Us
خانواده ویلسون (Wilson) برای فرار از زندگی پرمشغله خود، به سانتا کروز در کالیفرنیا سفر میکنند تا زمانی را با دوستانشان، خانواده تایلر (Tyler)، بگذرانند. در یک روز ساحلی، پسر کوچکشان جیسون (Jason) نزدیک است گم شود و همین باعث میشود مادرش، آدلاید (Adelaide)، نسبت به امنیت خانوادهاش حساس شود. همان شب، چهار فرد مرموز وارد خانه دوران کودکی آدلاید، جایی که آنها اقامت دارند، میشوند. خانواده با شوک بزرگی روبرو میشوند وقتی میفهمند مهاجمان دقیقاً شبیه خودشان هستند، اما با ظاهری ترسناک و دفرمه.
سال انتشار: 2019 کارگردان: Jordan Peele ژانر: Horror، Mystery، Thriller نویسندگان: Jordan Peele امتیاز: 6.8نقدها و نظرات
Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49
جردن پیل (Jordan Peele) با فقط دو تا فیلم، یکی از بهترین کارگردانهای دنیاست و این فیلم واقعاً معرکهست. نمره من: ۹۶٪
2019-03-10
Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49
اگه از خوندن نقدهای بدون اسپویل من لذت میبرید، لطفاً وبلاگم رو دنبال کنید :)
اول از همه، میتونید نقد من درباره یکی از فیلمهای محبوبم در سال ۲۰۱۷، یعنی «برو بیرون» (Get Out) اثر جردن پیل رو با کلیک روی اسمش بخونید. اون فیلم یکی از بهترین اولین تجربههای کارگردانی و نویسندگی تمام دوران بود؛ کارگردانی که ای کاش زودتر استعدادش رو کشف میکرد چون ژانر وحشت شدیداً به کسی مثل اون نیاز داشت. پیل داره به یکی از سرشناسترین چهرههای هالیوود تبدیل میشه و با فیلم «ما» (Us) دوباره ثابت کرد که استعداد انکارناپذیرش تا سالها قراره دهن ما رو از تعجب باز نگه داره و ذهنمون رو درگیر کنه.
با اینکه فکر میکنم فیلم اولش منسجمتر و خوشساختتر بود، ولی «ما» تا اینجا بهترین فیلم ساله و بعید میدونم تا آخر سال هم از این لیست خارج بشه. بهترین فیلمها اونایی هستن که میتونن یه مسیر ۴۵ دقیقهای برگشت از سینما به خونه رو مثل یه چشم به هم زدن بگذرونن. من تمام اون مدت و حتی بیشتر رو صرف بحث و جدل با پارتنرم کردم که فیلم رو با هم دیده بودیم. الان دیگه درک خیلی خوبی از داستان فیلم و قوس شخصیتی لوپیتا (Lupita) دارم، چیزی که قطعاً در پایان فیلم شما رو کاملاً گیج و مبهوت میکنه. با این حال، میخوام یه بار دیگه ببینمش تا مطمئن بشم «تئوری» من با بقیه چیزها همخوانی داره، مخصوصاً اون جزئیات ریزی که فکر میکنیم مهم نیستن ولی در واقع خیلی هم مهمن.
فیلمنامه پیل تاملبرانگیز و پر از تعلیقه، شخصیتپردازیهای درخشانی داره و صحنههای اکشنش هم به طرز غافلگیرکنندهای خوب فیلمبرداری شدن. انگار این آدم میدونه چطور هر کاری رو به بهترین شکل انجام بده. صحنههای تعقیب و گریز هیجانانگیزن و مبارزهها هم واقعاً خفن و خونین هستن. علاوه بر این، بیشتر اکشن در شب اتفاق میافته که نیاز داره کارگردان بدونه داره چیکار میکنه تا مخاطب بتونه اتفاقات رو دنبال کنه. من حتی یک بار هم موقع صحنههای اکشن رشته کار از دستم در نرفت. میدونستم کی به کیه، کجان و دارن چیکار میکنن. امروزه با توجه به اینکه بلاکباسترهای اکشن چجوری ساخته میشن، این بزرگترین تعریفیه که میتونم از یه کارگردان بابت این مدل صحنهها بکنم.
