اتاق

اتاق

فیلم «اتاق» داستان خارق‌العاده جک را روایت می‌کند، پسربچه ۵ ساله پرانرژی که توسط مادر مهربان و فداکارش نگهداری می‌شود. مانند هر مادر خوبی، «مامان» تمام تلاش خود را می‌کند تا جک را شاد و ایمن نگه دارد، او را با عشق و گرمی پرورش دهد و کارهای معمولی مثل بازی کردن و داستان گفتن را انجام دهد. با این حال، زندگی آن‌ها اصلاً معمولی نیست؛ آن‌ها زندانی هستند و در فضایی ۳ در ۳ متری که مادر با خوش‌بینی نامش را «اتاق» گذاشته، محبوس شده‌اند. مادر دنیای کاملی را برای جک در داخل اتاق خلق کرده است و از هیچ تلاشی فروگذار نمی‌کند تا جک حتی در این محیط خطرناک، زندگی کامل و رضایت‌بخشی داشته باشد. اما با رشد کنجکاوی جک درباره وضعیتشان و رسیدن صبر مادر به نقطه شکست، آن‌ها نقشه‌ای خطرناک برای فرار اجرا می‌کنند که در نهایت آن‌ها را با ترسناک‌ترین چیز ممکن روبرو می‌کند: دنیای واقعی.

سال انتشار: 2015 کارگردان: Lenny Abrahamson ژانر: Drama، Thriller نویسندگان: Emma Donoghue امتیاز: 8.1

