کسلوانیا
وقتی لیزا تپش، همسر محبوب ولاد تپش (مشهور به دراکولا)، به جادوگری متهم شده و توسط یک اسقف متعصب در آتش سوزانده میشود، دراکولا علیه مردم والاکیا اعلام جنگ کرده و ارتشی از موجودات اهریمنی و قاتل را از جهنم آزاد میکند. خوشبختانه، ترور بلمونت (Trevor Belmont)، آخرین بازمانده خاندان بلمونت - خانوادهای بدنام که به شکار انواع هیولاها شهرت دارند - هنوز در شهر است و میپذیرد که با ارباب خونآشامها مبارزه کند.
سال انتشار: 2017–2021 کارگردان: ژانر: Animation، Action، Adventure نویسندگان: Warren Ellis امتیاز: 8.3نقدها و نظرات
Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49
هرچی سریال جلوتر میره، فصل به فصل بهتر و بهتر میشه. فصل اول یکم کند بود ولی خب فقط ۴ قسمت داشت. فصل دوم جالب شد و با یک تقابل حماسی بین سه قهرمان و دراکولا تموم شد! فصل سوم عالی بود. تا قسمت آخر که پایان خیلی تلخی داشت و نشون داد هر شخصیت تو چه وضعیتی رها شد؛ درست وقتی یه کورسوی امید میبینی، با یادآوری تاریکِ ذات بشریت ناامید میشی! کسلوانیا با اینکه بر اساس یه بازی ویدیویی محبوبه، برای من مثل بازی تاج و تخت (Game of Thrones) بود، اما به صورت انیمیشن و با حضور خونآشامها!
2020-10-23
Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49
**خطر لو رفتن داستان (اسپویل)**
من واقعاً منتظر این سریال بودم چون خیلیها تعریفش رو میکردن. اما خیلی از چیزهایی که سریال بابتشون تحسین شده بود، دقیقاً همون دلایلی بودن که من از تماشاش متنفر شدم. فصل ۱ امیدوارکننده بود، کوتاه و مستقیم سر اصل مطلب. در معرفی شخصیتها و دنیای داستان عالی عمل کرد. کنجکاویم رو قلقلک داد و دلم میخواست بیشتر بدونم. اما در مورد فصلهای بعد نمیتونم همین رو بگم، چون بزرگترین گناه این سریال اینه که همه چیز رو برات تعریف میکنه (دیالوگمحور) به جای اینکه نشون بده. این خودش به تنهایی بده، اما وقتی دیالوگها هم ضعیف باشن، تماشای سریال خستهکننده میشه. نمونههای زیادی از نویسندگی تنبلانه در سریال هست. یک صحنه که به نظرم واقعاً بد بود، فلشبکی بود که دراکولا داشت آیزاک (Isaac) رو استخدام میکرد. این جمله رو میگه: «کلمات رو بگو تا بدونم هنوز دوستم هستی». این جمله از همون لحظهای که شنیدمش تو ذوقم زد. این دیالوگ فقط یه تلاش ضعیف برای مجبور کردن شخصیت دیگه به حرف زدن درباره نحوه آشناییشون بود. حتی سعی نکردن یه زمینهچینی خوب برای فلشبک داشته باشن، فقط زوری چپوندنش اونجا. دیالوگهای بد دیگهای هم هست، اما فکر کنم منظورم رو رسونده باشم. چیزی که اوضاع رو بدتر میکنه صداپیشگی ضعیفه. صداپیشهها خیلی وقتها دارن پچپچ میکنن که برای من اصلاً جواب نمیده. هیچ احساسی هم تو صداشون نیست، برای همین خیلی از دیالوگها صحنههای معمولی رو به شدت خستهکننده میکنن. نمیدونم تقصیر صداپیشههاست یا کارگردانی که راهنماییشون کرده. هر کی بوده، سریال واقعاً از این بابت ضربه خورده.
