کاراگاه حقیقی

کاراگاه حقیقی

در سال ۲۰۱۲، کارآگاهان پلیس ایالت لوئیزیانا، راست کول (Rust Cohle) و مارتین هارت (Martin Hart) فراخوانده می‌شوند تا پرونده قتلی را که در سال ۱۹۹۵ روی آن کار کرده بودند، دوباره بررسی کنند. با پیشرفت تحقیقات در زمان حال از طریق بازجویی‌های جداگانه، این دو کارآگاه سابق داستان تحقیقات خود را روایت می‌کنند؛ موضوعی که باعث باز شدن زخم‌های قدیمی شده و حل شدن آن قتل عجیب و آیینی در سال ۱۹۹۵ را زیر سوال می‌برد. خطوط زمانی در سال ۲۰۱۲ به هم گره خورده و هم‌گرا می‌شوند و هر دو مرد به دنیایی کشیده می‌شوند که گمان می‌کردند پشت سر گذاشته‌اند. با شناخت بیشتر آن‌ها از یکدیگر و قاتل، مشخص می‌شود که تاریکی در هر دو سوی قانون جریان دارد.

سال انتشار: 2014– کارگردان: ژانر: Crime، Drama، Mystery نویسندگان: Nic Pizzolatto، Issa López امتیاز: 8.9

نقدها و نظرات


Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49

امتیاز: 10

این نقد رو فقط بر اساس فصل اول می‌نویسم. موقع نوشتن این متن، هنوز فصل دوم رو تموم نکردم. راحت می‌تونم بگم فصل اول این سریال فوق‌العاده بود. یکی از بهترین ساعت‌های جنایی تلویزیونی که تو عمرم دیدم. وودی هارلسون (Woody Harrelson) و متیو مک‌کانهی (Matthew McConaughey) رو در یکی از بهترین نقش‌های دوران کاری‌شون می‌بینیم؛ مخصوصاً دومی رو. مک‌کانهی با بازی در نقش کارآگاه باهوش و عمیق، کول (Cole)، حسابی سر زبون‌ها افتاد و راستش رو بخواید، به ندرت دیدم بازیگری طی این سال‌ها نقشی رو به این خوبی ایفا کنه. اون کاملاً شما رو جذب می‌کنه و تا آخر سریال همون‌جا نگهتون می‌داره. کل داستان در باتلاق‌های روستایی و شرجی لوئیزیانا می‌گذره. فیلم‌برداری اینجا حرف نداره؛ طوری فیلم‌برداری شده که موقع تماشا واقعاً می‌تونید بوی اون مکان رو حس کنید. اینقدر شما رو به باتلاق‌های جنوب نزدیک می‌کنه. موسیقی هم انتخاب‌های عالی‌ای از تی-بون برنت (T-Bone Burnett) داره، همون کسی که موسیقی فیلم «ای برادر کجایی» برادران کوئن رو ساخت و کلی تحسین شد. اون نفر اولی هست که باید برای آوردن موسیقی اصیل آمریکایی (Americana) به پروژه‌های سینمایی و تلویزیونی سراغش رفت؛ به ندرت پیش میاد کارش بد باشه. این سریال چشم من رو به روی کلی هنرمند جدید باز کرد. سریال تا لحظه آخر ریتم خیلی خوبی داره. هرچند حس کردم پایان فصل یه جورایی عجولانه و ساده‌انگارانه بود. به نظرم می‌شد هوشمندانه‌تر تمومش کرد تا با بقیه سریال همخوانی داشته باشه. ولی خب این دیگه مته به خشخاش گذاشتنه. چون بقیه سریال در سریال‌سازی به کمال نزدیکه و کلی چیز برای فکر کردن بهتون می‌ده. اصلاً نباید از دستش بدید. بعد از قسمت آخر، دلتون می‌خواد باز هم بوی اون باتلاق‌ها رو حس کنید. حیف از فصل دوم که برای من یه جورایی ناامیدکننده بود؛ هرچند اصلاً ربطی به فصل اول درجه‌یکش نداره. تماشای این سریال واجبه.

