور یک هواپیما جدا شده و روی اتاق خواب دانی سقوط میکند، او آنجا نیست. به نظر میرسد هم این اتفاق و هم نجات یافتن دانی، ناشی از وقایعی ماوراءطبیعی باشند.
سال انتشار: 2001 کارگردان: Richard Kelly ژانر: Drama، Mystery، Sci-Fi نویسندگان: Richard Kelly امتیاز: 8.0نقدها و نظرات
Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49
فیلم جالبیه و برداشتهای مختلفی میشه ازش داشت. مثل فیلم «۲۰۰۱: یک ادیسه فضایی»، برای اینکه ایده اصلی رو کامل بفهمی باید توضیحات واقعی وقایع رو بخونی... البته اگه به اینجور توضیحات علاقه داری...
2012-12-20
Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49
***یه فیلم کالت با تمهای پیچیده، تیم بازیگری عالی، ولی داستان نه چندان قوی***
فیلم «دانی دارکو» (Donnie Darko) محصول سال ۲۰۰۱ به نویسندگی و کارگردانی ریچارد کلی (Richard Kelly)، یه درام فانتزی با بازی جیک جیلنهال (Jake Gyllenhaal) در نقش یه نوجوان آشفته کالیفرنیاییه. دانی بعد از اینکه از یه حادثه عجیب (سقوط موتور جت از آسمون روی خونهشون) جون سالم به در میبره، مدام با تصاویر مردی در لباس خرگوش شیطانی روبرو میشه که مجبورش میکنه دست به جرم و جنایت بزنه. مگی جیلنهال (Maggie Gyllenhaal) نقش خواهرش رو بازی میکنه، هولمز آزبورن (Holmes Osborne) و مری مکدانل (Mary McDonnell) والدینش هستن، درو بریمور (Drew Barrymore) معلمش، کاترین راس (Katharine Ross) روانپزشکش، جنا مالون (Jena Malone) دوستدخترش، نوآ وایلی (Noah Wyle) معلم علومش و پاتریک سوئیزی (Patrick Swayze) هم یه مبلغ انگیزشیه. پیشنس کلیولند (Patience Cleveland) هم در نقش «مادربزرگ مرگ» حضور داره.
با اینکه فیلم در گیشه شکست خورد، ولی از اون موقع به یه اثر کالت (Cult Hit) جدی تبدیل شده. من تازه برای اولین بار دیدمش و بدون اینکه چیزی از پیچیدگیهای داستان بدونم رفتم سراغش. تنها چیزی که میدونستم این بود که یه بچه توسط یه روح خرگوشی خبیث اذیت میشه. فیلم تا حدی به عنوان یه درام دبیرستانی با چاشنی طنز تلخ جواب میده، اما داستانش در اون سطح اونقدرها درگیرکننده نیست. با اینکه بازیگرهای زن باکیفیتی تو فیلم هستن، ولی از حضورشون استفاده درستی نشده (مثلاً درو بریمور خیلی کم تو فیلم هست). ولی جیک جیلنهال یه قهرمان قرص و محکمه و حتی با وجود کارهای عجیبی که میکنه، آدم باهاش همذاتپنداری میکنه.