خیلی از مقالهها دارن جردن پیل رو «اسپیلبرگ بعدی» یا «هیچکاک جدید» صدا میزنن. من بهش میگم «اولین جردن پیل»! دوست داشتم خودم این جمله آخر رو ابداع میکردم، ولی کار من نبود... و از این بابت خوشحالم. این یعنی آدمهای بیشتری دارن به این باور میرسن که پیل یه پدیده منحصربهفرده، نه کپیِ بقیه. نماهای نزدیک (Close-up) امضای اون که مستقیماً روی صورت بازیگراست، میتونه کلی حرف درباره شخصیت بزنه. علاوه بر این، بازیگرا یه فرصت طلایی پیدا میکنن تا طیف وسیع احساسات، میمیکهای فوقالعاده و استعداد بیحد و مرزشون رو نشون بدن... البته اگه کسی مثل لوپیتا نیونگو (Lupita Nyong'o) باشید. درست بعد از دیدن «آلیتا: فرشته جنگ»، پیشبینی کردم که اسکار بهترین جلوههای ویژه رو میگیره و هنوزم پای حرفم هستم. خب، الانم میخوام اولین کسی باشم که نه تنها نامزدی اسکار، بلکه برد بهترین بازیگر زن رو برای لوپیتا پیشبینی میکنه. دنیل کالویا در «برو بیرون» عالی بود، اما لوپیتا با دو (!) بازی قدرتمند و خیرهکننده از همکارش جلو میزنه. در نقش مادر اصلی، مهربونی و ویژگیهای دوستداشتنی رو نشون میده و در نقش همزادش، ترسناک، تهدیدآمیز و شروره. بازی کردن دو شخصیت کاملاً متفاوت با ویژگیهای فیزیکی و روانی متمایز برای لوپیتا اصلاً کاری نداشت. اون خیلی بینقص و راحت از پسش براومد و کل بار روایت رو مثل آب خوردن روی دوشش کشید. لایق هر جایزهای که هست، هست. با این حال، بقیه بازیگرا هم خیلی بهش کمک کردن. وینستون دوک (Winston Duke) در نقش گیب ویلسون خیلی خندهداره و منبع اصلی کمدی در طول فیلمه. پیل با یه تعادل عالی بین لحنهای مختلف، اجازه میده دوک در نقشی که توش مهارت داره بدرخشه. فیلم «ما» گاهی میتونه خیلی سنگین و تاریک بشه، برای همین یه خنده کوتاه اینجا و اونجا همیشه لازمه. بازیگرای جوون هم عالی هستن، ولی باید به شهادی رایت جوزف (Shahadi Wright Joseph) بابت بازیش در نقش زورا ویلسون تبریک بگم. اون تقریباً همسن آماندلا استنبرگ در «عطش مبارزه» (The Hunger Games) است. اون موقع میدونستم استنبرگ بازیگر فوقالعادهای میشه و اشتباه نمیکردم. حالا هم ۱۰۰٪ مطمئنم که شهادی یه بازیگر استثنایی میشه، اگه تا الان نشده باشه.
