The Grudge
کارن دیویس، یک پرستار آمریکایی، به توکیو نقلمکان میکند و با روحی ماوراءطبیعی و کینهتوز روبرو میشود که قربانیانش را تسخیر میکند. مجموعهای از مرگهای وحشتناک و مرموز رخ میدهد و این روح نفرین خود را به هر قربانی منتقل میکند. اکنون کارن باید پیش از آنکه خودش قربانی بعدی شود، راهی برای شکستن این طلسم پیدا کند.
سال انتشار: 2004 کارگردان: Takashi Shimizu ژانر: Horror، Mystery، Thriller نویسندگان: Stephen Susco، Takashi Shimizu امتیاز: 5.9نقدها و نظرات
Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49
فیلم «کینه» (The Grudge) با بیمیلی به جامپاسکرهای تکراری و نخنما چنگ میزنه، اونم بدون هیچ انسجام منطقی. نقد کردن این فیلم واقعاً عجیبه. خیلی کم پیش میاد که یه کارگردان، در اینجا تاکاشی شیمیزو (Takashi Shimizu)، بیاد و فیلم اصلی خودش رو برای یه مخاطب کاملاً متفاوت بازسازی کنه. اکثر کارگردانها همون اثر اصلیشون رو به خورد تماشاگر میدن و با کلی تبلیغات راضیشون میکنن که زیرنویس رو تحمل کنن و وقتشون رو پای اون داستان روحی ترسناک بذارن. اما شیمیزو فکر کرد بهتره دوباره خودش فیلمش رو کارگردانی کنه. تحسینبرانگیزه؟ بله، چون باعث شد کنترل خلاقانه کامل روی استودیو و تهیهکنندهها داشته باشه. لازم بود؟ نه. شیمیزو با بازسازی دقیق همون داستان و همون سکانسهای دلهرهآور، عملاً اتمسفر گیرای فیلم اصلی یعنی «جو-آن» (Ju-On) رو ضعیف کرد؛ نتیجهاش هم شد یه پسربچه روحی ژاپنی که صدای گربه درمیاره و مادر اثیریاش که با اون صدای خرخرش جون هر کسی که پا به اون خونه نفرینشده میذاره رو میگیره. کل خلاصه داستان همینه.
خب، البته یه ذره رمز و راز بیشتر هم داره، اما اصرار شیمیزو روی تیکهتیکه کردن روایت بین زمان حال و هفته گذشته، به جای اینکه تماشاگر رو مجذوب کنه، بیشتر گیجش کرد. هیچ منطقی پشت این ساختار نیست. نه شخصیتپردازی درستی داریم و نه زمینهسازی مناسبی. پس این عقب و جلو رفتنهای ناگهانی هیچ هدفی نداشت جز اینکه یه سری سکانسهای مرگِ یهویی رو نشون بده. البته یه سری تصاویر روحیِ تاثیرگذار تنش رو بالا برد، مخصوصاً سکانس دوربین مداربسته و صحنه اتاق خواب که وقتی بچه بودم باعث شد از لحاف خودم هم بترسم! اما بازیهای بیروح تکتک بازیگرها همه اینها رو خنثی کرد. انگار دیگه خونآشامی نمونده که «بافی» (Buffy) شکارش کنه یا «دافنی» (Daphne) همه معماها رو حل کرده (هر کدوم رو دوست دارید انتخاب کنید...)، واسه همین سارا میشل گلر همینطوری بیهدف توی توکیو پرسه میزنه و کلاً یه مدل قیافه داره: گیج و منگ. پولمن (Pullman) هم که عملاً هیچ نقشی نداشت. حتی خود کایاکو (Kayako) یعنی فوجی (Fuji) هم توی لحظات اوج تنش، خیلی بد مورد استفاده قرار گرفت.
سکانس فلاشبک نهایی که توضیح میده چرا خونه نفرین شده، خیلی عجولانه و اغراقآمیز بود. بعد هم کل فیلم رو با یه جامپاسکر مسخره تموم کردن که از ریملِ کایاکو هم ارزونتر به نظر میرسید. وقتی تیتراژ آخر میاد، با خودت میگی: «اصلاً این آمریکاییها توی توکیو چیکار میکردن؟». واقعاً نمیفهمم چطور شیمیزو تونسته بازسازی فیلم خودش رو از نظر کیفی اینقدر ضعیف بسازه. اون یه فرصت دیگه داشت تا فیلم اصلیش رو بهتر کنه و نقاط ضعف قبلی رو بپوشونه، اما بدجوری شکست خورد. قبول دارم که «کینه» محصول زمان خودشه و کلی از کلیشههای ترسناک دهه قبل رو تو خودش داره و از اینکه به ریشههای جی-هارور (J-horror) وفادار مونده خوشم میاد، اما لعنتی، اصلاً خوب پیر نشده. هسته داستان وجود داره، پتانسیلش رو میبینم، اما یا به خاطر ناتوانی شیمیزو در کارگردانی بهتر بود یا دخالتهای استودیو؛ در هر صورت «کینه» به جای اینکه مثل یه شیرِ روحی غرش کنه، مثل یه بچه گربه جنزده خرخر کرد. میدونید دیگه، چون توشیو (Toshio) دهن سیجیآیاش رو باز میکنه و صدای گربه میاد؟ اه، ولش کن... دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه...