The Grey
در آلاسکا، تیمی از کارکنان یک پالایشگاه نفت سوار هواپیما میشوند تا به خانه بازگردند؛ اما هواپیما در میان طوفان سقوط میکند. تنها هفت نفر از آنها در دل طبیعت وحشی زنده میمانند و جان اتوی (John Ottway)، شکارچی ماهری که وظیفهاش کشتن گرگها برای محافظت از کارگران بوده، رهبری گروه را بر عهده میگیرد. طولی نمیکشد که آنها متوجه میشوند توسط گلهای از گرگها محاصره شدهاند. اتوی پیشنهاد میدهد که برای امنیت به سمت جنگل حرکت کنند، اما در حالی که در میان برف سنگین پیش میروند، توسط این پستانداران گوشتخوار مورد تعقیب و حمله قرار میگیرند.
سال انتشار: 2011 کارگردان: Joe Carnahan ژانر: Action، Adventure، Drama نویسندگان: Joe Carnahan، Ian Mackenzie Jeffers امتیاز: 6.7نقدها و نظرات
Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49
واقعاً تعجب میکنم چطور این همه آدم توی IMDb به این فیلم ۸، ۹ یا حتی ۱۰ ستاره دادن. شاید بدترین فیلمی نباشه که دیدم، اما اصلاً در حد این امتیازها نیست. نقطه قوت فیلم لیام نیسون (Liam Neeson) هست که با وجود فیلمنامهای که بهش دادن، بازی خوبی ارائه میده. در واقع اون تنها دلیلیه که من ۴ ستاره به فیلم دادم. بقیه فیلم واقعاً مشکل داره. اولین چیزی که تو ذوقم زد این بود که کارگردان چقدر عاشق نویز (Grain) توی تصویره! البته این یه موضوع سلیقهایه، اما من دوست ندارم فیلمها رو به زور جوری نشون بدن که انگار با دوربینهای قدیمی و داغون فیلمبرداری شدن. این سبک شاید جاهای دیگه جواب بده، اما اینجا هیچ کمکی به فیلم نکرده. فیلم با صحنه سقوط هواپیما شروع میشه که اصلاً خوب درنیومده؛ نه از نظر جلوههای ویژه و نه از نظر واقعگرایی. متأسفانه این عدم واقعگرایی تا آخر فیلم ادامه داره. رفتار گرگها کاملاً غیرطبیعی و دور از واقعیته. اگه با یه فیلم ترسناک یا فانتزی طرف بودیم، میتونستم باهاش کنار بیام، اما این فیلم قرار نیست اونجوری باشه. تصاویر خود گرگها هم خیلی معمولی و متوسطه. بعد هم این شخصیت مثلاً شکارچی باسابقه و «متخصص گرگها» رو داریم. ترک کردن محل سقوط هواپیما، در بهترین حالت یه تصمیم احمقانه بود. بعد هم صحنه پریدن از صخره با یه طناب دستساز و شلول، اونم وقتی میشد با کمی پیادهروی راه بهتری پیدا کرد... یا منفجر کردن گلولهها با زدن چوب بهشون! آخه مگه میشه؟ تازه این آقا مثلاً متخصص، هیچی هم از گرگها یا کلاً حیوانات وحشی نمیدونه. برای تکمیل این تجربه ناخوشایند، فیلم یه پایانبندی به شدت افتضاح هم داره.
2018-06-30
Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49
باورم نمیشه اینقدر طول کشید تا بالاخره فیلم «خاکستری» (The Grey) رو ببینم. عجب هیجانی داشت! نمیدونم چقدر واقعگرایانه بود، اما لعنتی خیلی چسبید. من رو قشنگ برد وسط اون گله گرگها. اگه واقعاً اونجا بودم درجا تیکهتیکهم میکردن؟ قطعاً، اما خب توی کارهای بزرگ این خطرات هم هست. امتیاز نهایی من: ۳.۵ از ۵. واقعاً ازش خوشم اومد و پیشنهاد میکنم حتماً براش وقت بذارید.