**فصل ۲ - نمره ۳ از ۱۰:**
داستان اصلی سریال چند تا خط داستانی جالب داره، اما نویسندهها خستهکنندهترین صحنهها رو برای نشون دادن انتخاب کردن. قهرمانهای اصلی ما بیشتر فصل رو تو یه کتابخونه گیر کردن. به ندرت صحنه مبارزه دارن و ما عمدتاً داریم یاد میگیریم چطوری دراکولا رو بکشیم. خیلی از صحنههایی که ازشون نشون میدن، شوخی و تیکههای کمدیه تا تنش بین بقیه خطهای داستانی رو کم کنه. این ناامیدکننده است چون امیدوار بودم دنیاسازی بیشتری بکنن. در عوض، دیالوگهای ضعیفتری نصیبمون شد که در بهترین حالت بچگانهست. باید بگم که دراکولا، دربارش و اون دو تا استاد آهنگر (Forge Masters) برام جالب بودن. دوست داشتم درباره گذشتهشون و اینکه چطور به اینجا رسیدن بدونم. اما با توجه به اینکه دراکولا داشت تمام انسانهای زمین رو میکشت، آدم انتظار اکشن بیشتری داره. ولی اینطور نیست؛ ما کلی وقت صرف جروبحث و یادگیری درباره هکتور (Hector) و آیزاک کردیم. یادت میره که اونا واقعاً دارن نسلکشی میکنن. وقتی کارمیلا (Carmilla) معرفی شد، میدونستم تهش چی میشه. اون یه شخصیت تکبعدیه؛ امیدوار بودم تو فصلهای بعد تغییر کنه اما نه. همون شخصیت سطحی باقی موند که فقط میخواد همه چیز رو فتح کنه. کاش حداقل سعی میکردن فریبکاریهاش رو کمتر ضایع نشون بدن. این رو هم نفهمیدم چرا بقیه همینطوری با نقشهاش همراه شدن. در کل بیشتر شبیه یه ابزار داستانی بود که هیچ عمقی نداشت. صحنههای مبارزه واقعاً سریال رو نجات میدن، انیمیشن خوبی دارن و تماشاشون لذتبخشه. مخصوصاً به خاطر سلاحهای خاص ترور، صحنههای جالبی خلق میشه. با اینکه انیمیشن تو مبارزات میدرخشید، اما تو صحنههای معمولی خیلی خشک به نظر میرسید. چهره شخصیتها هم از نظر احساسی نوسان داشت؛ گاهی خوب بود و گاهی صفر. بعضی صحنهها تو این فصل بیش از حد ساکت هستن. میفهمم که صحنه آخر با آلوکارد (Alucard) قراره احساسی باشه، اما به خاطر صداپیشگی و انیمیشن، نبودِ صدای محیط باعث شد به جای یه لحظه خاص، یه موقعیت به شدت معذبکننده ایجاد بشه. این مشکل به اندازه بقیه مشکلات تکرار نمیشه، اما اونقدری بود که یادم بمونه. نکته آخر درباره مبارزه نهایی؛ ناامید شدم که سیفا (Sypha) و ترور چقدر نقش کمی داشتن. بار اصلی مبارزه روی دوش آلوکارد بود. صحنههای آخر مبارزه آلوکارد و دراکولا که در واقع دارن حرف میزنن، باز هم به خاطر صداپیشگی ضعیف خیلی معذبکننده بود. تغییر رفتار دراکولا در اون لحظات آخر هم برام عجیب بود. اون سایههایی که آلوکارد دید باید اینجا هم اضافه میشد تا بفهمیم دراکولا به چی فکر میکنه و باورپذیرتر بشه.