2017-02-21


Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49

امتیاز: 10

**بدجوری درگیرت می‌کنه - اگه طرفدار سینمای تاریک و روان‌گردان هستی به هیچ وجه از دستش نده!** **درباره فصل ۱** این سریال یه چیزی تو خودش داره که اگه با سلیقه‌ت جور باشه، تو رو به سطح متفاوتی از تحلیل خودت و کلاً زندگی می‌بره؛ و اگه نباشه، باید بگم بدشانسی آوردی. این سریال روحت رو تسخیر می‌کنه؛ تمام چیزهایی که بهشون باور داری رو زیر سوال می‌بره؛ با احساسات و افکارت بازی می‌کنه؛ تو رو از هم می‌پاشونه؛ تکه‌ها رو دوباره جمع می‌کنه و ازت یه آدم دیگه می‌سازه. هنوز گیج، منزوی و گم‌گشته، ولی فکر کنم یه کم بهتر. هر چیزی که به این سریال مربوطه نبوغ‌آمیزه. تیم بازیگری، حتی کوچکترین نقش‌ها، موسیقی موندگار، لوکیشن‌ها، فضاسازی، نویسندگی، داستان، کارگردانی، همه چیزش بی‌نقص بود. برام مهم نبود که اصلاً قراره قتل‌ها رو حل کنن یا نه، فقط همون مسیری که همه چیز داشت شکل می‌گرفت، تماشاش لذت خالص بود. فقط اگه سلیقه‌ت با کارهای تاریک، کند، عمیق، لایه‌لایه و سنگین ولی رضایت‌بخش جور هست، این رو ببین. من تا حالا شبیه این رو تو هیچ ژانری ندیدم. این از اون کارهاییه که تا مدت‌های طولانی باهات می‌مونه. و دمتون گرم وودی هارلسون (Woody Harrelson) در نقش «مارتین هارت» و متیو مک‌کانهی (Matthew McConaughey) در نقش «راست کول» برای اینکه لذت تماشای همچین چیزی رو به ما دادید... اگه فکر می‌کنی برای تو ساخته شده، برو سراغش... دقیقاً می‌زنه به هدف!!

2017-05-04


Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49

> نزدیک بود نبینمش، چند بار از کنارش رد شدم. خوشحالم که دیدمش، اصلاً طول نمی‌کشه که جذب قسمت اول بشی و در نهایت تبدیل شد به یکی از بهترین سریال‌هایی که تا حالا دیدم. بخش‌های ۲ و ۳ هم خوبن ولی فکر کنم فصل اول بهترین بود. یه اثر جنایی/معمایی عالی که بعیده کسی ازش لذت نبره.

2021-01-20


Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49

امتیاز: 7

_**نظراتی درباره فصل سوم**_

> _اما از آن روز و ساعت هیچ‌کس خبر ندارد، حتی فرشتگان آسمان و پسر هم، جز پدر._ - متی ۲۴:۳۶

> _خوشا به حال آنان که می‌توانند با دعا رنج را تسکین دهند. خوشا به حال آنان که می‌توانند به خدا تکیه کنند تا آن‌ها را به سرمنزل مقصود برساند. آن‌ها می‌توانند صبورانه منتظر پایان بمانند. اما ما که به نیکیِ انسان ایمان آورده‌ایم و اکنون می‌بینیم که تصویر انسان از گرگ یا خوک هم پست‌تر شده است – برای تسلی به کجا پناه ببریم؟_ - پل فوسل؛ _جنگ بزرگ و حافظه مدرن_ (۱۹۷۵)

> _اگر تو همان داستان زندگی‌ات هستی، بدون خاطراتت چیستی؟_ - نیک پیزولاتو

یک معمای قتل در شهری کوچک در جنوب آمریکا، با تمرکز بر پلیسی وظیفه‌شناس که بیش از حد می‌نوشد و اجازه می‌دهد پرونده به زیر پوستش نفوذ کند و زندگی شخصی‌اش را نابود کند، در حالی که در چندین بازه زمانی به دنبال پاسخ می‌گردد. اما در لایه‌های زیرین، موضوع فراتر از این‌هاست – درباره شیاطین درونی، خیر و شر، روح، هویت آمریکایی، خاطره و زمان است. و با پیشرفت پرونده، یک توطئه به آرامی شکل می‌گیرد. حتی ممکن است پای عناصر ماوراءالطبیعه هم در میان باشد. این توصیف فصل اول _True Detective_ بود. و فصل سوم هم همین‌طور است. با یک تفاوت بزرگ – فصل اول ساختارشکن بود، یکی از بهترین فصل‌های تلویزیونی که تا به حال ساخته شده، و نمونه‌ای شاخص از دوران طلایی تلویزیون. از طرف دیگر، فصل سوم... خب، این‌طور بگویم، بین تمام سریال‌هایی که دیده‌ام، فصل سوم _True Detective_ قطعاً یکی از آن‌هاست.