از نظر فنی، قبلاً بالا نوشتم که پیل چقدر بااستعداده. از توانایی بینقصش در فیلمبرداری صحنههای اکشن در تاریکی گرفته تا فیلمنامه درخشانش، اون تقریباً تو هر جنبهای از فیلمش گل کاشته. موسیقی متن هم خیلی قشنگ داستان رو همراهی میکنه؛ وقتی همه چیز خوبه با آهنگهای ریتمیک و باحال، و با صداهای بلند و عجیبِ فرشتهوار که فوراً لحن فیلم رو عوض میکنن. تدوین بینقص هم کمک میکنه تا بعضی از ایرادات ریزی که با صحنههای توضیحی (Exposition) داشتم، مخصوصاً اواخر فیلم، پوشونده بشه. با اینکه درک میکنم داستان وقتی «توضیح داده میشه» کلی نکته برای هضم کردن داره، ولی فکر میکنم پیل این کار رو در قالب یه مونولوگ کمی سریع انجام میده که شاید بعضیها خوششون نیاد. برای من، ابهام کامل جذابتر بود. اگه هیچی رو توضیح نمیدادن، من ذوقزده میشدم، ولی نیاز به توضیح رو درک میکنم. ایراد دیگهام با فیلم مربوط به اون یکی خانوادهست که الیزابت ماس (Elisabeth Moss) و تیم هایدکر (Tim Heidecker) نقششون رو بازی میکنن. وقتی به اونا و اهمیتشون در داستان فکر میکنم، میبینم یا میشد بهتر ازشون استفاده کرد یا اصلاً نباید میبودن. این حد وسط بین این دو گزینه یه کم اذیتم میکنه چون حس میشه از این دو بازیگر فوقالعاده، مخصوصاً ماس، خیلی کم استفاده شده. اونا واقعاً برای بالا بردن سطح کلی داستان مهمن، ولی باز هم ای کاش بیشتر بهشون پرداخته میشد.
متأسفانه فکر میکنم مخاطبا «برو بیرون» رو بیشتر دوست داشته باشن، با اینکه «ما» ویژگیهای ژانر وحشت رو بیشتر از فیلم اول داره. نه فقط به خاطر اینکه دنبال کردن و در نهایت فهمیدن داستان اون راحتتر بود (بعضیها واقعاً خیلی قبل از تموم شدن فیلم سالن رو ترک کردن... واقعاً که!)، بلکه به خاطر اینکه پایان قطعی داشت. بدبختانه مردم زیاد دوست ندارن بعد از تموم شدن فیلم بهش فکر کنن، پس اگه پایان باز داشته باشه، عصبانی میشن. این اتفاقیه که میافته اگه با انتظار یه فیلم ترسناک ارزون، پر از جامپاسکرهای کلیشهای و شخصیتهای توخالی برید سراغ «ما». این یه فیلم «ترسونک» نیست. این یه فیلم در ژانر وحشته، اونم از نوع فوقالعادهاش. اگه یه نصیحت ساده و بدون اسپویل میخواید که چطور با داستان فیلم برخورد کنید، بعد از امتیازم یه جمله کوتاه میذارم.
جردن پیل تکه. شبیه هیچکس دیگه نیست. اون دوباره یه روایت تاملبرانگیز، عمیق و به شدت پرتعلیق ارائه میده. از اول تا آخر گیرا و سرگرمکننده، بدون هیچ لغزشی در طول مسیر. از نظر فنی بینقص، و اون نماهای نزدیکِ امضاش روی صورت بازیگرا که بار احساسی دارن، واقعاً خیرهکنندهست. لوپیتا نیونگو چیزی رو ارائه میده که به نظرم بهترین بازی (یا بازیهای) دوران کاریشه و باید نه تنها کلی نامزدی، بلکه کلی جایزه هم براش بگیره. تیم بازیگری درخشان، تعادل لحنی خوب با کمدیهای خندهدار، و پر از صحنههای اکشن ترسناک و هیجانانگیز. فیلم «ما» فقط یک برداشت نداره. نگاه من درست یا غلط نیست، فقط نقطه نظر منه. از اون فیلمهاییه که میتونید بارها و بارها ببینید و هر بار یه نکته جدید پیدا کنید که قبلاً متوجهش نشده بودید. با این حال، فکر میکنم اتفاقی که در لحظه آخر میافته واقعیت داره و من کلی نشونه در طول فیلم دارم که از نظرم دفاع کنم. علیرغم برخی مشکلات/ایرادات جزئی، بدون شک بهترین فیلم سال ۲۰۱۹ تا به اینجاست و خیلی بعید میدونم تا آخر سال از لیست ۱۰ تای برتر من خارج بشه. ممنون پیل، نه فقط برای ساختن فیلمهای ترسناک عالی، بلکه برای اینکه خودتی. برید ببینیدش!
امتیاز: -A
نصیحت: روی کارهای پسربچه تمرکز کنید، و اینکه چطور به هر چیزی که میبینه یا انجام میده واکنش نشون میده.
Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49
فیلم «ما» با بازیهای درخشان و کارگردانی دقیق، بیشتر از اینکه جواب بده، سوال ایجاد میکنه و تمام ابزارهای لازم برای حل کردن تکتک معماها رو در اختیار خودِ مخاطب قرار میده. همین موضوع باعث شده این فیلم به یه شاهکار ترسناک و به شدت تاثیرگذار تبدیل بشه.
2019-03-26
Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49
نقد کردن فیلم «ما» (Us) کار سختیه. سخته که بدون اسپویل نقدش کنی (کاری که من اینجا میخوام بکنم)، ولی فکر کنم حتی اگه میخواستم اسپویل هم بکنم، باز هم برام چالشبرانگیز بود. چیزی که میتونم بگم اینه که حس من نسبت به فیلم مدام بالا و پایین میشد. یه جا، چنان غرق یه سکانس شدم که برای یه لحظه مطمئن بودم هیچ فیلمی در طول سال نمیتونه روی دستش بیاد. اما بعد اون سکانس تموم شد و کمی بعدش هم فیلم به پایان رسید و حس من تبدیل شد به: «...خوب بود». **قطعاً** ارزش دیدن، دوباره دیدن و تحلیل کردن رو داره (کلی نکته توی این فیلم هست که باید کالبدشکافی بشه) ولی شاید نشه بالاترین تعریف و تمجیدهای ممکن رو ازش کرد.
_امتیاز نهایی: ★★★ - خوشم اومد. شخصاً پیشنهاد میکنم یه بار ببینیدش._
Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49
**_یک تریلر اجتماعی-سیاسی تاثیرگذار که به مسائل طبقاتی و امتیازات ویژه میپردازد_**
> _«بنابراین خداوند چنین میگوید: اینک من بلایی بر ایشان خواهم آورد که از آن رهایی نتوانند یافت؛ و هرچند نزد من استغاثه کنند، ایشان را اجابت نخواهم کرد.»_ - ارمیا ۱۱:۱۱
در دومین اثر بلند جردن پیل، یعنی «ما»، جزئیاتی وجود داره که بهتون نشون میده چقدر فکر پشت این فیلم بوده. در صحنه افتتاحیه که در سال ۱۹۸۶ اتفاق میافته، دختربچهای وارد تالار آینهها میشه که بیرونش تابلویی با نوشته «خودت را پیدا کن» نصب شده و بالای در هم عکس یک بومی آمریکایی با عبارت «سفر رویای شمن» دیده میشه. جلوتر در فیلم، در زمان حال، همون تالار آینهها رو میبینیم، همون جمله «خودت را پیدا کن» هم هست، اما حالا عکس بومی آمریکایی با یک جادوگر و عبارت «سفر رویای شمن» با «جنگل جادویی مرلین» جایگزین شده. این تغییر که شاید خیلیها به سادگی از کنارش بگذرن و اون رو نمادی از حساسیتهای افراطیِ دنیای امروز بدونن، در واقع خیلی پرمعناتره. این نشوندهنده تلاش بیمعنی و سطحی برای مقابله با ناراحتیِ جامعه از خشونتهاییه که در طول تاریخ ایالات متحده وجود داشته. مثل این میمونه که روی یه عضو قطع شده، چسب زخم بزنی؛ «_آره، مرد سفیدپوست بومیهای آمریکا رو قتلعام کرد، ولی اگه کارهایی مثل عوض کردن تابلوهای شهربازی رو انجام بدیم، همه چیز باید بخشیده بشه، مگه نه؟_»
این موضوع به نوبه خود مستقیماً به یکی از برجستهترین تمهای فیلم اشاره داره: ایالات متحده (یا «ما») اونطوری که امروز میشناسیم، کشوریه که بر پایه خشونت، نژادپرستی و ظلم بنا شده، اما تا زمانی که این چیزها زیر فرش جارو بشن و کسی دربارهشون حرف نزنه، نیازی به نگرانی نیست. پیل دقیقاً میخواد که مردم درباره اینها حرف بزنن.