نقدها و نظرات


Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49

امتیاز: 9

> کشف یه دنیای کاملاً جدید فراتر از اون ۴ دیواری. همه ما داستان فولکلور آلمانی «راپانزل» رو شنیدیم، و این فیلم هم یه جورایی شبیه همونه ولی با انگیزه‌ای کاملاً متفاوت. فراتر از این‌ها، این یه داستان پریانی مربوط به قرون وسطی نیست، بلکه از کلی اتفاق واقعی در عصر حاضر الهام گرفته شده. چند سال پیش یه فیلم آلمانی به اسم «۳۰۹۶ روز» (3096 Days) دیدم که بر اساس یه داستان واقعی بود. وقتی شنیدم این فیلم داره ساخته می‌شه، اول یاد اون افتادم، اما فقط دیدن پوسترش کافی بود تا بفهمم داستانش فرق داره. ناخودآگاه توقعاتم بالا رفت و حالا هم نامزد ۴ تا جایزه اسکار شده، از جمله بهترین فیلم. دو نیمه فیلم کاملاً با هم متفاوت بودن، انگار دو تا داستان جدا هستن، اما هسته اصلی تم ثابت می‌مونه. نیمه اول بخش حیاتی فیلم بود که کاملاً در یک اتاق واحد با حداقل بازیگر اتفاق می‌افتاد. فیلم مقدمه‌چینی نمی‌کنه، فقط شروع می‌کنه به روایت داستان انگار که از قبل در حال جریان بوده و ممکنه چند دقیقه‌ای طول بکشه تا متوجه عمق فاجعه بشید. نیمه بعدی واکنشیه به اتفاقات نیمه اول. و باز هم این بخش از داستان‌گویی خیلی مهمه چون مثل عنوان فیلم، همه چیز فقط درباره اون اتاق نبود، بلکه درباره فراتر از اون ۴ دیواری و سقف و کف بود و اینکه چطور روی مادر و پسر تأثیر گذاشته. > «اگه برات مهم نباشه، دیگه اهمیتی نداره.» فیلم اصلاً وارد فاز جنایی نمی‌شه. حتی تلاشی نمی‌کنه که انگیزه پشت این کار رو فاش کنه. پس معمای اون طرف ماجرا همون‌طور باقی می‌مونه. کل روایت یک‌طرفه بود و همه چیز از دریچه چشم یه پسر پنج ساله دیده می‌شد. اون با جمله «یکی بود یکی نبود...» شروع می‌کنه، انگار که داره یه داستان پریانی تعریف می‌کنه، چون برای اون واقعاً همین‌طوره؛ و با بازی کوچولو و بامزه‌اش در کنار بری لارسون (Brie Larson)، فیلم تلاش اون‌ها برای آزادی رو به تصویر می‌کشه. شروع فیلم خیلی عادی بود، انگار هیچ اتفاق بدی نمی‌افته، فقط انگار آدم‌های عجیبی هستن یا شاید فوبیای فضای باز دارن، در حالی که این‌طور نیست. می‌دونید، وقتی می‌گیم دوست داریم دوباره بچه بشیم تا از این زندگی پیچیده بزرگسالی فرار کنیم، گاهی واقعاً منظورمون این نیست، فقط یه واکنش عادی به شرایطیه که توش هستیم. اما چی می‌شه اگه یه پسر پنج ساله بخواد دوباره چهار ساله بشه، اونم وقتی مادرش فکر می‌کنه وقتش رسیده که پسرش بفهمه دنیای واقعی چه شکلیه. آره، هضم این موضوع برای یه پسر بچه خیلی سخته، اما این بهترین شانسی بود که داشتن تا از دست اون روانی که مادرش رو تو اون اتاق حبس کرده بود، فرار کنن. > «وقتی کوچیک بودم، فقط چیزای کوچیک رو می‌شناختم. > اما حالا که پنج سالمه، همه چیز رو می‌دونم.» جای مرتبی بود، اما زوایای دوربین واقعاً تحسین‌برانگیز بود. می‌دونم که تو استودیو با یه فضای باز بزرگ پشت دوربین فیلمبرداری شده، اما این دیدگاهِ داستان اصلی نیست. وقتی نیمه اول تموم می‌شه، نشانه‌ای از اینه که بخش‌های خوب تموم شده، حداقل من این‌طور فکر می‌کردم، اما چیزی که بعدش اومد یه گسترش غیرمنتظره در روایت بود. معمولاً اکثر داستان‌های مشابه همون‌جا تموم می‌شن، مثل فیلم «زندانیان» (Prisoners) و بقیه‌اش چیزای قابل درکیه که نشون داده نمی‌شه. وقتی یه داستان با «و به خوبی و خوشی زندگی کردن» تموم می‌شه، باز هم بعضی‌ها دوست دارن چند دقیقه بیشتر ادامه پیدا کنه تا بفهمن واقعاً چقدر خوشبختن و نیمه دوم این فیلم دقیقاً همینه. یادتون باشه، اکثر تم‌های مشابه زوایای مختلفی دارن، مثل اینکه خانواده قربانی چطور با قضیه کنار میان، پلیس‌ها چطور دنبال مظنون هستن، نقشه‌ها و انگیزه‌های آدم‌ربا، و تلاش زندانی‌ها. همون‌طور که گفتم، این فیلم فقط درباره چیزی بود که یه مادر و پسرش در اون سال‌های اسارت و بعد از اون از سر گذروندن. یه سری شخصیت‌ها و اتفاقات مشکوک هم بود، مثلاً من حس بدی به لحن آروم دکتر داشتم، یا نقشه مادر و پسر موقع اسارت. این‌ها انحراف‌های کوچیکی برای بیننده هستن تا برخلاف مسیری که داستان داره می‌ره، حدس‌های دیگه‌ای بزنه. همه چیز درباره ترومای روحی مادر و پسره، مخصوصاً برای اون پسر کوچولو که شبیه وقتیه که تارزان برای اولین بار زندگی قبلیش رو رها می‌کنه و به یه شهر بزرگ میاد. ریتم فیلم هم عالی بود، نه عجله‌ای داشت و نه خیلی کند پیش می‌رفت. این فیلم برای خیلی‌ها یه جهش بزرگ بود، مخصوصاً برای کارگردان ایرلندی، بری لارسون و البته اون بچه. قطعاً یکی از بهترین فیلم‌های ۲۰۱۵ و دیدنش واجبه. ۹/۱۰

2016-02-24


Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49

امتیاز: 9

«من یه داستان دیگه می‌خوام!» این دیالوگ و صحنه‌ای که ازش گرفته شده، جوهره اصلی این فیلمه — حداقل برای من. برای من، این فیلم اصلاً درباره ربوده شدن و حبس شدن در یک اتاق نیست، بلکه درباره پوچی ظاهریِ وجود داشتنه، درباره کنار اومدن با این موضوع و درک و پذیرش اینکه هر معنایی که قراره پیدا بشه، از درون خودمون میاد. همچنین درباره ادامه دادن زندگیه، درباره عشق و والدگری («می‌تونم؟» «دیگه چیزی باقی نمونده.»)، و کلاً... خب، انسانیت و عشق. من رو یاد رابطه زیبای پدر و پسر در فیلم «جاده» (The Road) می‌ندازه (البته کتابش — یادم نیست فیلمش این رابطه رو خوب نشون داد یا نه، اما زیبایی اون رابطه در کتاب رو خوب یادمه). رابطه مادر و پسر در این فیلم هم به طرز دردناکی زیباست. همچنین، یادم نمیاد آخرین بار کی بازی به این خوبی از یه بچه در یک فیلم دیده بودم. حس می‌کنم بهتر از این هم دیدم، اما یادم نمیاد کجا. فکر می‌کردم این یه فیلم ترسناک باشه (من قبل از دیدن فیلم، خلاصه داستان یا نقدها رو نمی‌خونم و تریلر نمی‌بینم)، اما در عوض بارها و بارها اشکم رو درآورد. ولی اصلاً ناامید نشدم. درخشان بود. حتماً ببینیدش.