اوکی، اوکی، دارم شوخی می‌کنم. اما نمی‌توان شباهت‌های بین فصل اول و سوم را انکار کرد. حالا، این لزوماً چیز بدی نیست – یعنی چه کسی دلش می‌خواست فاجعه فصل دوم که همه از آن بد گفتند تکرار شود؟ پس بازگشت نیک پیزولاتو (Nic Pizzolatto) به ریشه‌هایش برای فصل سوم، حداقل روی کاغذ، ایده خوبی است. مشکل اینجاست که چون این فصل _خیلی_ شبیه فصل اول است، عملاً از مردم می‌خواهد که آن را با آن قسمت‌های درخشان سال ۲۰۱۴ مقایسه کنند. و این مقایسه اصلاً به نفعش نیست.

چون این سریال _True Detective_ است، چیزهای زیادی برای تحسین وجود دارد – زیبایی‌شناسی کار درجه‌یک است، حس مکان کاملاً ملموس است، و بازیگری‌ها فراتر از حد تصور درخشان هستند. مضامین جالبی هم وجود دارد – تنش‌های نژادی، اخلاق روزنامه‌نگاری، ازدواج، پدری، سایه جنگ ویتنام و پیری. اما چون این پیزولاتوی مهارگسیخته است، نقدهای زیادی هم وارد است – ریتم بسیار کند، نقش‌های زن ضعیف، فلسفه‌بافی‌های توخالی، مردانگی (سمی)، کلیشه‌ها و پایان‌بندی افتضاح.

واقعیت این است که پیزولاتو (که در اصل رمان‌نویس است) به یک کارگردان استثنایی نیاز دارد تا ایده‌هایش را به چیزی شبیه به شاهکار تبدیل کند و به فیلمنامه نسبتاً معمولی‌اش، وقاری فراتر از کلمات ببخشد. او به کارگردانی با دیدی قوی نیاز دارد تا این حقیقت را بپوشاند که فیلمنامه‌هایش در واقع کاملاً کلیشه‌ای هستند. فصل سوم این موضوع را بدون هیچ شکی ثابت می‌کند. فصل اول دیدگاه کری جوجی فوکوناگا (Cary Joji Fukunaga) را داشت که هر هشت قسمت را با مهارتی خیره‌کننده کارگردانی کرد و داستانی بسیار لاغر را با چنان تصاویر فراموش‌نشدنی و دلهره‌آوری ارائه داد که باعث شد همه چیز عمیق‌تر و پرمحتواتر از آنچه واقعاً بود به نظر برسد. فصل سوم فقط در دو قسمت چنین دیدگاهی دارد؛ دو قسمت اول که توسط جرمی سالنیه (Jeremy Saulnier) کارگردانی شده‌اند، کسی که تا پیش از جدایی ناگهانی‌اش به دلیل اختلاف با پیزولاتو، مدیر اجرایی هم بود (به نمای شبانه خیره‌کننده از گروه جستجو که در مزرعه راه می‌روند و مشعل‌هایشان جلوی آن‌ها حرکت می‌کند دقت کنید – سالنیه به این تصویر کیفیتی وهم‌آلود و افسانه‌مانند داده است). بعد از این دو قسمت، وظایف کارگردانی بین خود پیزولاتو و کارگردان باسابقه تلویزیون، دانیل ساکهایم (Daniel Sackheim) تقسیم شد. فصل سوم بدون سالنیه (یا فوکوناگا) به بدی فصل دوم نیست، اصلاً، اما هنوز هم خیلی ضعیف است و داستانی توخالی را روایت می‌کند که آن را بیش از حد کش می‌دهد، فقط برای اینکه در نهایت با یکی از بی‌رمق‌ترین و بدترین پایان‌بندی‌هایی که می‌توانید تصور کنید، به ما پاداش دهد.