من طرفدار پر و پا قرص فیلم قبلی پیل، یعنی «برو بیرون»، نبودم؛ ایده معرکهای داشت و فیلم خوشساختی بود، اما من رو کمی بیتفاوت گذاشت. با این حال، هرچند فیلم محبوبم نبود، قطعاً تحسینش میکردم که چطور کلیشههای ژانر رو بازسازی کرد تا نشون بده صرفاً چون آمریکا ظاهرِ یک جامعهیِ به ظاهر «پسانژادی» رو به خودش گرفته، لزوماً به این معنی نیست که پشت درهای بسته و در قلب آدمها هم همینطوره. در فیلم «ما»، او در یک فضای استعاری مشابه کار میکنه و از کلیشههای تریلرهای «تهاجم به خانه» استفاده میکنه تا مسائل طبقاتی و به خصوص «امتیازات ویژه» رو کالبدشکافی کنه؛ در عین حال این ایده رو مطرح میکنه که چیزی که به ما «انسانیت» میده، ممکنه با چیزی که ما رو «انسان» میکنه یکی نباشه.
داستان، تمثیلی از ملتیه که علیه خودش تقسیم شده؛ یک هویت ملی تکهتکه شده که مرزبندی شدیدی بین بالانشینها و پاییننشینها، داراها و ندارها، و کسانی که فرصت دارن و کسانی که ندارن، میبینه. در واقع، پیل میگه وقتی نابرابری اجتماعی/اقتصادی/سیاسی برای مدتی طولانی اینقدر شدید باشه، دیر یا زود، تنها راهی که برای «ندارها» باقی میمونه اینه که یه بیانیه بزرگ صادر کنن؛ بیانیهای که تقریباً قطعیه که مسالمتآمیز نخواهد بود.
فیلم در سال ۱۹۸۶ شروع میشه، زمانی که خانواده توماس از تفرجگاه ساحلی سانتا کروز دیدن میکنن. با توجه به اینکه رابطه بین پدر، راسل و مادر، رین در سردترین حالت ممکنه، دخترشون آدلاید (Madison Curry) عملاً نادیده گرفته میشه. رین، آدلاید رو به راسل میسپره و به دستشویی میره، اما راسل که بیشتر سرگرم بازیه، متوجه نمیشه و آدلاید به سمت ساحل میره. او وارد یک تالار آینه عجیب در ساحل میشه و چیزی میبینه که به شدت بهش شوک وارد میکنه و باعث میشه تا چند سال حرف نزنه. فیلم بعد به زمان حال کات میخوره، جایی که آدلاید ویلسونِ بالغ (با بازی خیرهکننده لوپیتا نیونگو) با خانوادهاش به سانتا کروز سفر میکنه. اونا که یک خانواده متوسطِ مرفه هستن، در خانهای که متعلق به والدین آدلایده اقامت دارن، هرچند گیب (Winston Duke) حرص میخوره که چرا به اندازه همسایههاشون، یعنی تایلرها، پولدار نیستن. آدلاید که از نزدیک بودن به محل ترومای کودکیاش ناآرامه، متقاعد میشه که اتفاق وحشتناکی قراره بیفته. با اینکه گیب اول جدی نمیگیره، اما آدلاید اونقدر در باورش مصممه که گیب قبول میکنه فردا اونجا رو ترک کنن. اما همون موقع برق قطع میشه و جیسون خبر میده که چهار نفر با ظاهری تهدیدآمیز توی ورودی خونه ایستادن.
البته اسپویل نیست اگه بگم اون آدمهای توی ورودی، دقیقاً همزادهای (doppelgängers) خانواده ویلسون هستن (که همون چهار بازیگر نقششون رو بازی میکنن) و نیتشون اصلاً دوستانه نیست. اما یکی از مشکلات نقد کردن فیلم اینه که خیلی از تمها و ایدههای بزرگ اجتماعی-سیاسی به این گره خورده که این همزادها کی هستن و چی میخوان، برای همین بحث دربارهشون بدون اسپویل سخته. پس، یه اسپویل کوچیک در پیشه: به این همزادها میگن «بند شدهها» (Tethered)؛ در واقع اونا نژادی هستن که زیر زمین زندگی میکنن و از نظر روحی به کسانی که روی زمین هستن وصل شدن (این اطلاعات همون اوایل فیلم لو میره، پس اسپویل بزرگی نیست).