2021-10-14


Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49

امتیاز: 7

جیکوب ترمبلی (Jacob Tremblay) در این داستان عجیب و کمی کلاستروفوبیک (ترس از فضای بسته) درباره پسر جوانی به اسم «جک» که با مادر مهربانش «مامان» (بری لارسون) زندگی می‌کنه، واقعاً عالیه. شاید فکر کنید چیز عجیبی وجود نداره - خب، به جز این واقعیت که تا اینجای زندگی کوتاهش، «جک» هرگز از اتاقی که توش زندگی می‌کنه بیرون نرفته. اونجا غذا می‌خوره، بازی می‌کنه، می‌خوابه - هیچ جای دیگه‌ای رو نمی‌شناسه. اما با بزرگتر شدنش، کم‌کم بی‌قرار می‌شه و برای مادرش سخت و سخت‌تر می‌شه که جلوی اشتیاق اون رو برای فهمیدن اینکه بیرون چه خبره بگیره. چیزی که از سناریوی اون‌ها مشخص می‌شه اینه که خود «مامان» هم دقیقاً برای رفت‌وآمد آزاد نیست. اون سال‌ها پیش توسط «نیک» (شان بریدجرز) دزدیده شده و زود مشخص می‌شه که احتمالاً اون پدر همون پسریه که مادر اینقدر برای محافظتش تلاش می‌کنه. آیا موندن در داخل بهتره یا تلاش برای آزادی؟ خب، اون تصمیم می‌گیره که دومی شانس بیشتری برای خوشبختی (و احتمالاً سلامت روان) بهشون می‌ده - اما اجرای اون نقشه بدون ریسک نیست! لنی آبراهامسون (Lenny Abrahamson) این فیلم رو با ظرافت زیادی کارگردانی کرده. اون به مخاطب اجازه می‌ده غرق در رابطه بین دو شخصیت اصلی بشه؛ اجازه می‌ده اون‌ها حرف بزنن و با باز شدن گره‌های داستان، متوجه می‌شیم که ماجرا اصلاً اون چیزی نیست که در ابتدا انتظار داشتیم. شیمی ملموسی بین ترمبلیِ با اعتمادبه‌نفس و هم‌بازی باتجربه‌ترش وجود داره و اون هم به خوبی این رابطه رو تکمیل می‌کنه. این یه داستان ظریف و درگیرکننده است که شباهت‌های زیادی با زندگی مدرن - خوب و بد - به ما نشون می‌ده؛ با دیالوگ‌هایی که هم تکان‌دهنده هستن و هم اغلب از صمیم قلب. قطعاً اصلاً شبیه چیزی نبود که انتظار داشتم و به یک اندازه محرک و لذت‌بخش بود. واقعاً ارزش دیدن داره.

2022-11-04


Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49

امتیاز: 7

فیلم «اتاق» که از رمان اما داناهیو (Emma Donoghue) اقتباس شده، داستانی دردناک و در عین حال قدرتمند از اسارت و بقا رو روایت می‌کنه که با بازی‌های خیره‌کننده بری لارسون و جیکوب ترمبلی جان گرفته. با اینکه عمق احساسی در فضای بسته کمی عجولانه به نظر می‌رسه، اما فیلم قدرت اصلی خودش رو بعد از فرار شخصیت‌ها پیدا می‌کنه و لایه‌هایی از تروما و تاب‌آوری رو نشون می‌ده. این فیلم به بیننده‌ها یادآوری می‌کنه که شرارت می‌تونه هر جایی وجود داشته باشه و ما رو به هوشیاری و همدلی دعوت می‌کنه. نقد کامل رو اینجا بخونید: (نسخه اندونزیایی: alunauwie.com)

2025-09-12