داستان در سه بازه زمانی روایت می‌شود. در سال ۱۹۸۰، در شهر خیالی و دورافتاده وست فینگر در آرکانزاس، ویل پورسل (Will Purcell) هشت ساله و خواهر دوازده ساله‌اش جولی (Julie) با دوچرخه‌هایشان برای بازی بیرون می‌روند و برنمی‌گردند. وقتی پلیس باخبر می‌شود، پرونده به دست وین هیز (Wayne Hays) می‌افتد (با بازی فوق‌العاده ماهرشالا علی)، ردیابی در جنگ ویتنام که ذهنش هرگز واقعاً از جنگل به خانه برنگشته، و شریکش رولاند وست (استیون دورف عالی). والدین بچه‌ها، تام (اسکوت مک‌نیری که صحنه را از آن خود می‌کند) و لوسی (مامی گامر دوست‌داشتنی)، که از هم متنفرند، اصرار دارند که بچه‌ها فرار نکرده‌اند و خیلی زود در تحقیقات، درستی حرفشان ثابت می‌شود. کمی بعد، وین با معلم انگلیسی بچه‌ها، آملیا ریردون (Amelia Reardon)، آشنا می‌شود و پیوندی بینشان شکل می‌گیرد؛ کسی که دلایل خودش را برای پیگیری پرونده دارد. ده سال بعد، در سال ۱۹۹۰، هیز (که حالا با آملیا ازدواج کرده و دو فرزند دارد) در یک شغل اداری بی‌روح کار می‌کند و وست یک ستوان است. در همان هفته‌ای که کتاب آملیا درباره پرونده در حال انتشار است، شواهد غیرمنتظره‌ای پیدا می‌شود که همه چیز را تغییر می‌دهد. پرونده پورسل دوباره باز می‌شود و وست مسئول یک گروه ویژه برای بررسی آن می‌شود. و سپس، در سال ۲۰۱۵، هیز که حالا همسرش را از دست داده و از فراموشی رنج می‌برد، شروع به ضبط مصاحبه‌ای درباره پرونده برای یک برنامه تلویزیونی جنایی واقعی می‌کند؛ کاری که توسط روزنامه‌نگار نیمه‌متقلب، الیزا مونتگومری (Sarah Gadon)، به آن ترغیب شده است. با این حال، صحبت درباره پرونده چیزی را در او بیدار می‌کند و او مصمم می‌شود که بالاخره یک بار برای همیشه معما را حل کند.

مانند فصل اول، استفاده از چندین خط زمانی، روایت داستان را به گونه‌ای پیچیده می‌کند که اگر داستان به ترتیب زمانی گفته می‌شد، ممکن نبود – عقب و جلو رفتن‌ها به این معنی است که گاهی اوقات ما اطلاعات بسیار بیشتری نسبت به شخصیت‌ها داریم (در رابطه با خط زمانی ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰، ما شاهد اتفاقاتی در آینده آن‌ها هستیم)، اما گاهی اوقات اطلاعاتمان بسیار کمتر است (در سال ۲۰۱۵، جنبه‌هایی از پرونده وجود دارد که ما از آن‌ها بی‌خبریم، اما شخصیت‌ها کاملاً از آن مطلع هستند). نحوه مدیریت پرش‌های زمانی در سریال واقعاً تحسین‌برانگیز است و از روش‌های مختلفی برای ادغام این سه دوره در یکدیگر استفاده می‌کند. به عنوان مثال، سوالی که ظاهراً در سال ۱۹۹۰ از هیز پرسیده می‌شود، در واقع سوالی است که در سال ۲۰۱۵ از او می‌پرسند و صدا پلی بین تدوین تصاویر می‌شود؛ خاموش شدن چراغ خیابان در سال ۱۹۸۰ به خاموش شدن چراغ استودیو در مصاحبه سال ۲۰۱۵ هیز کات می‌خورد؛ نمایی از هیز که در سال ۱۹۸۰ از پنجره به بیرون نگاه می‌کند، انعکاسی از شخصیت سال ۲۰۱۵ او را نشان می‌دهد؛ صحنه‌ای تک‌برداشت در ماشین، شخصیت‌ها را نشان می‌دهد که هر بار صورتشان از کادر خارج می‌شود، از سال ۱۹۹۰ به ۲۰۱۵ تغییر می‌کنند. این کار واقعاً خوب انجام شده و از نظر مضمونی هم اهمیت دارد، چرا که حافظه، به ویژه ذهنیت‌گرایی، غیرقابل اعتماد بودن و تغییرپذیری آن، یکی از مسائل اصلی است که در طول فصل بررسی می‌شود.

همچنین گریم پیری توسط مایکل مارینو (Michael Marino) بسیار ستودنی است، که یکی از بهترین‌هایی است که تا به حال دیده‌ام و با بازی استثنایی علی تکمیل شده است. او نقش هیز را در هر یک از سه خط زمانی متفاوت بازی می‌کند و به شخصیت یک قوس باورپذیر می‌دهد – در سال ۱۹۸۰، او باانگیزه، با اعتماد به نفس و باابهت است؛ در سال ۱۹۹۰، حسی از تلخی و خشم در او رخنه کرده، زودرنج‌تر شده و تحمل کمتری نسبت به چیزهایی که نمی‌پسندد دارد؛ در سال ۲۰۱۵، او به پیرمردی آسیب‌پذیر و گیج تبدیل شده که فقط ردی از تندی گذشته‌اش را دارد. این یک بازی مقتدرانه از علی است که واقعاً سریال را روی شانه‌هایش حمل می‌کند. این به معنای بد بودن بازی‌های دیگر نیست – دورف در تمام مدت استثنایی است و تصویر او از وست یکنواخت‌تر و تغییرناپذیرتر از علی است (که منطقی است چون وست بیشتر از هیز مردِ سیستم است)، و مک‌نیری در نقشی تا حدی قدرناشناسانه، دلخراش ظاهر می‌شود (صحنه بازجویی در قسمت ششم ارزش دیدن دارد). ایجوگو (Ejogo) هم عالی است، هرچند او در بندِ شخصیت ضعیف‌نویسی‌شده‌ای است که بازی می‌کند و به نظر می‌رسد پیزولاتو نمی‌تواند درباره‌اش تصمیم بگیرد. آیا او یک فرصت‌طلب است یا یک روزنامه‌نگار همدل که به دنبال حقیقت است؟

و جدا از همه این‌ها، عناصر مضمونی جالبی در جای‌جای سریال دیده می‌شود. برای مثال، تنش نژادی هرگز محور اصلی نیست، اما همیشه در حاشیه حضور دارد و اغلب ناگفته می‌ماند. وقتی هیز برای اولین بار با آملیا (یک زن سیاهپوست که به بچه‌های سفیدپوست درس می‌دهد) ملاقات می‌کند، از او می‌پرسد: "اوضاع اینجا چطوره؟" و او پاسخ می‌دهد: "خوبه. واقعاً نسبت به چیزی که هست خوبه. هر از گاهی چیزهایی می‌شنوم. اینجا همه فقیرن؛ مسئله اصلی همینه." در جای دیگر، او به "رادار نژادپرست‌سنج" خود اشاره می‌کند و به وست یادآوری می‌کند که آن‌ها به "قبیله‌های" متفاوتی تعلق دارند. بعداً او می‌پرسد که آیا ترفیع وست به "رنگ پوستش" ربط داشته یا نه و در سال ۲۰۱۵، الیزا از او می‌پرسد که آیا هرگز حس کرده در طول تحقیقات مورد تبعیض نژادی قرار گرفته است. در صحنه‌ای دیگر، او بر سر وست که نیت خوبی دارد فریاد می‌زند: "لطفاً سختی‌ها و مصیبت‌های سفیدپوست بودن در این کشور رو برای من توضیح بده". مستقیم‌ترین برخورد با نژاد زمانی رخ می‌دهد که هیز و وست برای بازجویی از یک مرد سیاهپوست می‌روند و تنش‌ها به سرعت بالا می‌گیرد. اگرچه وست اشاره می‌کند که "ما قرار نیست پیچیدگی‌های نژادی دورانمون رو تو حیاط خونه تو حل کنیم"، اما آن مرد باز هم از هیز می‌پرسد: "چطور می‌تونی اون نشان رو روی لباست بزنی؟" که او پاسخ می‌دهد: "یه گیره کوچیک داره". کاش پیزولاتو می‌توانست بیشتر اوقات تا این حد نافذ و در عین حال ظریف باشد.

پس اگر زیبایی‌شناسی خوب است و مضامین به درستی مدیریت شده‌اند، چرا فصل سوم شکست می‌خورد؟ خب، به چند دلیل. همان‌طور که گفته شد، با ریتمی به شدت کند پیش می‌رود و بدون خلاقیت‌های بصری کسی مثل فوکوناگا یا سالنیه، داستان نمی‌تواند خودش را نگه دارد – بیش از حد کش آمده و به تکرار و شاخه‌های روایتی می‌افتد که به هیچ‌جا نمی‌رسند. دوست ندارم بگویم خسته‌کننده است، چون فکر می‌کنم این کلمه خیلی منفی است، اما خدای من، این داستان می‌توانست خیلی بهینه در پنج قسمت گفته شود، نه هشت قسمتِ خودخواهانه که پیزولاتو ساخته است. و بله، می‌دانم، موضوع واقعاً معمای قتل نیست، بلکه درباره شخصیت‌هاست. این را می‌فهمم و قبول دارم و از هر فیلم یا سریالی که شخصیت را بر پیرنگ مقدم می‌داند استقبال می‌کنم، اما شخصیت‌های اینجا خیلی جالب نیستند و بیش از حد ناله می‌کنند. قطعاً خبری از راست کول (متیو مک‌کانهی) یا مارتی هارت (وودی هارلسون) نیست. لعنت، حتی یک ری ولکورو (کالین فارل) هم وجود ندارد. هیز با مهارت بازی شده، اما خودش به شدت بی‌روح است و مشکلات سال ۱۹۹۰ بین او و آملیا، که بخش زیادی از زمان سریال را می‌گیرد، آنقدر بی‌جذابیت و خودخواهانه است که تماشایشان سخت است (مخصوصاً وقتی می‌بینیم برای سومین بار دارند همان بحث تکراری را می‌کنند). نکته اینجاست که بخش‌های بزرگی از این فصل به شدت کش می‌آیند چون نه معمای مرکزی و نه شخصیت‌های اصلی آنقدر جذاب نیستند که بتوانند چنین پیرنگ کندی را تحمل کنند.

و بعد می‌رسیم به پایان‌بندی. یا ابوالفضل! اوکی، پایان فصل اول ضعیف بود. آن قسمتی بود که دود و دمِ فوکوناگا کنار رفت و به ما اجازه داد ببینیم که هسته اصلی فصل، داستان یک قاتل زنجیره‌ای پدوفیل بود. توطئه به جایی نرسید، تاملات فلسفی به جایی نرسید، نشانه‌های ماوراءالطبیعه به جایی نرسید و اسطوره‌شناسی (پادشاه زردپوش، ستاره‌های سیاه، کارکوسا) همه به یک روانی در باتلاق ختم شد که دوست داشت با بچه‌ها رابطه داشته باشد و آن‌ها را بکشد. این فصل را خراب نکرد، اما ناامیدکننده بود. پایان فصل سوم حدود پنج برابر بدتر است. آنقدر بد ساختاردهی و نوشته شده که واقعاً نمی‌فهمم چطور به مرحله پخش رسیده، مگر اینکه کسی نبوده به پیزولاتو بگوید فلان چیز ایده خوبی نیست. حدود سه چهارم از قسمت گذشته و در حالی که بیشتر سوالات فصل هنوز بی‌پاسخ مانده‌اند، یک شخصیت به معنای واقعی کلمه می‌نشیند و همه چیز را توضیح می‌دهد (و منظورم واقعاً همه چیز است). او ما را از تمام اتفاقات عبور می‌دهد و تقریباً به تک‌تک سوالات پاسخ می‌دهد. این نویسندگی افتضاح است. لعنت به قانون طلایی نویسندگی برای سینما یا تلویزیون، یعنی "نشان بده، نگو"؛ اینجا ما با پایان‌بندی‌ای طرف هستیم که یک حجم عظیم از توضیحات ۱۰ دقیقه‌ای دقیقاً در قلبش قرار دارد، که به معنای واقعی کلمه فقط می‌گوید بدون اینکه چیزی نشان دهد. من هیچ معیاری نمی‌شناسم که بتوان با آن این تصمیم را درست دانست. قسمت آخر به طرز توهین‌آمیزی بد است.

با وجود اینکه از دو فصل از سه فصل _True Detective_ خوشم نیامد، هنوز خودم را طرفدار می‌دانم (فصل اول آنقدر خوب بود). اما کم‌کم به نظر می‌رسد که جادوی فصل اول بیشتر به کارگردان مربوط بود تا نویسنده. پیزولاتو دیدگاه منحصربه‌فردی ندارد که بتواند سریال را بالاتر از رقبا قرار دهد، حداقل نه وقتی که به او آزادی عمل کامل داده می‌شود. درست مثل فصل اول، معمای قلب فصل سوم هرگز آنقدر پیچیده یا شگفت‌انگیز نبود که در ابتدا به نظر می‌رسید، اما برخلاف فصل اول، فصل سوم چیز دیگری به ما نمی‌دهد که به آن دل ببندیم. داستانی که پیزولاتو تعریف می‌کند و شخصیت‌هایی که در آن هستند، ضعیف‌تر از آنند که هشت ساعت ساختار روایی را تحمل کنند. و خدای من، آن پایان واقعاً اعصابم را خرد کرد!

امتیاز فصل: ۲.۵ از ۵

2021-03-23


Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49

امتیاز: 8

فصل ۲: این‌ها مشاهدات من بعد از تماشای دوباره فصل ۱ هست، پس حالا خیلی کوتاه نظراتم رو بعد از دیدن دوباره فصل ۲ می‌نویسم. نمی‌تونم بگم از این فصل خیلی لذت بردم. باید اشاره کنم که درام خیلی خوبیه؛ یقه آدم رو می‌گیره و تو رو توی رودخونه‌ای از خشونت، خیانت و کلی فحش جلو می‌بره. (خودم و اطرافیانم هم گاهی فحش می‌دیم، ولی اگه همه اینقدر فحش می‌دادن، مهمونی‌های خانوادگی‌مون خیلی خلوت می‌شد). علاوه بر این، پیدا کردن کسی که بشه طرفش رو گرفت خیلی سخت بود. اون چند نفری هم که ازشون خوشم اومد، قدرت خاصی نداشتن و مثل من فقط تماشاچی ماجرا بودن. و برام جالب بود که با وجود این همه ضدقهرمانِ درب‌وداغانِ امروزی که توی تریلرهای جنایی زیاد می‌بینیم، انگار یه تمایل قدیمی برای چیدن پایان‌های عادلانه برای شخصیت‌ها وجود داشت، مثل یه نمایش اخلاقی گسترده. ولی خب این سبک همیشگی HBO هست: اعتیادآور، حتی وقتی که دارم از اون ایرادهای جزئی بالا غر می‌زنم.

فصل ۱: اخیراً فصل اول «کارآگاه حقیقی» رو بعد از سال‌ها دوباره دیدم. نمی‌دونم دو فصل بعدی رو دوباره می‌بینم یا نه، و اصلاً ربطی هم به فصل اول ندارن، پس هر فصل رو باید جداگونه نقد کرد. اگه فصل اول رو به تنهایی در نظر بگیریم، به نظرم سرگرمی خیلی بزرگی بود، با وجود حضور یک کلیشه متحرک و سخنگو. منظورم یکی از دو کارآگاه اصلیه. کارآگاه مارتی هارت (Marty Hart) با بازی وودی هارلسون یه جورایی یه شخصیت کلیشه‌ایه که انگار مستقیم از بقیه سریال‌های پلیسی اومده. اون تمام ویژگی‌های اون نقش‌های دوبعدی رو داره: به زنش خیانت می‌کنه ولی وقتی فکر می‌کنه زنش ممکنه این کار رو بکنه رگ غیرتش می‌زنه بالا، زیاد می‌نوشه، برای پیشبرد تحقیقاتش قانون رو دور می‌زنه و همیشه عصبانیه. ولی من وودی هارلسون رو دوست دارم و اون یه بازی لایه‌دار و با جزئیات ارائه می‌ده؛ حس شوخ‌طبعی‌اش و اهمیتی که به وضعیت آدم‌هایی که باهاشون برخورد می‌کنه می‌ده (البته به جز خانواده خودش)، باعث شد خیلی وقت‌ها یادم بره که شخصیتش چقدر سطحی طراحی شده. البته شخصیت متیو مک‌کانهی دقیقاً برعکسه: اون پیچیده‌ست، همیشه در حال فلسفه‌بافیه، وقتی لازم باشه خشنه ولی همیشه روی خودش کنترل داره. اون‌ها یه زوج عجیب‌وغریب پلیسی هستن که مدام با هم اختلاف دارن ولی در عین حال توی کار هوای همدیگه رو دارن. داستان به اندازه کافی پیچیده هست که آدم رو توی هشت قسمت نگه داره، هرچند به نظرم داستان فرعی باند موتورسوارها بیشتر شبیه پرکننده صحنه‌های اکشن بود، حتی اگه در نهایت به تحقیقات کمک می‌کرد. و یه کم از بقیه بازیگرها، مخصوصاً بقیه تیم کارآگاه‌ها، ناامید شدم. هیچ چیزی درباره‌شون نمی‌فهمیم و فقط توی صحنه‌ها این‌طرف و اون‌طرف می‌رن. زن‌های زندگی کارآگاه‌ها هم فقط وقت‌هایی که از خودشون دفاع می‌کنن جالب می‌شن. دلم می‌خواست شخصیت دوست‌دختر دکترِ مک‌کانهی بیشتر پرداخته می‌شد، ولی در نهایت این سریال درباره دو مرد اصلیه و اینکه کارهای بقیه چطور روی اون‌ها اثر می‌ذاره. و البته چون محصول HBO هست، مقدار لازمِ صحنه‌های جنسی و برهنگی رو هم داره. ولی فصل اول قطعاً تماشای درگیرکننده‌ایه، همون‌طور که «سوپرانوز» بود، هرچقدر هم که آدم از خشونت زیادش گله داشته باشه.

