نخستین انسان
فیلمی زندگینامهای درباره زندگی نیل آرمسترانگ (Neil Armstrong)، فضانورد افسانهای آمریکایی، بین سالهای ۱۹۶۱ تا ۱۹۶۹ و مسیر او برای تبدیل شدن به اولین انسانی که بر روی ماه قدم گذاشت. این فیلم به بررسی فداکاریها و هزینههایی میپردازد که نیل و ملت آمریکا در طول یکی از خطرناکترین ماموریتهای تاریخ سفرهای فضایی متحمل شدند.
سال انتشار: 2018 کارگردان: Damien Chazelle ژانر: Biography، Drama، History نویسندگان: Josh Singer، James R. Hansen امتیاز: 7.3نقدها و نظرات
Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49
دیمین شزل (Damien Chazelle) تا همینجا هم ثابت کرده که یکی از خلاقترین کارگردانهای جدید این دهه است. حتی بعد از ساخت فیلمهای تاثیرگذاری مثل «ویپلش» (Whiplash) و اثر احساسی و فانتزی «لا لا لند» (La La Land)، او هنوز هم بلد است چطور طرفدارانش را غافلگیر کند و با وقار تمام به پرده نقرهای برگردد. شزل با ترکیب تمام عناصری که در کارهای قبلیاش او را به شهرت رساندند، کاری میکند که مخاطب ذرهذره قدرتی را که در جدیدترین اثر کارگردانیاش به کار برده، حس کند. جالب اینجاست که این اولین تجربه او در ژانر زندگینامه است؛ حوزهای که بسیاری از فیلمسازان بزرگ در بازسازی واقعیت لحظاتی که قصد به تصویر کشیدنشان را داشتند، در آن شکست خوردهاند.
موقع تماشای فیلم، شما از قبل میدانید که آخرش چه میشود و این همان مشکلی است که اکثر کارگردانها در ساخت فیلمهای زندگینامهای با آن روبرو هستند. پیدا کردن راهی برای انتقال واقعیتِ آن لحظه، در حالی که فیلم همچنان اورجینال به نظر برسد و هرگز خستهکننده نشود، کار سختی است که تعداد کمی از پس آن برآمدهاند. شزل با فیلم «نخستین انسان» موفق میشود نام خودش را در لیست این کارگردانها ثبت کند، آن هم به دلیلی کاملاً موجه. او با فیلمی که آنقدر پرکشش و دقیق ساخته شده که ممکن است یادتان برود این اتفاق واقعاً در واقعیت افتاده، به داستان اصلی وفادار میماند.
فیلمهای فضایی همیشه از نقاط قوت سینما بودهاند. از فیلم صامت «سفری به ماه» ژرژ ملییس در سال ۱۹۰۲ و «۲۰۰۱: ادیسه فضایی» استنلی کوبریک گرفته تا فرنچایزهای «جنگ ستارگان» و «بیگانه»، فیلمهایی که در دوردستترین نقاط جهان اتفاق میافتند، همیشه جزو جذابترین و خلاقانهترین آثار برای تماشاگران بودهاند. با این حال، داستانهای واقعی هستند که بیشترین تاثیر را میگذارند. فیلمهای تخیلی به ما نشان میدهند چه چیزی «ممکن است» اتفاق بیفتد، اما تصویرسازی وقایع واقعی به ما نشان میدهد چه چیزی «امکانپذیر بود» و در این مسیر، داستانی تکاندهنده از میهنپرستی خلق میکنند.
از نظر فنی، «نخستین انسان» از هر جهت یک شاهکار است. لینوس سندگرن، فیلمبرداری که برای «لا لا لند» برنده اسکار شد، دوباره با شزل همکاری کرده و یک نمایش بصری عظیم خلق کرده که حتماً باید روی پرده سینما دیده شود. فیلمبرداری خیرهکننده است. طیفهای رنگی زرد و آبی میدرخشند و مسیری را به سمت شخصیتها باز میکنند که انگار هیچ توقفی ندارد. برخی صحنهها با فیلمبرداری به سبک ویدیوهای خانگی، با آن دانههای تصویر (Grain) زیبا و لرزشهای بهجا، حس و حال فوقالعادهای پیدا کردهاند. جاستین هورویتز (هماتاقی شزل در دانشگاه) که همیشه با او همکاری میکند، موسیقی متن فیلم را ساخته و همانطور که انتظار میرفت، گل کاشته است. هورویتز به وضوح میداند چطور موسیقی بنویسد، اما چیزی که کارش را ارزشمند میکند، نحوه ترکیب ساختههایش با صحنهها و تمهای فیلم است. او با زیبایی ارکسترال قطعاتش، شما را در دل هرجومرج غرق میکند. البته رتبهبندی موسیقیهای او سخت است چون هر کدام سبک کاملاً متفاوتی دارند. شزل کارگردان منحصربهفردی است چون هیچوقت از یک فرمول تکراری استفاده نمیکند و همین موضوع درباره موسیقی فیلمهایش هم صدق میکند.
