Just Say Love
جذابیت ظاهری معمولاً بارزترین دلیلی به نظر میرسد که دو نفر را به سمت یکدیگر میکشاند؛ اما آیا این جذابیت بازتابی از پدیدهای والاتر، جاودانهتر و شاید معنوی نیست؟ آیا روابط از اتاق خواب آغاز میشوند یا از اعماق قلب؟ در این داستان عاشقانه، سعادت توصیفشده توسط جوزف کمبل و فرزانگان در طول اعصار، راهکاری عملی برای رسیدن به خوشبختی معرفی میشود. همانطور که دوربین به درون ذهن و کنشهای شخصیتها نفوذ میکند، مخاطب به اقناعی جسمانی و روحی دست مییابد.
سال انتشار: 2009 کارگردان: Bill Humphreys ژانر: Drama، Romance نویسندگان: Bill Humphreys، David J. Mauriello امتیاز: 6.0نقدها و نظرات
CinemaSerf (منتقد)
«گای» (با بازی متیو یگر) روی نیمکت پارک نشسته و دارد افکار افلاطون را سبک و سنگین میکند، که یک کارگر ساختمانی نه چندان مبادی آداب به نام «داگ» (با بازی رابرت مامانا) سراغش میآید؛ داگ شنیده که در این پارک میشود راحت به یک رابطه گذرا رسید. اوایل گای هیچ تمایلی نشان نمیدهد، اما شکلگیری یک مکالمه جرقهای میزند که آغازی میشود بر رابطهای پرپیچوخم؛ رابطهای که نگاه هر دو نفر را به مفاهیمی مثل همجنسگرایی، دگرجنسگرایی و اصلاً معنای واقعی عشق به چالش میکشد.
راستش فیلم را دوست داشتم، با وجود اینکه دیالوگها و متن فیلمنامه بیش از حد حسابشده و مکتوب به نظر میرسد (مثل جایی که میگوید: «اصلاً میفهمی این غذا چقدر مرده و بیروحه؟»). تصویربرداری تاریک و کدر فیلم هم در بیشتر لحظات طوری است که انگار کل کار را با یک دوربین ضبط کردهاند و با چسب نواری و کلی نیت خیر سرهمش کردهاند! از نظر فرم و ارائه هم فیلم خشکی است که کمی طول میکشد تا به آن عادت کنید. اما با وجود همه اینها، وقتی موتور فیلم روشن میشود، یک رابطه ملموس، به شدت طبیعی و ساده بین «گای» و «داگ» شکل میگیرد که در این فضای تکلوکیشنی و شبیه به تئاتر، واقعاً خوب جواب میدهد.
بازی هر دو نفر — بهویژه یگر — ظریف و احساسی است و رگههای طنز دارد؛ دیالوگها هم به موضوع جاذبه و کلیشهها میپردازند، منتها با نگاهی مشاهدهگر و پویا. پایان فیلم تا حدی قابل حدس است — علیرغم تلاش برای وسوسه کردن یک گربه خیابانی با تن ماهی گیاهی! — اما گواهی است بر پیروزی عشق بر تمام قوانین و مرزهای ساخته دست بشر، و جالبتر اینکه تئوری جدیدی درباره داستان «زیبای خفته» مطرح میکند که احتمالاً تا حالا به گوشتان نخورده است.