با اینکه فیلم تا حدی از اپیزود «تصویر آینهای» سریال «منطقه نیمهروشن» (The Twilight Zone) محصول ۱۹۶۰ الهام گرفته، اما به نظر میرسه منبع الهام اصلی برای این موجودات، افسانههای محلی درباره «مردمان موشکور» و به طور خاص، نبرد بین «مورلاکها» (انسانهای قویِ غارنشین) و «الویها» (انسانهای ظریفِ میوهخوار روی سطح زمین) در کتاب «ماشین زمان» اثر اچ. جی. ولز (۱۸۹۵) باشه. پیل با هدف بررسی شکافهای اقتصادی و اجتماعی در آمریکای معاصر، این تم رو از همون ابتدا با حسادت گیب به خونه بهتر، ماشین شیکتر و قایق بزرگترِ تایلرها معرفی میکنه. بعداً، با ورود همزادها، این تم صریحتر میشه؛ اونا بدون اینکه تقصیری داشته باشن، در دنیایی زیرزمینی زندگی میکنن و از فرصتهایی که روی زمینیها دارن محروم موندن. بعدِ نمادین داستان از این واضحتر نمیشه؛ فیلم در واقع تمثیلی از شکاف طبقاتیه. خانواده ویلسون نماینده یک خانواده متوسط آمریکایی، مرفه و تحصیلکرده هستن. همزادها نماینده طبقه فرودست هستن که زندگیشون برعکسِ ویلسونهاست؛ کسانی که به امتیازات ثروتمندان دسترسی ندارن، با وجود اینکه همون احساسات، همون بیولوژی و همون ظرفیت برای خوشبختی و موفقیت رو دارن. این شباهت وقتی به اوج میرسه که آدلاید از «رد» (همزادش) میپرسه اونا کی هستن، و رد با تعجب و صادقانه جواب میده: «_ما آمریکایی هستیم._»
از این نظر، فیلم کاملاً درباره طبقاتیگری و حاشیهنشینی در جامعه امروز آمریکاست. به همزادها یاد داده شده که روح ندارن و اونا به عنوان نسخههای کینهتوز و تلخِ آدمهای روی زمین به تصویر کشیده میشن؛ پیل معتقده که فقط «شرایط» اونها رو از هم جدا کرده. آدلاید باهوشتر یا توانمندتر از رد نیست؛ بلکه تفاوت اصلیشون فقط تفاوت بین یک آدم فقیر و یک آدم پولداره؛ یعنی تقدیرِ زمان تولد. این موضوع به شاید مهمترین نکته فیلم اشاره داره: حاشیهنشینها، فقرا و کسانی که مورد تبعیض قرار گرفتن، اگه فقط بهشون فرصت داده بشه، میتونن درست مثل بقیه موفق بشن. این موضوع در نمای پایانیِ قدرتمند فیلم هم مورد اشاره قرار میگیره. اسپویل نمیکنم، اما تصویر آخر نشون میده که همزادها کاری رو به سرانجام رسوندن که رویزمینیها یک بار تلاش کردن و شکست خوردن. همزادها که جسماً زیر زمین و روحاً به واسطه اتصالشون به بالاییها اسیر شدن، نادیده گرفته میشن و زیر فرشِ جامعه جارو میشن؛ درست مثل اون تغییر عکس بالای تالار آینهها: «_اگه مشکل رو پنهان کنیم، یعنی دیگه مشکلی وجود نداره._»
پیل در چیزی که در واقع بررسیِ مداوم و معکوسِ «سندرم خودویرانگری» (impostor syndrome) است، به صورت نمادین بررسی میکنه که چه اتفاقی میافته وقتی حاشیهنشینها و نادیدهگرفتهشدگان دیگه نتونن نادیده گرفته بشن؛ چه فقرا باشن، چه سرکوبشدگان نژادی، چه کهنهسربازان دچار PTSD، چه غیرآمریکاییهایی که با بیگانههراسی بهشون نگاه میشه، یا کلاً هر گروهی که جامعه طردشون کرده. پیل با نگاه به مسائلی مثل خودآگاهی دوگانه، هویت اجتماعی، گناه و امتیازات ویژه، از آمریکا میخواد که خودش رو در آینه ببینه و به اون میلیونها آدم نامرئی فکر کنه. اگه اینها به نظر شعاری میرسه، به خاطر اینه که واقعاً هست؛ پیل داره موعظه میکنه. اما به خودش اجازه میده کمی هم با این موضوع شوخی کنه؛ مثلاً وقتی زورا خودش رو برای نبرد مسلح میکنه، نه با تفنگ یا چاقو، بلکه با چوب گلف این کار رو میکنه. چه سلاحی بهتر از این برای طبقه بورژوا؟ یا بعداً، تنها چیزی که باعث میشه گیب پناهگاه امنش رو رها کنه، وسوسه رانندگی با ماشین تایلرهاست.