**فصل ۳ - نمره ۳ از ۱۰:**
مشکلات انیمیشن، صداپیشگی و دیالوگ هنوز تو این فصل هم هست. اما یه مشکل جدید اضافه شده و اونم نحوه استفاده از زمان در هر قسمته. کلی خط داستانی برای شخصیتهای مختلف اضافه کردن که جا دادنشون تو یه قسمت ۲۵ دقیقهای سخت بود. کاتهای زیادی داشتیم و مدام از این شاخه به اون شاخه میپریدیم. روی هیچکدوم از داستانها تمرکز قوی نداشتن، برای همین وقتی همهشون تموم شدن اصلاً رضایتبخش نبود. به بعضی شخصیتها بیش از حد وقت دادن و به بعضیها خیلی کم. آلوکارد و اون ماجراهاش (حالا هر چی که بود)، مصداق بارز وقت تلف کردن بود. وقتی فصل تموم شد حس کردم بیهوده بوده، الان هم که کل سریال رو تموم کردم میبینم هیچ چیزی به شخصیتش اضافه نکرد. چرا به اون شخصیتهای فرعی اونقدر وقت دادن، عجیبه. اونا کلاً مشکلاتی که اون شخصیتهای فرعی در بحث اعتماد ایجاد کردن رو نادیده گرفتن. میشد تمام صحنههای آلوکارد رو رد کرد و تو فصل بعد بهتر فهمید چه اتفاقی براش افتاده تا اینکه واقعاً تماشاش کرد. از کاری که سعی داشتن با سیفا و ترور بکنن خوشم اومد، اما نسبت به زمینهچینی که شده بود، خیلی کم بهشون پرداخته شد. من واقعاً جذب اون شهر کوچک و رازهاش شده بودم، اما سریال خیلی سریع از همه چیز گذشت. داستانشون رو دوست داشتم، نقطه قوت این فصل بود. دیدن اینکه موجودات شب چطور با «سالا» و آدمهاش ارتباط میگرفتن و فریبشون میدادن خیلی جالب بود. یکم برام عجیبه که اون موجود چطور وردها رو بلد بود، اما بیخیال میشم. «سن ژرمن» اضافه شدنِ خوبی بود؛ راستش بیشتر از یاد گرفتن درباره «کریدور بینهایت» خوشم اومد. مفهومش واقعاً جذابه و چشمم رو به صفحه میخکوب کرد. تنها چیزی که واقعاً ازش ناراضیام اینه که «قاضی» رو به عنوان قاتل بچهها نشون دادن. این موضوع یهو از ناکجاآباد اومد و هیچ چیزی به داستان اضافه نکرد؛ انگار شخصیتهای اصلی ما کم سختی کشیده بودن، اینم یه ضربه نهایی غیرضروری بود. هکتور به عنوان یه شخصیت زودباور تثبیت شده که با چند تا رفتار خوب زود خام میشه. میبینیم که «لنور» از این موضوع سوءاستفاده میکنه و انصافاً لنور به عنوان یه شخصیت خیلی جالب طراحی شده بود. اون یه جورایی به هکتور اهمیت میده اما به شدت به هدف خواهراش وفاداره. هیچوقت مطمئن نبودم کی داره بازیش میده و کی واقعاً نگرانشه. در نهایت میبینیم که اونم مثل خواهراش فاسده، فقط با «حیوانات خونگیش» مهربونتر رفتار میکنه. خوشحالم که اون بیشتر تو چشم بود چون کارمیلا واقعاً جالب نبود و بقیه صحنههای خواهرا هم از مشکل «تعریف کردن به جای نشان دادن» رنج میبرد. آیزاک لحظات خوبی داشت و گفتگوهاش با بقیه گاهی جالب بود. اما وقتی یادت میاد ارتش موجودات شب رو داره و وقتی مردم میخوان باهاش بجنگن شوکه میشه، همه چیز خراب میشه. تعجب میکنه که چرا مردم بهش اعتماد ندارن و فکر نمیکنن هیولاش اونا رو نمیکشه! میفهمم سازندهها دنبال چی بودن، اما خیلی بد اجرا شده و شخصیتش گاهی غیرقابلتحمل میشه.