بازیگریها حرف ندارد؛ رایان گاسلینگ با اجرای عمیقش در نقش نیل آرمسترانگ، حسابی روی احساسات مخاطب تاثیر میگذارد. او شخصیتی تودار دارد (بهخصوص در زندگی شخصیاش) اما حاضر است برای ماموریت همه چیز را به خطر بیندازد. بازی گاسلینگ اصلاً تکبعدی نیست؛ همه چیز آنقدر پیچیده و با جزئیات است که انگار خودتان هم در آن اتاق کنار او هستید. کلر فوی هم در نقش جنت آرمسترانگ، همسر نیل، بازی شگفتانگیزی ارائه داده است. فوی تمام کلیشههای «زن خانهدار» آن دوره زمانی را در هم میشکند و نقش زنی قوی، خویشتندار و بااراده را بازی میکند که ابایی ندارد نظرش را درباره مسائل مربوط به همسرش بیان کند.
جنجالهایی که سر نشان ندادن پرچم راه افتاده بود، واقعاً احمقانه است. صحنه فرود روی ماه برای اینکه تاثیر عمیقی روی مخاطب بگذارد، اصلاً نیازی به تصویر کاشتن پرچم توسط آرمسترانگ ندارد. اگر فرصت کردید فیلم را در سینمای IMAX ببینید، حتماً این کار را بکنید. نسبت تصویر عریض فقط در همین صحنه خاص استفاده شده اما واقعاً مسحورکننده است. «نخستین انسان» بدون شک یکی از بهترین فیلمهای سال است. هر پلانش بینقص و هر صدایش عالی است. کاری که دیمین شزل و تیمش اینجا انجام دادهاند با هیچ چیز قابل مقایسه نیست؛ حتی فیلمهای نمادینی مثل «آپولو ۱۳» هم نمیتوانند به استانداردهای جدیدی که شزل برای زیرژانر درام فضایی تعریف کرده، برسند. «نخستین انسان» سفری تکاندهنده از ابتدا تا انتها و از بسیاری جهات یک شاهکار واقعی است؛ فیلمی که فراتر از وعدههایش عمل میکند. بازیها و مسائل فنی عالی هستند، اما شزل همیشه با همین ویژگی شناخته خواهد شد: کمالگرایی.
Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49
فیلمی واقعاً روحیهبخش درباره یک واقعه تاریخی. موسیقی و سکوت خیلی خوب با هم ترکیب شده بودن. خوشحالم که کارگردان و بازیگرها این داستان فوقالعاده رو هدر ندادن. با اینکه همیشه فکر میکنم چهره بازیگر نقش اول تفاوت زیادی با نیل آرمسترانگ واقعی داره، اما این موضوع اصلاً از تاثیرگذاری و حس و حال فیلم کم نکرد.
2018-11-25
Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49
هر بار که کسی داخل فضاپیما بود، من کاملاً غرق فیلم میشدم. شاید این واقعاً اولین باری بود که از صحنههایی که با دوربین روی دست و لرزان گرفته شده بودن بدم نیومد، که خودش نکته مهمیه. اما در کل «نخستین انسان» فیلمِ من نبود؛ من معمولاً با فیلمهای زندگینامهای حال نمیکنم و این فیلم هم دقیقاً یک اثر بیوگرافیه. فیلم درباره ناسا، رقابت فضایی یا فرود روی ماه و فضانوردها نیست؛ اینها در فیلم هستن، اما داستان اصلی درباره خودِ آرمسترانگه. این رو از اونجایی میگم که او تنها شخص یا چیزیه که ما واقعاً به درونش نفوذ میکنیم و میشناسیمش.
