عشق در واقع
در پسزمینه بازگشت بیلی مک (Billy Mack) با بازی بیل نای (Bill Nighy)، ستاره راک قدیمی، با بازخوانی ترانهای کریسمسی که خودش هم میداند افتضاح است و ابایی از گفتن آن ندارد (موضوعی که باعث ناراحتی مدیر برنامههایش جو (Joe) با بازی گرگور فیشر (Gregor Fisher) در حین تبلیغ آلبوم میشود)، چندین داستان درهمتنیده درباره عشق و موانع رسیدن به خوشبختی برای ساکنان لندن در پنج هفته منتهی به کریسمس روایت میشود. همسر دانیل (Daniel) با بازی لیام نیسون (Liam Neeson) بهتازگی فوت کرده و او را با پسرخوانده نوجوانش سم (Sam) با بازی توماس برودی سنگستر (Thomas Brodie-Sangster) تنها گذاشته است. دانیل نمیداند بدون حضور همسرش چگونه با سم و مشکلات او کنار بیاید، بهویژه با توجه به احتمال شکلگیری یک رابطه عاطفی جدید در خانهشان. جولیت (Juliet) با بازی کیرا نایتلی (Keira Knightley) و پیتر (Peter) با بازی چیویتل اجیوفور (Chiwetel Ejiofor) بهتازگی ازدواج کردهاند. آنها فکر میکنند مارک (Mark) با بازی اندرو لینکلن (Andrew Lincoln)، بهترین دوست پیتر و ساقدوش او، از جولیت متنفر است، اما مارک این را مستقیماً به آنها نمیگوید. دیگرانی که از بیرون به ماجرا نگاه میکنند، معتقدند مارک به جولیت حسادت میکند چون عاشق پیتر است. جیمی (Jamie) با بازی کالین فرث (Colin Firth)، که یک نویسنده است، پس از مچگیری از دوستدخترش (Sienna Guillory) در حین خیانت، برای نوشتن به حومه فرانسه پناه میبرد. جیمی زمان زیادی را در فرانسه با اورلیا (Aurelia) با بازی لوسیا مونیز (Lúcia Moniz)، زن پرتغالی که به عنوان خدمتکار استخدام شده، میگذراند. مسئله فقط این نیست که آیا آنها میتوانند نیازهای روزمره خود را به هم بفهمانند (چون او انگلیسی بلد نیست، جیمی پرتغالی نمیداند و هیچکدام هم فرانسه را خوب صحبت نمیکنند)، بلکه موضوع انتقال کشش متقابل و رو به رشد آنها به یکدیگر است. سارا (Sarah) با بازی لورا لینی (Laura Linney) دو سال است که عاشق همکارش کارل (Karl) با بازی رودریگو سانتورو (Rodrigo Santoro) است و همه در محل کار از این موضوع خبر دارند. سارا باید تصمیم بگیرد که آیا میتواند به اندازه کافی جسور باشد تا عشقش را مستقیماً به کارل ابراز کند، بهویژه با توجه به اولویت شخصیاش که رسیدگی به یک مشکل خانوادگی است. هری (Harry) با بازی آلن ریکمن (Alan Rickman) و کارن (Karen) با بازی اما تامپسون (Emma Thompson) زندگی مشترک پایدار و طولانیمدتی دارند. دستیار جدید هری، میا (Mia) با بازی هایکه ماکاچ (Heike Makatsch)، به او چراغ سبز نشان میدهد که دوست دارد با هم رابطه عاطفی داشته باشند. هری باید تصمیم بگیرد که آیا تسلیم این وسوسه شود یا نه، بهخصوص با داشتن همسری تیزبین. دیوید (David) با بازی هیو گرانت (Hugh Grant) که مجرد و نسبتاً جوان است، بهتازگی به عنوان نخستوزیر انتخاب شده است. او در دفتر نخستوزیری به یکی از خدمتکاران جدید به نام ناتالی (Natalie) با بازی مارتین مککاچن (Martine McCutcheon) علاقهمند میشود، اما با توجه به جایگاهشان، نظارت احتمالی افکار عمومی و اتفاقی که با حضور رئیسجمهور آمریکا (Billy Bob Thornton) میافتد، نمیداند چه کار کند. کالین فريسل (Colin Frissell) با بازی کریس مارشال (Kris Marshall) که از نظر اجتماعی کمی ناشی است، معتقد است کمبود عشق در زندگیاش تقصیر زنان بریتانیایی است که بیش از حد سرد هستند. به همین دلیل، او تصمیم میگیرد یک اقدام جغرافیایی قاطع و البته غیرمعمول انجام دهد. و در نهایت جان (John) با بازی مارتین فریمن (Martin Freeman) و جودی (Judy) با بازی جوانا پیج (Joanna Page) بدلکار صحنههای جنسی در سینما هستند. آنها در حالی که مشغول شبیهسازی صحنههای جنسی برای یک فیلم هستند، خیلی راحت با هم ارتباط برقرار میکنند، اما شاید نتوانند احساسات پشت آن شبیهسازی را در زندگی واقعی به یکدیگر منتقل کنند.