**فصل ۴ - نمره ۲ از ۱۰:**
اول درباره ترور و سیفا بگم؛ داستان و پایانبندی خیلی ناامیدکنندهای داشتن. داستانشون تو این فصل رو میشه اینطوری توصیف کرد: هفتهها وقت تلف کردن برای کشتن تلاشهای بیهوده جهت احیای دراکولا. بعدش رسیدن به «تارگوویشته» برای گرفتن سلاحهای جدید و مثلاً کمک به مردم. اینها اصلاً مهم نیست چون در نهایت هیچ اشارهای بهشون نمیشه. وقتی تو صفحه بودن حوصلهام سر میرفت چون هیچ چیزی به کل داستان اضافه نمیکردن. کاش حداقل به باردار بودن سیفا یا کنار اومدن با این موضوع اشاره میکردن، اینطوری جالبتر میشد. از اینکه ترور چقدر راحت یه سلاح برای کشتن «مرگ» پیدا کرد هم اصلاً خوشم نیومد. اون صحنه مرگِ فیک هم خیلی بد بود. نمیدونم چی بگم چون واقعاً ناامید شدم، تقریباً آرزو میکردم ترور مرده باقی میموند. میتونست خط داستانی جالبی برای سریال Nocturne بسازه. تنها نکته مثبتی که به چشمم اومد، دیدن سیفا بود که فهمید چطور از رعد و برق استفاده کنه. این یکی از معدود چیزهایی بود که بهمون «نشون داده شد» و اون هیچوقت دربارهاش حرف نزد. برای همین صحنههایی که ازش استفاده میکرد حس پاداش داشت. هرچی گذشت، زمان کمتری رو صرف تمرکز برای تولید رعد و برق میکرد؛ عاشق اینجور جزئیات هستم. قبلاً گفتم که آرک آلوکارد از فصل قبل اینجا هیچ کاربردی نداره. هرچند این آرک رو خیلی بیشتر دوست داشتم. فقط کاش از المانهایی که فصل قبل چیده شده بود استفاده میکردن. شخصیتها نسبت به جایی که رهاشون کرده بودیم یکم ناهماهنگ بودن. در کل با اینکه چیز خاصی اینجا نمیبینم، حداقل قابل تماشا بود. آیزاک تو این فصل گیجم کرد؛ با اینکه خیلی از شخصیتها میگن اون عوض شده، اما هیچوقت این تغییر به ما نشون داده نمیشه. برای همین باورش برام سخته. میفهمم که اون شهر رو بازسازی کرد، اما این دلیل کافی نیست که این آدم دیگه نمیخواد همه انسانها رو بکشه. تغییر یه اتفاق یهویی و تموم شده نیست. باورهای اون تو فصل قبل به چالش کشیده شد، اما نیاز بود ببینیم که هنوز داره روی اون تصمیمات پافشاری میکنه؛ جایی که انتخاب میکنه میخواد دنیا رو به جای بهتری تبدیل کنه. برای من، اون هنوز به شدت بیثباته و با چند تا فشار کوچیک میتونه راحت برگرده به سلاخی کردن همه چیز. نقشه خواهرا برای تسخیر دنیا همون لحظهای که واقعاً شروع به کار کردن، از هم پاشید. چرا؟ چون آیزاک یهو شده استاد مبارزه و میتونه راحت با کارمیلا تنبهتن بجنگه. توازن قدرت تو این سریال بده و این لحظه بدترین حالتشه. میفهمم کارمیلا خسته بود، اما از هیچکدوم از تواناییهای خونآشامیش استفاده نکرد، در حالی که همیشه خیلی قدرتمند نشون داده شده بود. برای همین باختنش به آیزاک خیلی غیرمنتظره بود. میدونم فنیاش رو بخوای حساب کنی خودش رو کشت، اما باز هم آیزاک مجبورش کرد. این رو هم بگم که رفتن «استریگا» و «مورانا» چون از نقشههای کارمیلا خسته شده بودن، ایده خیلی عجیبی بود اما واقعاً خوب جواب داد. وقت زیادی نداشتن اما از همون مقدار کم خوب استفاده کردن. هکتور همون شخصیتی نیست که آخر فصل ۳ رها کردیم؛ اون یهو با لنور صمیمی شده و مدام گپ میزنن. لنور هم تمام اون جذابیتی که فصل قبل داشت رو از دست داده. این دو تا کلاً شخصیتهای دیگهای شدن؛ هکتور یهو عاشق لنور شده! میخواد باهاش وقت بگذرونه، اونم بعد از اون همه حرف و کاری که لنور باهاش کرد. هیچکدوم از لحظاتشون درست به نظر نمیاد. پایان دادن لنور به زندگی خودش هم غیرمنتظره بود، زمان خیلی کمی باهاش داشتیم که بتونیم این رو باور کنیم. این دو تا احتمالاً بدترین ضربه رو از نویسندگی ضعیف خوردن. چند نکته نهایی درباره پایان؛ به شدت ناامیدکننده بود، عمدتاً به خاطر اون خونآشام رو اعصابِ رندوم که در واقع همون «مرگ» بود. یعنی این موضوع یهو از ناکجاآباد اومد، هیچ زمینهچینی نداشت و کلاً ریتم سریال رو خراب کرد. نبرد نهایی اصلاً حقش ادا نشد و حماسی نبود، در واقع خیلی هم ضعیف بود.