مری و مکس
در اواسط دهه ۱۹۷۰، یک دختر ۸ ساله استرالیاییِ تنها و گوشهگیر، نامی را از دفترچه تلفن منهتن انتخاب میکند و برای او نامهای به همراه یک تخته شکلات میفرستد. او مری دینکل (Mary Dinkle) است، تنها فرزند مادری الکلی و پدری که همیشه غرق در افکار خودش است. گیرنده نامه مکس هوروویتس (Max Horowitz) است، مردی چاق و مبتلا به سندرم آسپرگر که در نیویورک تنها زندگی میکند. مکس با فرستادن شکلات، جواب نامه او را میدهد. به این ترتیب، مکاتبهای ۲۰ ساله آغاز میشود که با بستری شدن در آسایشگاه و چند سوءتفاهم همراه است. مری عاشق همسایهاش میشود، برای برداشتن ماهگرفتگیاش پول پسانداز میکند و با غم از دست دادن عزیزانش کنار میآید. مکس هم با یکی از همسایهها دوست میشود، سعی میکند وزنش را کنترل کند و در نهایت به شغل رویاییاش میرسد. آیا این دو هرگز با هم روبرو خواهند شد؟
سال انتشار: 2009 کارگردان: Adam Elliot ژانر: Animation، Comedy، Drama نویسندگان: Adam Elliot امتیاز: 8.1نقدها و نظرات
Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49
مری و مکس - غمگینم یا خوشحال؟ فیلسوفم؟ درک آدمهای عجیب سخته. اوه، راستش من خودم عجیبم. درک آدمهای معمولی سخته. مدت زیادیه که افسردهام. نه از اون افسردگیهایی که بگی: «اوه، الان حالم خوب نیست ولی همه چی مرتبه». یه چیزی شبیه اینه که: «حالم خیلی بده و غمگینم؛ احتمالا بقیه فکر میکنن من یه آدم عجیبالخلقهام. ولی من بقیه رو عجیبالخلقه میبینم. من به خاطر عجیب بودنم افسرده نیستم - به خاطر زندگیه، همونطور که هست».
راستش رو بخواید، من هم مری هستم و هم مکس. اولی - وضعیت ذهنی منه. فشار غیرقابل تحملی توی سرمه که انگار نمیتونم گردنم رو صاف نگه دارم. با توجه به وزنش، واقعاً سخته. حس میکنم یه روح نامرئی سرم رو فشار میده و باعث میشه چشمام بیفته پایین. دندونها و فکم سفت شدن. میخوام بخوابم. خواب راحتترین راهه برای اینکه واقعیت رو غیرواقعی و آرامشبخش کنی. وقتی داستانِ معنای زندگی گفته میشه، گریه میکنم. وقتی آدمها دور و برم هستن، لبخند میزنم. این یه واکنش ناخودآگاهه. شاید چون توی ذهنم مکسم و توی روحم مری.
مردم احتمالاً افسردگی رو اشتباه متوجه شدن؛ یا دقیقتر بگم - اصلاً نمیدونن توی ذهن کسی که درگیرشه واقعاً چه خبره. فکر میکنن طرف دیوونهست یا داره تظاهر میکنه - «افسردگی که چیز جدیای نیست». من مری هستم: آمادهام که به زندگیم پایان بدم، خودم رو بکشم، توی سرمای مطلق زندگی بمیرم. هیچ آدم خوبی توی دنیا نیست، زندگی معنایی نداره، هیچ خوشبختیای وجود نداره، هیچ کار خندهداری نیست که انجام بدی. ولی این کار رو نمیکنم. داروها واقعاً مفید هستن. اونا مغز ما رو تغییر میدن. دلم میخواد توی یه اتاق بسته باشم، نمیخوام غذا بخورم، به ندرت میخوابم ولی خستهام. تمام خواستهام اینه که از نظر فیزیکی کوچیکتر بشم، تبدیل به یه نقطه توی ناکجاآباد بشم و همه چیز رو فراموش کنم. سردرد دارم. چند روزه تقریباً هیچی نخوردم، غمگینم، ناموفقم، از هر نظر که فکرش رو بکنی بدم. زندگی پوچ نیست. ما به دنیا اومدیم. قراره بمیریم. ما هیچی نیستیم. من منزویام، غرق در فکرهای وحشتناک (البته از نظر خودم وحشتناک). این فکرها تا جایی که ممکنه نرمال هستن. حق با منه ولی هیچکس درکم نمیکنه. تظاهر به خوشحالی و لبخند زدن و آدم باحالی بودن، بعد از یه مدت حالم رو بدتر میکنه. اولین کاری که میکنم اینه که به دیوارهای اطرافم فشار بیارم، به خودم درد بدم، تنها باشم و هیچ کاری نکنم - چون واقعاً کاری برای انجام دادن نیست. تنها دوستی که بهش باور داشتم ناامیدم کرد. هیچکس اهمیت نمیده.
مرحله بعدی اینه که سعی کنم «نرمال» باشم. به جای سفر رفتن، لوازم آرایشی احمقانه میخرم. با مردم حرف میزنم، همونطوری که اونا انجام میدن. تظاهر میکنم که باکلاس و کاملم. بامزه. خوشبرخورد. همه چی بد پیش رفت چون این من نیستم. برو جلو! حالا من مکسم: اینشتین میگفت فقط دو چیز بینهایت هستن: کیهان و حماقت بشر. من باهاش موافقم. من متفاوتم، شاید حتی باهوش باشم، سعی میکنم دنیا رو بفهمم. شاید بقیه هم همینطور باشن. متفاوت، و در حال تلاش. من شکلات دوست دارم، دوستی ندارم، عدالتی توی دنیا نیست. اضطراب و تغییر مود چیزهای سادهای نیستن. احساسات غیرقابل پیشبینیان، عواطف قوی هستن. عواطف قوی ولی تعریفنشده. من تسلیم شدم. روانپزشکم بهم دستورالعمل میده که چطور توی زندگی واقعی رفتار کنم. «این خوبه، این بده، توی این موقعیت باید گریه کنی، توی این یکی بخندی، اینجا ادای یه آدم درسخون رو دربیاری.» حتی یه دفترچه یادداشت کوچیک داشتم که توش «توضیحات بازیگری» رو مینوشتم. مری رو دیدم، ولی کی اهمیت میده. من به تنهایی زندگی کردن عادت کردم. دوستی وجود نداره. من از زندگی روزمره فاصله دارم، انگار یه مانع نامرئی بین من و بقیه هست. این باعث میشه خاص باشم؛ ولی مشخصاً نه از راه خوبش. ما الان دوستهای خوبی هستیم. اون برای من بهترینه؛ ولی در عین حال تنها دوسته. اوه، انگار اینجا آدمهای عجیبالخلقه بیشتری هم هستن. هه هه. غیرممکنه. اون نیازهای من، ذهن من، واکنشهای من و طرز نگاهم به چیزها رو میفهمه.
دومی - نگران نباش. رباتها دارن توی خیابونها راه میرن. همه مثل هم هستن. خودشون رو آدمهای نرمال تعریف میکنن. فقط تعریف میکنن، نگران نباش. تو میتونی هر جور دلت خواست تعریفشون کنی. آدم سمت چپی کپیِ آدم سمت راستیه. همه مثل هم هستن. همه موهای خطخطی دارن، شلوار جین آبی تنگ، مغزهای یکسان، نظرات یکسان. بازی کردن نقشی که اونا بازی میکنن راحتتره. فقط برو توی خیابون، به بقیه گوش بده، ذهنت رو خاموش کن، به دنیا و جذابیتت از دید اونا نگاه کن. فقط مثل بقیه باش. احمق باش. ربات باش. دارم به حرف اینشتین ایمان میارم. این افسانه نیست، اون خیلی باهوش بود. ولی در عین حال باید خوب باشی. شجاع، زیبا، بامزه، باهوش، محبوب... (شوخی کردم) ;) خودت باش و به بشریت کمک کن. و باور داشته باش که آدمهایی هم هستن که ارزش احترام دارن، چون ربات نیستن. فقط باید پیداشون کنی. اونا هم تو رو پیدا میکنن. اونا وجود دارن. روشن نگاه کن، مستقیم برو. ما اینجاییم و نمیتونیم ازش فرار کنیم. تصور کن زندگی ما یه ماجراجوییه که شانس این رو داشتیم توش بازی کنیم. تو عجیبالخلقه نیستی. فقط ادامه بده، از ماجراجویی لذت ببر، خودت باش، حتی وقتی مجبوری مثل الانِ من رقتانگیز باشی. :) بعد از اون، معنای زندگی خودش میاد سراغت؛ لازم نیست زیاد دنبالش بگردی! فقط ریلکس باش ;) بذار بازی شروع بشه!
نوشته شده توسط مری و مکس، دسامبر ۲۰۱۶، برای خوبیِ دنیا