شهر خدا

شهر خدا

برزیل، دهه ۱۹۶۰، شهر خدا (City of God). «سه‌گانه مهربان» به متل‌ها و کامیون‌های حمل گاز دستبرد می‌زنند. بچه‌های کوچک‌تر تماشا می‌کنند و به خوبی یاد می‌گیرند... خیلی خوب. دهه ۱۹۷۰: «لی‌ال زِه» (Li'l Zé) به ثروت و قدرت زیادی رسیده و مالک شهر است. او با نابود کردن بی‌رحمانه باندهای رقیب، باعث خشونت و ترس می‌شود. بهترین دوستش «بِنه» (Bené) تنها کسی است که او را در مرز سلامت عقل نگه می‌دارد. «راکت» (Rocket) سال‌ها شاهد قدرت گرفتن این دو بوده و نمی‌خواهد بخشی از آن باشد، اما مدام درگیر این جنون می‌شود. تمام خواسته او عکاسی است. دهه ۱۹۸۰: اوضاع بین دو باند باقی‌مانده از کنترل خارج شده... آیا این وضعیت پایانی خواهد داشت؟ به شهر خدا خوش آمدید.

سال انتشار: 2002 کارگردان: Fernando Meirelles, Kátia Lund ژانر: Crime، Drama نویسندگان: Bráulio Mantovani، Paulo Lins امتیاز: 8.6

نقدها و نظرات


Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49

فیلم فوق‌العاده‌ایه و واقعاً لایق احترامیه که بهش می‌ذارن. خیلی هم تکان‌دهنده و سخته؛ رده‌بندی سنی ۱۸ سال به خاطر خشونت مداوم و بی‌رحمانه باندهاییه که سعی دارن منطقه مواد مخدر خودشون رو کنترل کنن. داستان از نگاه «راکت» (Rocket) روایت می‌شه که با تلاش برای پیدا کردن یه زندگی امن‌تر، از وارد شدن به جنگ باندهای برادر و دوستاش دوری می‌کنه. فیلم تولید خیلی حرفه‌ای و شیکی داره بدون اینکه اون حس مستندگونه و واقعی خودش رو از دست بده، و فکر می‌کنم دلیل ماندگاریش هم همینه. با اینکه حس واقعیت رو به خوبی منتقل می‌کنه، اما دقیقاً یک داستان واقعی نیست. با این حال، منطقه «سیداد دِ دئوس» (Cidade de Deus) واقعیه (که برای اسکان مجدد زاغه‌نشین‌ها دور از ریو دو ژانیرو ساخته شده بود) و این داستان دنیای زیرزمینی و نحوه ساخت فیلم باعث می‌شه آدم باور کنه که شاید واقعیت هم چیزی دور از این نباشه. توی داستان امید هست، ولی نه خیلی زیاد.

2023-05-06


Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49

امتیاز: 7

داستان از طریق یک مرور گذشته با روایت‌های گاه‌به‌گاه بازگو می‌شه؛ «راکت» (Alexandre Rodrigues) داستان دوران کودکی خودش رو در حومه ریو دو ژانیرو تعریف می‌کنه. اون در جامعه‌ای بزرگ شده که از خانه‌های قوطی‌کبریتی نوساز، بدون برق یا لوله‌کشی ساخته شده و من رو یاد ردیفی از آلونک‌های بتنی ساحلی می‌انداخت؛ جایی که عملاً قانونی در اون وجود نداره. جرم و جنایت در ابتدا به موارد کوچک محدود می‌شه، اما با بزرگتر شدن آرزوها، ابعاد جنایت‌ها هم گسترش پیدا می‌کنه. دستبرد به یک متل که فاحشه‌خونه هم هست قرار بود برای همه پول اضافه جور کنه، اما نگهبان جوان و خلاقشون «لی‌ال دایس» (Douglas Silva) از اینکه کنار گذاشته بشه متنفره و خودش دست به کارهای اضافه‌ای می‌زنه. وحشیانه و خیره‌کننده. بعد پلیس‌ها حمله می‌کنن، جنازه‌ها روی هم انباشته می‌شن و نظم اجتماعی شروع به تغییر می‌کنه.

همین پسر جوان بزرگ می‌شه و به سردسته اوباش قاچاقچی در شهرکی تبدیل می‌شه که حالا خیلی پیشرفته‌تر شده؛ جایی که «لی‌ال زِه» (Leandro Firmino) با تعدیلِ دوست دوران کودکی دیپلمات‌ترش یعنی «بِنه» (Phellipe Haagensen)، حکمرانی می‌کنه. جالبه که مدل حکومتی اون برای ساکنین باثبات‌تر از آبه درمی‌آد و با اینکه خیلی‌ها معتاد هستن، اما درجه‌ای از نظم و قانون وجود داره. تا اینکه «توله‌سگ‌ها» (runts) شروع به دخالت می‌کنن. این‌ها بچه‌های کوچیکی هستن بدون هیچ امید و خانواده‌ای، که تنها رویاشون اینه که اون‌ها هم یه روزی نسخه‌ای از «لی‌ال زِه» بشن. به تدریج امپراتوری گسترش پیدا می‌کنه تا اینکه فقط «کَرِت» (Matheus Nachtergaele) مقابلش می‌ایسته. وقتی تراژدی خیلی نزدیکی برای رئیس بزرگ اتفاق می‌افته، صلح ناپایدار بین دو بخش به یک جنگ تمام‌عیار تبدیل می‌شه که پای «ناک‌اوت ند» (Seu Jorge)، کهنه سرباز ارتش و تیرانداز ماهر رو هم وسط می‌کشه، همه بچه‌های مشتاق رو مسلح می‌کنه و محیطی رو می‌سازه که برای هیچ‌کس امن نیست - و پلیس‌ها هم از دور تماشا می‌کنن به این امید که همه‌شون همدیگه رو قتل‌عام کنن.

شانس آوردیم که «راکت» بلده با دوربین کار کنه. رئیسش برای نشون دادن قدرت و سلطه‌اش تبلیغات می‌خواد. روزنامه‌ها هم عکس‌ها رو می‌خوان. اگه این پسر جوان بتونه با دقت روی این طناب باریک راه بره، ممکنه بتونه از دسترسی منحصربه‌فردش به داستانی که حالا کل ملت رو درگیر کرده، به نفع خودش استفاده کنه. این یک تصویرسازی فوق‌العاده جذاب از بدترین جنبه‌های طبیعت بشریه؛ دنیایی که در اون آدم‌ها همدیگه رو می‌درن، انسانیت سنتی کمیابه و فضایل یک دیکتاتوری (که چندان هم خیرخواهانه نیست) برای همه آشکار می‌شه. شخصیت‌پردازی‌ها عمدتاً وحشیانه و استثمارگرانه هستن، اما در میان جمعیتی فقیر که تشنه نیازهای اولیه مثل غذا و آب لوله‌کشی هستن و نسبت به مرگ در خیابون‌ها بی‌حس شدن، جایی برای عشق و وفاداری هم پیدا می‌شه. داستان با شخصیت‌های فرعی جذابی مثل «استیک و سیب‌زمینی»، «غاز»، «شگی» و «تیاگو» (Daniel Zettel - یا واقعاً همون تیموتی شالامیه؟) به خوبی تقویت شده. نویسندگی فیلم قدرتمند اما گزیده‌گوست. دیالوگ‌های طولانی و بیهوده نداریم و طنز تلخی هم در فیلم هست که نه برای تلطیف فضا، بلکه برای تقویت این درک به کار رفته که در میان اکثر مردم، «بکش تا کشته نشی» یک شعار کاملاً منطقی بود. فیرمینو، هاگنسن و رودریگز در این نگاه به شدت تاثیرگذار و خوش‌ساخت به جامعه‌ای که در اون رئیس بزرگ فقط با سیر کردن و گرسنه نگه داشتن پیروانش بالا می‌موند، عالی عمل کردن. به نظر من فیلم خیلی گرافیکی و پر از صحنه‌های دلخراش نیست، فقط یک نگاه تند و تیز به بقای لایق‌ترین‌ها، زیرک‌ترین‌ها و خوش‌شانس‌ترین‌هاست. همچنین جای خالی مذهب در کل فیلم کاملاً حس می‌شه! اگه می‌تونید این فیلم رو در سینما ببینید، حتماً ببینید - بر اساس یک داستان واقعیه و دیدنش اصلاً راحت نیست.

2024-05-20