Patrick Melrose
آماده شوید تا با لایههای پنهان طبقه اشراف بریتانیا آشنا شوید. این مینیسریال پنج قسمتی که بر اساس رمانهای تحسینشده ادوارد سنت اوبین (Edward St. Aubyn) ساخته شده، داستان پاتریک را از دوران کودکی مرفه اما بسیار آسیبزا در جنوب فرانسه، تا سوءمصرف شدید مواد مخدر در بیست سالگی در نیویورک و در نهایت مسیر بهبودیاش در بریتانیا دنبال میکند.
سال انتشار: 2018 کارگردان: ژانر: Drama امتیاز: 8.0نقدها و نظرات
Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49
**_بازیهای درخشان؛ به همان اندازه که خندهدار است، دردناک است_**
> _نه، او نباید به آن فکر میکرد، یا در واقع به هیچچیز دیگری، و مخصوصاً نه به هروئین؛ چون هروئین تنها چیزی بود که واقعاً جواب میداد، تنها چیزی که جلوی دویدن او در چرخ همسترِ سوالات بیجواب را میگرفت. هروئین مثل سوارهنظام نجاتبخش بود. هروئین آن پایه صندلیِ گمشده بود که با چنان دقتی ساخته شده بود که با تکتک تراشههای محل شکستگی جفت میشد. هروئین خرخرکنان در انتهای جمجمهاش مینشست و خودش را تیره و تار دور سیستم عصبیاش میپیچید، مثل گربه سیاهی که روی کوسن محبوبش لم داده باشد. به نرمی و غنای گلوی یک کبوتر چوبی بود، یا پاشیدن موم مهر و موم روی کاغذ، یا مشتی جواهر که از کف دستی به کف دست دیگر میلغزند._
- ادوارد سنت اوبین؛ _کمی امید_ (۱۹۹۴)
این مینیسریال پنج قسمتی به کارگردانی ادوارد برگر و نویسندگی دیوید نیکولز، بر اساس رمانهای نیمهاتوبیوگرافیک «پاتریک ملروز» نوشته ادوارد سنت اوبین ساخته شده است. این پنج رمان که بین سالهای ۱۹۹۲ تا ۲۰۱۱ منتشر شدند، در واقع بخشی از روند توانبخشی سنت اوبین بودند، چرا که او با اعتیادهای ویرانگری دست و پنجه نرم میکرد که ریشه در آزار جنسی توسط پدرش در کودکی داشت. در اوج وابستگی، سنت اوبین هفتهای ۵۰۰۰ پوند خرج مواد مختلف میکرد؛ هروئین، کوکائین تزریقی، کوالود، آمفتامین، باربیتورات، مواد افیونی و الکل. گاهی به نوبت و گاهی با هم.
در نقشی که سالها آرزویش را داشت، بندیکت کامبربچ (Benedict Cumberbatch) نقش پاتریک را بازی میکند. در یک پرسش و پاسخ در ردیت در سال ۲۰۱۳، از کامبربچ پرسیده شد که دوست دارد چه نقشهایی را بازی کند و او جواب داد: پاتریک ملروز و هملت؛ که حالا هر دو را بازی کرده است. با وجود اینکه بازی او در نقش هملت در تئاتر باربیکن ۲۰۱۵ خیلی من را تحت تأثیر قرار نداد، اما پاتریک ملروز او فوقالعاده است. سریال نقصهایی دارد و نمیدانم نخواندن رمانها قبل از تماشای آن مزیت بود یا عیب، اما تصویرگری بیباکانه کامبربچ از مراحل مختلف اعتیاد و بهبودی آنقدر خوب هست که (بیشتر) شکافها را بپوشاند. در واقع، در بعضی جاها حتی بیش از حد خوب است. اما بعداً به این موضوع میپردازم.