_نمره نهایی: ۲.۵ از ۵ - بخشهای جذاب زیادی داشت، اما در کل به عنوان یک اثر واحد خیلی برام جواب نداد._
Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49
**_از نظر بصری ستودنی، از نظر احساسی توخالی_**
> _من با سطح حضورم در گفتمانهای عمومی راحتم._ - نیل آرمسترانگ در پاسخ به درخواست مصاحبه برای کتاب «کد آرمسترانگ»؛ واشینگتن پست (۱۱ ژوئیه ۱۹۹۹)
فیلم «نخستین انسان» بیشتر یک درام شخصیتمحور و صمیمی است تا یک بررسی پرشکوه از جایگاه انسان در کیهان. این فیلم بیش از آنکه به خودِ سفر به ماه بپردازد، درگیر مسائل خانوادگی و درونی است و سعی دارد نشان دهد که پشت لحظات بزرگ تاریخ، شیاطین شخصی و انگیزههای خصوصی نهفتهاند. البته این موضوع به خودی خود بد نیست؛ قرار دادن جزئیات شخصیتی در بستر یک بوم تاریخی بزرگ میتواند سینمای فوقالعادهای خلق کند. مثلاً فیلم «خط قرمز باریک» (۱۹۹۸) ساخته ترنس مالیک، از نبرد گوادالکانال به عنوان پسزمینهای برای درگیر شدن با انواع پرسشهای فلسفی و وجودی استفاده میکند، یا «علی» (۲۰۰۱) مایکل مان، بیشتر به مبارزات خصوصی علی در خارج از رینگ علاقه دارد تا مسابقات عمومیاش در داخل آن.
با این حال، برای اینکه این نوع روایت جواب بدهد، یک چیز ضروری است: ارتباط احساسی. مخاطب باید به نوعی به آدمهای روی پرده اهمیت بدهد، وگرنه مشکلات درونی آنها بیشتر شبیه مانعی به نظر میرسد که جلوی پیشروی داستان بزرگتر را میگیرد. و این دقیقاً همان اتفاقی است که در «نخستین انسان» میافتد؛ یک نوع بیروحی در هسته فیلم وجود دارد، یک خلاء احساسی که حتی با دستاوردهای فنی استثنایی و مهارتهای ستودنی هم پر نمیشود.
فیلم سعی دارد پروژههای جمینای و آپولو را گرامی بدارد و در عین حال مطالعهای باشد بر شخصیت مردی که به کمحرفی و توداری مشهور بود. در حالی که فیلم در بخش اول موفق است، نیل آرمسترانگِ این فیلم (با بازی رایان گاسلینگ) آنقدر خشک و منزوی است که عملاً از بقیه بشریت جدا شده به نظر میرسد.
فیلم بر اساس بیوگرافی سال ۲۰۰۵ جیمز آر. هانسن ساخته شده و از سال ۱۹۶۱ شروع میشود. داستان از جایی شروع میشود که آرمسترانگ در یکی از پروازهای تحقیقاتیاش دچار مشکل میشود و به سختی فرود میآید. از آنجا به بعد، فیلم تمام نقاط عطف مورد انتظار تا ماموریت آپولو ۱۱ در سال ۱۹۶۹ را طی میکند: مرگ دخترش کارن بر اثر تومور مغزی، پذیرفته شدن در پروژه جمینای، دوستیهایش، شوک ناسا از موفقیتهای شوروی در رقابت فضایی، انتخابش به عنوان فرمانده جمینای ۸، مرگ دوستانش در سانحه هوایی و آتشسوزی آپولو ۱، تجربه نزدیک به مرگ خودش هنگام تست وسیله نقلیه فرود ماه، مشکلات زناشویی با همسر اولش جنت، و در نهایت فرود روی ماه و بازگشت به زمین.
در این چارچوب، فیلم تقریباً به طور انحصاری به دیدگاه آرمسترانگ وفادار میماند. این موضوع باعث ایجاد مشکل میشود، چون آرمسترانگ در واقعیت هم یک قهرمان ملیِ گریزان از شهرت بود و با وجود دستاوردهای خارقالعادهاش، لزوماً جذابترین یا خوشصحبتترین فرد برای همدلی نبود. او هیچوقت دنبال کانون توجه نبود. با در نظر گرفتن این موضوع، فیلم وظیفه سختی را برای نفوذ به درون این مرد بسیار خصوصی بر عهده گرفته تا توضیح دهد چرا او اینقدر مصمم بود، حتی به قیمت آسیب به خانوادهاش.