سال انتشار: 2003 کارگردان: Richard Curtis ژانر: Comedy، Drama، Romance نویسندگان: Richard Curtis امتیاز: 7.5نقدها و نظرات
Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49
خدا میدونه بدون تو چی میشدم. لندن، انگلیس، دمدمای کریسمس؛ ما با چند تا زوج همراه میشیم که دارن با شادیها و مشکلات عشق دست و پنجه نرم میکنن. فیلم با روایت هیو گرانت (Hugh Grant) شروع میشه که میگه هر وقت از نفرت توی دنیا دلش میگیره، به سالن انتظار فرودگاه هیترو فکر میکنه. جایی که آدما با عشق به استقبال عزیزانشون میرن؛ جایی که عشق رو در شادترین حالتش نشون میده. اون حتی میگه وقتی هواپیماها به برجهای دوقلو خوردن، تا جایی که میدونه، تمام اون تماسهای تلفنی لحظه آخری پیامهای عشق بوده، نه نفرت. تفکرات جالبی که با اینکه برای شروع یکم غمانگیزه، اما فضا رو برای چیزی که ریچارد کرتیس (Richard Curtis) میخواد بگه آماده میکنه. لیستی از بهترین بازیگرای بریتانیایی و ایرلندی، به همراه لورا لینی (Laura Linney) آمریکایی، استعدادشون رو در اختیار این اثر کرتیس گذاشتن. ساختار فیلم با توجه به تعداد زیاد داستانهایی که به هم بافته شدن، به طرز عجیبی سادهست و نتیجهاش اینه که قطعاً داستانی توش پیدا میشه که یا عاشقش بشید یا حتی ازش متنفر باشید. آیا فیلم احساساتیه؟ معلومه. آیا مثل بوقلمون شب عید پر و پیمونه؟ طبیعتاً. آیا بعضی جاهاش از واقعیت فاصله میگیره؟ حتماً. اما فقط یه آدم خیلی سنگدل میتونه منکر این بشه که «در واقع عشق» همه جا هست. فیلم خیلی جاها واقعاً خندهداره. کرتیس بعد از نوشتن فیلمنامههایی مثل «چهار عروسی و یک تشییع جنازه»، باز هم نشون میده که چقدر توی نوشتن کمدی استاده؛ مخصوصاً با شخصیت بیلی مک (Billy Mack)، اون ستاره پاپ قدیمی با بازی بیل نای (Bill Nighy). توی این فیلم برای هر سلیقهای چیزی هست و احتمالاً خیلیا میتونن با بخشهایی ازش همزادپنداری کنن. یه فیلم دوستداشتنی و تاثیرگذاره که امیدوارم حال اونایی که توی تعطیلات دلشون میگیره رو خوب کنه. با یه متن دقیق، بازیهای عالی (بیل نای، اما تامپسون، کالین فرث و بقیه) و یه موسیقی متن ارزشمند، «در واقع عشق» یه اثر برنده است. ۸ از ۱۰.
2015-12-27
Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49
فیلم «در واقع عشق» (Love Actually) میتونست خیلی بهتر از اینا باشه. صحنهها و شخصیتهایی داشت که عاشقشون بودم، اما بخشهای بد و رو مخ، فیلم رو تقریباً خراب کرده بود. میتونستن دو تا از داستانهای فرعی رو کلاً حذف کنن و کیفیت کار رو کلی بالا ببرن: منظورم اون خواننده از رده خارج و بیمزه با مسابقه آهنگ کریسمسش، و اون داستان فانتزی مردانه درباره اون احمقی بود که میره ویسکانسین و با سه تا دختر زیبا روبرو میشه. زمانی که با حذف اون صحنهها ذخیره میشد، میتونست صرف داستان برادر معلول لورا لینی (Laura Linney) و عشقش بشه که آخرش همینطوری رها شد، یا صرف ازدواج شخصیت اما تامپسون (Emma Thompson) که پتانسیل خوبی داشت ولی با یه صحنه بیجون در آخر فیلم تموم شد. یا حتی میتونستن زمان بیشتری به ناتالی (Natalie)، معشوقه نخستوزیر بدن که توی همون چند تا صحنه هم عالی بود. در کل بعضی جاهاش سرگرمکننده و بعضی جاهاش تاثیرگذار بود. شاید یه بار دیگه این فیلم پر ستاره رو ببینم، البته به شرطی که انگشتم روی دکمه جلو زدن (Fast Forward) باشه.
2021-07-27
Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49
**این فیلم با کنار هم قرار دادن چندین داستان، فقط درباره عشق نیست، بلکه درباره «عشق» در جنبههای مختلفشه... که همیشه هم شاد نیست.** برخلاف اکثر فیلمهای رمانتیک که یه داستان کلیشهای رو تا آخر پیش میبرن و تهش به ازدواج و خوشبختی ختم میشن، این فیلم انگار بیشتر به خودِ حس عشق اهمیت میده. در واقع ۹ تا داستان فرعی داریم که هر کدوم یه جنبه از عشق رو بررسی میکنن: عشق نوجوانی، عشقهای ممنوعه، رمانسهای غیرمنتظره، مثلثهای عشقی و حتی عشقی که بدون دونستن زبان همدیگه شکل میگیره... اونم همش دم کریسمس! پس وقتم رو برای بررسی تکتک داستانها تلف نمیکنم. فیلم میتونست خیلی بد از آب دربیاد، اما واقعیت اینه که نسبتاً خوب کار میکنه. این از اون فیلمهایی نیست که بشه همه شخصیتهاش رو دوست داشت، چون خیلیاشون دارن به اسم عشق اشتباه میکنن، اما همین باعث شده فیلم لحن انسانیتر و واقعگرایانهتری نسبت به بقیه فیلمهای این سبک داشته باشه: کیه که تا حالا به خاطر عشق اشتباه نکرده باشه یا با آگاهی کامل عاشق آدم اشتباهی نشده باشه؟ با این حال، بعضی داستانها انگار سرسری نوشته شدن و خوب پردازش نشدن، و بعضیها رو هم اصلاً نمیفهمم چرا اضافه کردن. با بعضی از شوخیها هم حال نکردم، یه سری شوخیها اصلاً جواب نمیده، هرچند دیالوگها در کل خوب نوشته شدن. تعداد بازیگرای بزرگی که توی این فیلم هستن از دستم در رفت! انگار همه بازیگرای خوب بریتانیایی اون دهه با هم قرار گذاشتن بیان توی این فیلم. هیو گرانت (Hugh Grant) یکی از نقاط قوت فیلمه و توی نقشش عالیه. بازی لیام نیسون (Liam Neeson) و پسرخواندهاش توماس برودی سنگستر (Thomas Brodie-Sangster) رو هم خیلی دوست داشتم؛ رابطه و صمیمیتی که بینشون شکل میگیره واقعاً قشنگه. بیل نای (Bill Nighy) بامزه و متفاوته، ولی داستانش رو توی این فیلم درک نکردم. اما تامپسون (Emma Thompson) هم مثل همیشه خوبه. در نهایت، یه خسته نباشید به کالین فرث (Colin Firth) و هموطنم لوسیا مونیز (Lúcia Moniz). حس خوبیه که ببینی کسی از کشورت اونور آب میدرخشه و زبان مادریت رو توی یه فیلم خارجی بشنوی. فیلم از نظر فنی شاهکار نیست و بیشتر روی فیلمنامه و بازیها تکیه کرده، اما در کل تجربه خوبیه.
2022-10-30
Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49
این فیلم رو در طول سالها چندین بار دیدم و هنوزم عالیه، هرچند داستان کالین فرث (Colin Firth) خیلی برام ملموس نبود ولی بازم بامزه بود. یه تیم بازیگری فوقالعاده — آلن ریکمن، لیام نیسون، بیل نای و هیو گرانت عالی بودن — با کلی احساس و جذابیت و شوخیهای لبمرزی که زننده نمیشن. یه فیلم عالی هم برای کریسمس و هم برای ولنتاین. **۴/۵**
2023-12-10
Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49
تا آخر فیلم طول میکشه تا بفهمیم رابطه بین این همه آدم که دم کریسمس با زندگی عاطفیشون مشکل دارن چیه. هیو گرانت (Hugh Grant) یه نخستوزیر بریتانیایی شبیه به تونی بلر هست که به دستیارش ناتالی (Martine McCutcheon) علاقهمند میشه؛ لیام نیسون (Liam Neeson) که تازگی همسرش رو از دست داده، باید با عشق پسر ۱۱ سالهاش سم به یه دختر تو مدرسه کنار بیاد؛ کالین فرث (Colin Firth) هم میفهمه رابطهاش شاید بیش از حد «خانوادگی» شده! از اون طرف بیلی مک (Bill Nighy) با یه بازخوانی افتضاح از یه آهنگ قدیمی میخواد دوباره به صدر جدول برگرده؛ اما تامپسون (Emma Thompson) هم با بحران خیانت شوهرش آلن ریکمن (Alan Rickman) دست و پنجه نرم میکنه. فیلم پر از شوخیهای تیزبینانهست که مراحل مختلف عشق رو نشون میده؛ از شور و حال اولیه تا روزمرگیهای خستهکننده. داستان اندرو لینکلن (Andrew Lincoln) و کیرا نایتلی (Keira Knightley) هم یکم غمانگیز بود. لورا لینی (Laura Linney) هم نقش سارا رو بازی میکنه که عاشق همکارشه ولی مشکلات خانوادگی نمیذاره به عشقش برسه. این فیلم مجموعهای از داستانهاست که خیلی هوشمندانه به هم بافته شدن و نشون میدن کریسمس برای خیلیا میتونه هم شاد باشه و هم دردناک. شاید همه روی اینکه کدوم داستان بهتره توافق نداشته باشن، ولی همین نشونه نویسندگی خلاقانه فیلمه. در مورد حرف نخستوزیر درباره فرودگاه هیترو هم بگم که من دیروز اونجا بودم و باور کنید هیچ خبری از عشق و محبت نبود؛ همه داشتن با چرخدستیهاشون برای رد شدن میجنگیدن، درست مثل صحنههای فیلم «بن هور»!
2023-12-12