2019-01-20
Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49
**_تا لحظه آخر بجنگ (و ایمان داشته باش)_**
لیام نیسون (Liam Neeson) نقش رهبر گروهی هفت نفره از کارگران نفت در آلاسکا رو بازی میکنه که از سقوط هواپیما در دل طبیعت وحشی جون سالم به در بردن. انگار این مصیبت کافی نبوده که حالا یه گله گرگ هم افتادن دنبالشون تا تیکهتیکهشون کنن. آیا زنده میمونن؟
فیلم «خاکستری» که ژانویه ۲۰۱۲ اکران شد، یه اثر بقامحور و غمانگیزه که پر از تاملات عمیق درباره مرگ و ایمانه. تریلر فیلم کمی گولزننده بود چون اون رو یه فیلم اکشن معرفی میکرد، اما اصلاً اینطور نیست. با اینکه صحنههای اکشن هم داره، اما در کل یه ماجراجویی جدی و دلگیره که به اراده انسان برای زندگی یا مرگ و حتی فراتر از اون، به موضوع «خدا» میپردازه. به نظرم به خوبی فیلمهای «لبه» (The Edge) محصول ۱۹۹۷ یا «پرواز فونیکس» نیست، چون خیلی فضای ماتمزده و پوچی داره، اما با این حال خاص و ارزشمنده.
بعضیها شاکی بودن که داستان غیرقابلباوره، مثلاً رفتار گرگها یا پریدن از صخره؛ اما فیلمها (یا بعضی بخشهاشون) همیشه قرار نیست به صورت تحتاللفظی برداشت بشن یا کاملاً واقعگرایانه باشن. فیلمسازها بیشتر دنبال زیباییشناسی، روانشناسی، استعاره و انتقال مفاهیم هستن و این دقیقاً در مورد «خاکستری» صدق میکنه. داستان بقا فقط یه بستره برای حرفهای مهمتر. این ما رو میرسونه به یه نقد دیگه که میگن فیلم بیمعنی تموم شد، که اصلاً درست نیست. ممکنه از داستان یا مفاهیمی که منتقل میکنه خوشتون نیاد، اما بیهدف نیست.
فیلم ۱ ساعت و ۵۷ دقیقهست و در بریتیش کلمبیا فیلمبرداری شده. نمره من: B
**برداشت شخصی من (فقط اگه فیلم رو دیدید بخونید):**
اتوی (نیسون) بعد از مرگ همسر عزیزش در وضعیت روحی داغونیه. اون با کشتن گرگهایی که به کمپ نزدیک میشن از کارگرها محافظت میکنه. از شدت افسردگی تصمیم به خودکشی میگیره، اما درست قبل از اینکه ماشه رو بکشه، صدای زوزه یه گرگ در دوردست انگار مانعش میشه. من معتقدم اون زوزه راهی بود که آفریدگار با اتوی حرف زد و بهش فرصتی داد تا با جنگیدن از دنیا بره؛ و نه فقط جنگیدن، بلکه با «ایمان» رفتن، حتی اگه این ایمان در خامترین شکل خودش باشه.