و شاید بزرگترین نقطه ضعف فیلم همینجا باشد. انگار دیمین شزل کارگردان و جاش سینگر نویسنده فکر کردهاند که ماموریت آپولو ۱۱ به تنهایی به اندازه کافی جذاب نیست و باید یک «چرا»ی عمیقتر پشت کل این ماجرا باشد. آرمسترانگ نمیتواند صرفاً یک فرد بااراده باشد؛ قهرمانیاش کافی نیست و حتماً باید یک عامل محرک روانشناختی وجود داشته باشد. در هر صورت، تلاشها برای بیرون کشیدن درونیات ذهن آرمسترانگ واقعاً جواب نمیدهد، چون او همچنان در دنیای خودش باقی میماند و برای سایر شخصیتها و مخاطب غیرقابل نفوذ است.
بخشی از تقصیر متوجه بازی گاسلینگ است، با آن سبک بازیگری مردانه، خشک و بیاحساس. این مدلی است که قبلاً چندین بار از او دیدهایم (در فیلمهایی مثل «راندن» یا «بلید رانر ۲۰۴۹») و این تکراری بودن کمکی به ماجرا نمیکند. به جای اینکه به شخصیت عمق پنهانی بدهد، او را شبیه به یک کلیشه مقوایی کرده است.
مشکل دیگر این است که فیلمسازان تصمیم گرفتهاند انگیزه اصلی آرمسترانگ را در مرگ دخترش کارن پیدا کنند، که با یک احساساتگرایی غلوآمیز ارائه شده که در بهترین حالت متقاعدکننده نیست و در بدترین حالت حواسمان را پرت میکند. شزل تلاش زیادی میکند تا مرگ کارن را به اراده آرمسترانگ گره بزند؛ هر بار که گاسلینگ با حسرت به آسمان خیره میشود، از قدرت فیلم کاسته میشود.
یک سوال بزرگ این است که آیا آرمسترانگ واقعاً آن دستبند را در دهانه ماه انداخت و برای دخترش اشک ریخت، یا این فقط رمانتیکبازی هالیوود با تاریخ است؟ جواب این است که نمیدانیم. اینها تئوریهایی است که نویسنده بیوگرافی مطرح کرده اما مدرک قطعی برایشان نیست. برای من، کل این ماجرا بیش از حد احساسی و شبیه به یک تحلیل روانشناختی آماتور از مردی است که به شدت تودار بود. شخصاً ترجیح میدادم آن بخش از سفر ماه به صورت یک راز باقی بماند.
از نظر بصری، شزل وقت را تلف نمیکند تا به ما بفهماند این فیلمِ آرمسترانگ است و سکانس افتتاحیه عالی فیلم عمدتاً از زاویه دید او روایت میشود. با این حال، فیلمبرداری در صحنههای فرود روی ماه واقعاً خیرهکننده است. استفاده از دوربینهای IMAX ۷۰ میلیمتری و موسیقی فوقالعاده جاستین هورویتز، لحظاتی مسحورکننده خلق کرده است. یکی از بخشهای درخشان کارگردانی در صحنه فرود این است که شزل به جای استفاده از صداهای شلوغ، صدا را کاملاً قطع میکند و لحظهای وهمآور و فرازمینی میسازد که واقعاً مو به تن آدم سیخ میکند.
در نهایت، با وجود ۳۰ دقیقه پایانی باشکوه، «نخستین انسان» فیلمی است که مخاطب را آنطور که باید درگیر نمیکند و در بخشهای طولانی، به شدت خستهکننده میشود. هر چقدر هم که سکانس پایانی خوب باشد، نمیتواند دو ساعت بیروحی که قبل از آن گذشت را جبران کند. در کل، این فیلم به گرد پای اثر کلاسیکی مثل «مردان واقعی» (The Right Stuff) هم نمیرسد.
Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49
با نشون دادن چالشهای جسمی و روحی که آرمسترانگ باید تحمل میکرد، نیمه اول فیلم واقعاً تاثیرگذاره، اما صحنه هیجانانگیز فرود و سکانسهای خیرهکننده ماه در اواخر فیلم، «نخستین انسان» رو به یک تجربه واقعی و کمیاب تبدیل میکنه. ۹/۱۰
2022-01-15