هر یک از پنج قسمت بر اساس یک رمان ساخته شده و هر کدام در سال متفاوتی روایت میشوند. در قسمت اول، «اخبار بد» (در سال ۱۹۸۲)، پاتریک در اوج اعتیاد به هروئین، خبردار میشود که پدر خوشگذرانش، دیوید (با بازی واقعاً ترسناک هوگو ویوینگ)، در نیویورک مرده و پاتریک باید جسد را تحویل بگیرد. در آنجا تصمیم میگیرد مواد را ترک کند، اما وقتی رابطه پرتنش خود با دیوید را به یاد میآورد، متوجه میشود که این کار سختتر از آن چیزی است که تصور میکرد. در «بیخیال» (در سال ۱۹۶۷)، پاتریک در حالی که پس از بازگشت از نیویورک دچار علائم ترک هروئین شده، به دوران تعطیلات در ویلای خانوادگی در فرانسه در هشت سالگی فکر میکند. با مادری الکلی به نام الینور (جنیفر جیسون لی)، پاتریک کوچک کسی را ندارد که از او در برابر پدرش محافظت کند و اولین روزی را که دیوید به او تجاوز کرد، به یاد میآورد. در «کمی امید» (در سال ۱۹۹۰)، پاتریک که حالا پاک شده و مدتی را در بخش روانپزشکی گذرانده، با اکراه به همراه بهترین دوستش جانی هال در ضیافتی برای پرنسس مارگارت شرکت میکند، جایی که رفتار اشرافزادگانِ جمعشده، هر دو مرد را منزجر میکند. در «شیر مادر» (در سال ۲۰۰۳)، پاتریک که چندین سال است پاک مانده و به عنوان وکیل کار میکند، همراه همسرش مری و دو فرزندشان به ویلای فرانسه میروند. الینور به شدت بیمار است و پاتریک شوکه میشود وقتی میفهمد او میخواهد وصیتنامهاش را تغییر دهد و ویلا را برای یک گورو (مرشد) به نام سیموس دورک بگذارد. این استرس باعث میشود پاتریک دوباره به الکل روی بیاورد که باعث انزجار مری میشود. در قسمت آخر «بالاخره» (در سال ۲۰۰۵)، الکلیسم پاتریک پس از فروپاشی ازدواجش از کنترل خارج شده و الینور از او خواسته که به او در اوتانازی (مرگ خودخواسته) کمک کند.
سریال وقت را تلف نمیکند و از همان ابتدا شدت اعتیاد پاتریک را نشان میدهد. در صحنه افتتاحیه، او تلفن را جواب میدهد تا بفهمد پدرش مرده است. اما بلافاصله مشخص میشود که چیزی در این صحنه درست نیست؛ پاتریک طوری نگاه و صحبت میکند که انگار با بقیه دنیا هماهنگ نیست. او تلوتلو میخورد و به نظر میرسد در حال چرت زدن است، اما ناگهان خم میشود. آیا از غم و اندوه است؟ نه، او فقط یک سرنگ روی زمین دیده و میخواهد تزریق کند. این یک معرفی تکاندهنده برای شخصیت است که نشان میدهد اولویتهای او در این مرحله از زندگی کجاست.
در مجموع، «پاتریک ملروز» ارزش تماشا کردن را دارد. شاید روایت داستان به سبک کلاسیک نباشد و بیشتر روی اتفاقات پراکنده تمرکز کند، اما به خاطر طنز گزنده، نقدی که به اشرافیت بریتانیا وارد میکند و مخصوصاً بازی درخشان کامبربچ، حتماً باید آن را دید. درست است که بازی او آنقدر غالب است که گاهی سریال شبیه به یک نمایش تکنفره میشود، اما انسانیت کافی در بازی او وجود دارد که باعث شود ما تروماهای واقعی پشت آن همه هیاهو را حس کنیم. در نهایت، ما به پاتریک اهمیت میدهیم؛ وقتی در قسمت پنجم او را در یک اتاق محقر و کثیف میبینیم که تمام ثروت و جایگاهش را از دست داده، نمیتوان با او همدردی نکرد. این یک سقوط شبهشکسپیری است و دیدن چنین فروپاشی دراماتیکی در این نوع روایتها نادر است. سریال همیشه جذاب باقی میماند؛ با بازیهای درخشان و حرفهای زیادی برای گفتن.