D'Agostino
«داگوستینو» داستان یک انسان همسانسازیشده (کلون) است که در سفری اقیانوسی از آزمایشگاهی در ایتالیا به سمت آمریکا، در سواحل سانتورینی یونان به حال خود رها شده تا بمیرد. این محمولهٔ گمشده که توسط افراد ثروتمند برای پیوند عضو سفارش داده شده بود، به دلیل عدم امکان بازگرداندن، رها میشود. آلن داوسون بهتازگی ملک جزیرهای مادربزرگش را به ارث برده است. او در رابطهای بیعاطفه با همسر قانونیاش سیلویا زندگی میکند. با پیدا کردن این محمولهٔ جالب، داستانی تلخ و تکاندهنده از خودشناسی آغاز میشود؛ آلن تصمیم میگیرد از زندگی بیتحرک خود دست بکشد و این کشف جدید را به صمیمیترین دوست خود تبدیل کند، تصمیمی که عواقب ناگواری به همراه دارد.
سال انتشار: 2012 کارگردان: Jorge Ameer ژانر: Drama، Sci-Fi نویسندگان: Jorge Ameer امتیاز: 4.4نقدها و نظرات
CinemaSerf (منتقد)
خب، خلاصه قصه اینه: «آلن» (کیت رونکه) با دوستدختر بزرگترش «سیلویا» (توری تایسون) تو آمریکا زندگی میکنه، اما بعد شش سال رابطهشون رسماً به روزمرگی افتاده. بعد یه تماس غیرمنتظره بهش میشه که مادربزرگش مرده و یه خانه تو سانتورینی برات گذاشته. اونم میره اونجا تا ارثالمیرهش رو بررسی کنه و خدایی همهچی خیلی قشنگه. اما یه شب صدای خارش و پنجه کشیدن میشنوه و وقتی میره ببینه چه خبره، یه مرد برهنه رو پیدا میکنه که نصفهنیمه از گرسنگی داره میمیره و حرفم نمیتونه بزنه. خب حالا تو این موقعیت شما چیکار میکنید؟ دکتر؟ پلیس؟ اورژانس؟ نخیر! «آلن» تصمیم میگیره این بنده خدا رو که حسابی کثیفه بشوره و مثل یه سگ باهاش رفتار کنه! تو کاسه بهش غذا میده، با قلاده زنجیرش میکنه... واقعاً کلمه «غیرانسانی» اولین چیزیه که به ذهن میاد؛ مخصوصاً با اون اشارههای جنسیِ زیرپوستی که تو این نقد وحشیانه از یک شخصیت سلطهجو گنجونده شده.
اما صبر کنید! تازه جذابتر میشه. بعد از یه سرچ سریع تو گوگلِ یونان، معلوم میشه این پسره که اسمشو گذاشته «داگو»، برا اهدای عضو استفاده میشده، از کشتی تو دریای اژه افتاده و سازندههاش کلاً بیخیالش شدن. بله! طرف کلونه!
اتفاقاتی که بعدش میفته، همون یه ذره اعتبار باقیمونده فیلم رو هم برداشت برد غرق کرد. اونقدر سناریوهای احمقانه پیش میاد که حد نداره؛ مثلاً وقتی «داگو» فرار میکنه و لختِ مادرزاد تو جزیره ول میچرخه و بعد دوباره برمیگرده پیش صاحبی که بهش قلاده زده! هدف از این فیلم چیه واقعاً؟ یعنی این «آلن»ِ شاکی و رسماً فوقالعاده مغرور قرار بوده از این اسیر مراقبت کنه و شروع کنه خودشو بشناسه؟ قرار بوده قدر داشتههاش با دوستدخترش رو بدونه یا کلاً یه شخصیت غیرقابلاصلاح و نفرتانگیزه که تعریفش از مهربونی، سگحسابکردن دوست جدیدشه؟
البته باید اعتراف کنم با اینکه فیلم خیلی زننده و بیمزه بود، اما یه جورایی برام عجیب و جذاب بود! مطمئن بودم بالاخره یه اتفاقی میفته... و افتاد! مسئله اینه که پایانبندی فیلم دقیقاً مثل بقیش ناامیدکننده بود؛ یه بررسی سطحی از انسانیت، تمایلات جنسی و مزخرفات. واقعاً برازنده بود که فیلم تو یونان ساخته شده، جایی که پانتئون باستان پر از خداها و قهرمانایی بود که مادر و خواهر و بزهاشون همگی یه موجود بودن! احتمالاً فیلمساز، خورخه امیر (که مدام در میزنه میگه سلام!) هم همینو پایه فیلمنامهش قرار داده. در هر صورت، این فیلم رسماً هیچ منطقی نداره و انقدر طولانیه که در نهایت فقط یه حس مبهم و ناامیدکننده بهت میده.