2021-11-02


Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49

امتیاز: 10

«کارآگاه حقیقی: نایت کانتری» (Night Country) یه تریلر گیرا و اتمسفریکه که این سریال آنتولوژی رو به اوج جدیدی می‌بره. داستان که در طبیعت وحشی و بی‌رحم آلاسکا می‌گذره، ماجرای دو کارآگاه رو دنبال می‌کنه که باید اختلافات شخصی و حرفه‌ای‌شون رو کنار بذارن تا یه پرونده مرموز رو حل کنن؛ پرونده‌ای که شامل یه تیم تحقیقاتی ناپدید شده، یه زبون بریده شده و یه ارتباط احتمالی با قتل حل‌نشده یه فعال بومی هست. جودی فاستر (Jodie Foster) در نقش کارآگاه لیز دنورز، یه پلیس سخت‌گیر و سرد که به خاطر رفتارها و شکست‌های گذشته‌ش به شهر کوچک انیس تبعید شده، بازی خیره‌کننده‌ای ارائه می‌ده. فاستر، دنورز رو به عنوان یه شخصیت پیچیده و آسیب‌دیده به تصویر می‌کشه که با شیاطین و پشیمانی‌های خودش دست‌وپنجه نرم می‌کنه، اما در عین حال رگه‌هایی از دلسوزی و آسیب‌پذیری هم نشون می‌ده. در کنار اون، کالی ریس (Kali Reis) در نقش اوانجلین ناوارو بازی می‌کنه، یه پلیس ایالتی با اصالت اینوپیات که وسواس پیدا کرده تا عدالت رو برای فعال کشته شده، آنی، اجرا کنه. ریس یه انرژی تند و آتشین به نقش ناوارو می‌ده؛ کسی که با دنورز سر روش‌ها و انگیزه‌هاشون درگیر می‌شه، اما کم‌کم یه احترام و درک متقابل نسبت به شریکش پیدا می‌کنه. نویسندگی و کارگردانی سریال بر عهده ایسا لوپز (Issa López) هست که تصویری جذاب و تکان‌دهنده از آلاسکا به عنوان مکانی برای انزوا و آزادی، زیبایی و خطر، و تاریکی و نور خلق کرده. فیلم‌برداری فوق‌العاده‌ست و تضاد شدید بین مناظر برفی و فضاهای داخلی دنج، سکوت وهم‌آلود و فوران‌های ناگهانی خشونت، و شب‌های طولانی و سپیده‌دم‌های کوتاه رو به خوبی ثبت کرده. موسیقی متن هم تاثیرگذاره و ترکیبی از آهنگ‌های بومی، نغمه‌های فولکلور و صداهای محیطی هست که حس و حال و تنش داستان رو تقویت می‌کنه. داستان کنجکاوکننده و غیرقابل پیش‌بینیه و عناصری از جنایت، معما و وحشت ماوراءالطبیعه رو به هم می‌بافه. سریال مضامینی مثل هویت، فرهنگ، تاریخ، تروما و رستگاری، و همچنین مسائل زیست‌محیطی و اجتماعی آلاسکا و مردم بومی‌اش رو بررسی می‌کنه. همچنین با ارجاعات و «ایستراگ‌هایی» که طرفداران ازش لذت می‌برن، به فصل‌های قبلی ادای احترام می‌کنه، اما در عین حال به عنوان یه داستان مستقل و اورجینال روی پای خودش می‌ایسته. «نایت کانتری» برای طرفداران این ژانر و این سریال، و همچنین هر کسی که دنبال یه تجربه تلویزیونی هیجان‌انگیز و غرق‌کننده هست، تماشایش واجبه. این یکی از بهترین سریال‌های ساله و یه اضافه شدن ارزشمند به میراث «کارآگاه حقیقی» محسوب می‌شه.

2024-01-23


Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49

امتیاز: 7

«کارآگاه حقیقی» سریالیه که تا الان چهار فصل داشته. هر فصل یه داستان جدید رو تعریف می‌کنه. تا اینجا، من کل فصل سوم و چهار قسمت از فصل چهارم رو دیدم. سریال خوش‌ساخت و در بیشتر بخش‌ها هوشمندانه‌ست و آدم رو غرق خودش می‌کنه. در آخرین نسخه یعنی «نایت کانتری»، انگار یه رگه ماوراءالطبیعه هم بهش اضافه شده. بازیگری‌ها در سطح بالایی هستن و شخصیت‌ها به خوبی پرداخته شدن، با همون ویژگی‌ها و نقص‌هایی که انتظار دارید در آدم‌های واقعی ببینید. تنها نکته منفی، یه مقدار از اون مزخرفات همیشگی «ووک» (woke) هست که خیلی از ما واقعاً نیازی بهشون نداریم. سفیدپوست‌ها یا دقیق‌تر بگم اروپایی‌ها، مسئول تمام بدبختی‌های دنیا نیستن، دیگه تمومش کنید. این رو هم اضافه کنم که یه رگه‌ای از چیزی که من بهش می‌گم «مردستیزی» وجود داره که تا قسمت ششم کاملاً به چشم میاد. در مجموع، بیشترش خوب نوشته شده، هوشمندانه و درگیرکننده‌ست. اگه اون مزخرفات ووک و مردستیزی رو توی اتاق تدوین دور می‌ریختن (جایی که به نظرم بهش تعلق دارن)، امتیاز بالاتری بهش می‌دادم.

2024-02-06