از اواسط پرده دوم حس کردم دارم از داستان خسته میشم و سعی میکردم بفهمم اصلاً چه خبره، اما فیلم در پرده آخر جون میگیره، مخصوصاً وقتی حقیقت اون خرگوش ترسناک فاش میشه. بعد از دیدنش، حس کلیم این بود که داستان هیچوقت واقعاً اوج نگرفت و با وجود داشتن عناصر جذاب، زیر بار ابهامات گیجکننده له شده بود. من یه تئوری برای توضیح اتفاقات داشتم (که پایین توضیح میدم) اما بعد از فکر کردن فهمیدم همه تیکههای پازل با هم جور درنمیان. فیلم هم اونقدر سرگرمکننده نبود که بخوام بیشتر از این مغزم رو برای فهمیدنش داغون کنم. میخواستم به فیلم نمره متوسط ۵ از ۱۰ بدم، اما بعد از تحقیق درباره معنای رسمی و توضیحات جایگزین، باید اعتراف کنم که فیلم از این نظر نبوغآمیزه. فقط نیاز داشت که به یه داستان جذابتر با شخصیتهای محرکتر وصل بشه. نسخهای که من دیدم ۱۱۳ دقیقه بود؛ نسخه کارگردان (Director's Cut) ۲۰ دقیقه طولانیتره. فیلم در لسآنجلس و مناطق اطرافش فیلمبرداری شده. نمره من: -B
توضیحات تکمیلی (***خطر لو رفتن داستان*** - اگه فیلم رو ندیدید نخونید):
برداشت شخصی من یکی از همون توضیحات جایگزین فیلم بود، یعنی تئوری «آینده به دانی نشان داده میشود». این تئوری میگه آینده توسط روح فرانک به دانی نشون داده میشه و اون در نهایت خودش رو فدا میکنه تا بقیه رو نجات بده. اما همونطور که گفتم، این برداشت حفرههای زیادی داره. یه سری تئوریهای دیگه هم هست مثل تئوری پیشپاافتاده «اسکیزوفرنی» که میگه فیلم فقط دوران بیماری قهرمان رو نشون میده، یا تئوری «رویا» که میگه «همهش خواب بود»؛ که این یکی دیگه خیلی کلیشهای و احمقانهست. اما تفسیر «رسمی» چیزی بود که من هیچوقت نمیتونستم خودم بفهمم چون خیلی علمی-تخیلی و پیچیدهست: «تئوری جهان مماس» (Tangent Universe Theory). این تئوری میگه زمان در جهان اصلی (واقعیت) گاهی دچار اختلال میشه و یه جهان جایگزین ناپایدار ساخته میشه که فقط چند هفته دوام داره، اما کل جهان رو تهدید به نابودی میکنه. اتفاقاتی که در بخش اصلی فیلم میبینید در واقع همین واقعیت جایگزینه که در اون، جهان (یا خدا) داره سعی میکنه با استفاده از یک «مصنوع» (موتور جت)، یک «گیرنده زنده» (جیک جیلنهال)، یک «مرده دستکاریشده» (اون خرگوشه) و غیره، خطا رو اصلاح کنه و به جهان اصلی برگرده. اگه تو گوگل سرچ کنید میبینید که تئوری جهان مماس تمام ابهامات رو برطرف میکنه.
Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49
یه فیلم کاملاً گیجکننده که جیک جیلنهال (Jake Gyllenhaal) رو به شهرت رسوند، ترسناکترین لباس خرگوش تاریخ رو معرفی کرد و ممکنه با بازخوانی آهنگ Mad World از گروه Tears for Fears اشکتون رو دربیاره.
2020-10-28
Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49
**یه فیلم عجیب با تاثیر بصری قوی و فیلمنامهای پر از تئوریهای وحشیانه، که خیلی خوب به هدفش میرسه و دیدنش لذتبخشه.**
من این فیلم رو همین اواخر دیدم و باید با همه کسایی که بهش میگن «عجیب» یا «غریب» موافق باشم. این فیلم به کارگردانی و نویسندگی ریچارد کلی (Richard Kelly) و بازی جیک جیلنهال (Jake Gyllenhaal) جوان، یه داستان خیلی پیچیده رو روایت میکنه که در اون یه نوجوان تحت تاثیر یه دوست خیالی که لباس خرگوش میپوشه، مرتکب چندتا جرم میشه. همه چیز نشون میده که این پسر اسکیزوفرنی یا روانپریشی داره و دچار وسواسهای فکری شده، اما فیلم همیشه ما رو تو شک نگه میداره که آیا اون به شکلی درباره چیزهایی که فکر میکنه حق داره یا نه.