روز بعد، اتوی خودش رو در حال نجات از سقوط هواپیما میبینه. برخلاف تلاشش برای خودکشی، حالا غریزه بقاش بیدار شده و هر کاری میکنه تا خودش و بقیه رو نجات بده. طنز ماجرا رو میبینید؟ شب قبل میخواست بمیره و حالا با تمام وجود برای زندگی میجنگه. بحث خدا و ایمان کنار آتیش مطرح میشه. چند نفر از بچهها باور دارن، اما دیاز (Diaz) طبق معمول مسخره میکنه. اتوی میگه اونم باور نداره، اما آرزو میکنه که کاش داشت. اواخر داستان، وقتی اتوی تنها بازمانده میشه و به آخر خط میرسه، با خشم و التماس از خداوند کمک میخواد، اما آسمون در سکوتی مرموز باقی میمونه. با این حال، اون قدرت خودش رو جمع میکنه تا ادامه بده. کمی بعد، در حالی که به یاد رفقاش و عزیزانشون که از دست رفتن افتاده، انگار دستهاش رو برای دعا گره میکنه و همون لحظه گرگ آلفا ظاهر میشه. برخلاف چند روز پیش که میخواست خودش رو بکشه، حالا با جنگندگی و از اون مهمتر با ایمان با سرنوشتش روبرو میشه. برای اونایی که میگن اتوی ایمان نداشت، یادتون باشه که اون داشت دعا میکرد وقتی فریاد میزد. بله، دعای از روی ناامیدی و خشم بود، اما باز هم دعا بود. ایوب هم در انجیل همین کار رو کرد. اون موقعیت به شدت خردکننده، اتوی رو به سمت خالقش برد و مجبورش کرد که با عزت و جنگندگی بمیره. این هدیه خدا بود. خداوند اتوی رو بهتر از خودش میشناخت.
Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49
**فیلمی که شاید ایدهاش تکراری و گاهی قابل پیشبینی باشه، اما به خاطر تاثیرگذاری بالا و تعهدش به ارائه راهکارهای متقاعدکننده یا حداقل کاربردی، متمایز میشه.**
آخر هفته من کاملاً به آلاسکا اختصاص داشت! دو تا فیلم دیدم که داستانشون توی این ایالت سرد میگذشت، اما بدون شک این یکی بهترین بود. نه تنها داستان خیلی درگیرکنندهای داره، بلکه لیام نیسون (Liam Neeson) هم یه بازی دراماتیک فوقالعاده از خودش نشون داده. این فیلم به کارگردانی جو کارناهان (Joe Carnahan)، یه تریلر بقامحورِ تاثیرگذاره، مخصوصاً اگه کیفیتش رو با انبوهی از فیلمهای ضعیف و بنجل این ژانر مقایسه کنیم.
داستان اورجینال نیست، چون میدونیم این روزها پیدا کردن ایده کاملاً نو چقدر سخته. اما فیلم کارش رو بلده و همین خودش خیلی ارزشمنده. فیلمنامه خوب شروع میشه و ما رو با شخصیتهایی آشنا میکنه که خیلی هم آدمهای موجه یا دوستداشتنیای نیستن و بیشتر شبیه مزدورها میمونن. خطر هم خیلی منطقی با یه سقوط هواپیما وارد داستان میشه که فقط چند نفر خوششانس ازش جون سالم به در میبرن، اما خیلی زود میفهمن که همسایه یه گله گرگ وحشی شدن.
فیلم علاوه بر ایجاد یه تنش خیلی خوب و حس خطری که باعث میشه تمام مدت چشم از صفحه برندارید، لیام نیسون رو داره که یه بار دیگه ثابت میکنه چقدر بازیگر قرص و محکمیه. اون یکی از مطمئنترین انتخابها برای نقش آدمهای سختجان و ضدقهرمانه و اینجا هم به خوبی از پس چالش برمیآد. متأسفانه بقیه بازیگرها اصلاً در حد و اندازه اون نیستن و مرگ بعضی از شخصیتها اونقدر احمقانه طراحی شده که غیرقابلباور میشه.
فیلم از نظر تولید کیفیت بالایی داره و به شدت روی فیلمبرداری خوب و مناظر برفی تکیه کرده. جالبه بدونید که بخش زیادی از فیلمبرداری در لوکیشنهای واقعی انجام شده و نه توی استودیو، و بازیگرها و عوامل واقعاً اون سرمای شدیدی که توی فیلم حس میکنیم رو تجربه کردن. دکورهای خوب و جلوههای ویژه مناسب باعث شده با فیلمی طرف باشیم که از نظر بصری زیبا و در کل خوشساخته.