فیلمهای دیگهای هم هستن که فیلمنامههای مشابهی دارن، جایی که تخیل و روانپریشی تقریباً از واقعیت غیرقابل تشخیصن (مثل «باشگاه مشتزنی»، «ماشینچی» و غیره) و این فیلم شاید یکی از سوررئالترینهاشون باشه چون از همون اول به ما نشون میده که یه جای کار بدجوری میلنگه. این برای کسایی که این سبک فیلمها رو دوست دارن یه امتیاز مثبته چون راحت توجه آدم رو جلب میکنه. البته کسایی که زیاد اهل عجایب سینمایی نیستن، دلیل زیادی برای راضی بودن نخواهند داشت. از نظر فنی هم فیلم نوآوری یا غافلگیری بزرگی نداره، اما همه چیز رو خیلی درست و بدون اشتباهات فاحش انجام داده. حتی میشه گفت با توجه به بودجهاش، از اون فیلمهاییه که گرونتر از چیزی که هست به نظر میرسه. علاوه بر این، باید به بازی خوب بازیگرها هم اشاره کرد که هر کدوم کارشون رو به درستی انجام دادن. جیلنهال قدرت و کاریزمای لازم برای نقشش رو داره و عالی بازی کرده، جنا مالون (Jena Malone) هم یه انتخاب هوشمندانه برای فیلم بوده.
Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49
جیک جیلنهال (Jake Gyllenhaal) نقش نوجوانی رو بازی میکنه که انگار هیچجوره با محیطش جور درنمیآد. اون از بچگی با مشکلات دست و پنجه نرم کرده و فقط «گرچن» (جنا مالون) هست که باهاش وقت میگذرونه. شاید روی کاناپه روانپزشک و زیر هیپنوتیزم باشه که بیشتر از همیشه میتونه آرامش داشته باشه؛ و تحت همین تاثیره که ما وارد یه مسیر یادگیری عجیب میشیم که «دانی» رو از بچگی تا تلاطم دوران بلوغش دنبال میکنه. حالا ممکنه سقوط یه موتور هواپیما روی سقف خونهاش هم به روند رشدش کمکی نکرده باشه، برای همین مکانیسمهای دفاعی بدنش انگار دارن تو وجود دوستش «فرانک» دنبال آرامش میگردن. نه، اون واقعی نیست؛ مگه اینکه خرگوشهای غولپیکر از اون طرف آینه فرار کرده باشن! وقتی بهش گفته میشه دنیا تا کمتر از یک ماه دیگه به آخر میرسه، وقتش میرسه که ماشین زمان روانشناختی خودش رو پیدا کنه. چرا اون از حادثه جون سالم به در برد؟ این سوالیه که با بیشتر شدن عذابهاش مدام اذیتش میکنه و سرخوردگیهاش خودشون رو در قالب جرمهای کوچیک و امتحان کردن رابطهاش با تنها دوست واقعیش یعنی «گرچن» نشون میدن.
نمیدونم شما چطورید، ولی من تا قبل از این هیچوقت فکر نمیکردم خرگوشها ذرهای ترسناک باشن. آدم یاد «تامپر» تو انیمیشن «بامبی» میافته. اما اینجا، ریچارد کلیِ کارگردان از نور (و بیشتر از تاریکی) استفاده میکنه تا یه حس خطر واقعی ایجاد کنه، اونم وقتی که «دانی» جوان انگار داره همون ذره کنترل ناچیزی که روی اوضاع داشت رو هم از دست میده. فیلم گاهی اوقات طنز خیلی سیاهی هم داره و فیلمنامه قویش مرز بین واقعیت و خیال رو به شکلی جذاب و مبهم طی میکنه. جیلنهال نقش رو خوب بازی کرده و یه جور آسیبپذیری به شخصیتی داده که تعریف کردنش خیلی سخته. هرچی جلوتر میریم، فرضهای اولیهمون کمی سست میشن. نسخه بازخوانی شده آهنگ Mad World توسط گری جولز (Gary Jules) مکمل موسیقی متن قوی دهه هشتادی فیلمه و کل اثر یه فضای اثیری و وهمآلود داره که من واقعاً ازش لذت بردم.