درسته که هرچی پیل بیشتر وارد جزئیات همزادها میشه، مشکلات منطقیِ حلنشدنیِ بیشتری پیش میآد و باورپذیری داستان کمتر میشه. اما، این نشونه مهارت فیلمسازی و قدرت دغدغههای تماتیک اونه که این فشار به منطق، اونقدرها که به نظر میرسه به فیلم ضربه نمیزنه. آره، مشکلات عملی بزرگی درباره همزادها وجود داره، اما آدم باهاش کنار میآد چون حرفی که میزنه خیلی جالبه و خیلی هم خوب بیانش میکنه. یکی از تحسینبرانگیزترین چیزها درباره فیلم، توجه به جزئیاته. مثلاً ارجاعات متعددی به ارمیا ۱۱:۱۱ وجود داره که در اون ارمیا نبی به اورشلیم هشدار میده که به خاطر پرستش بتهای دروغین با نابودی روبرو میشه. در فیلم هم این بتهای دروغین به شکل پول و به خصوص یک دستیار مجازی به نام «اوفلیا» ظاهر میشن که تایلرها کاملاً بهش وابستهان و در مرکز تاریکترین شوخی فیلم قرار داره. یه مثال دیگه عدد ۱۱ هست که خودش تصویر آینهایه و در طول فیلم تکرار میشه؛ نه فقط در اشیاء (ساعت دیجیتال ۱۱:۱۱، سقف آمبولانس ۱۱۱۱)، بلکه در ترکیببندی صحنهها که اشیاء طوری چیده شدن که شبیه عدد ۱۱ باشن (دو چراغ منعکس شده در آب، چهارچوب در، درختهای پسزمینه، طرح روی زمین).
همونطور که اینها نشون میده، فیلم «ما» از نظر زیباییشناسی فوقالعاده حرفهای ساخته شده، حتی بیشتر از «برو بیرون». مثلاً صحنه افتتاحیه فیلمبرداری خیرهکنندهای توسط مایک جیولاکیس داره که طوری طراحی شده تا ما رو تا حد ممکن به ذهن آدلایدِ کوچک نزدیک کنه. وقتی او پشت سر والدینش راه میره، دوربین عمدتاً در سطح قد او باقی میمونه و همه چیز بالای سرش قد علم کرده، در حالی که سیب شکری که دستشه به طرز هیپنوتیزمکنندهای قرمز و براقه (میشه گفت شبیه سیب عدن). علاوه بر این، والدینش هیچوقت به هم نزدیک نمیشن که نشونه بصریِ مشکلات واضح در ازدواجشونه. فیلم همچنین یک صحنه به شدت زیبا شامل یکی از همزادها و آتش داره که استادانه فیلمبرداری شده. موسیقی مایکل آبلز در این صحنه عالیه. یک صحنه خوب دیگه هم هست که از «لنز دو کانونی» (split diopter) استفاده شده؛ ابزاری که برایان دیپالما بهش علاقه داشت و اجازه میده سوژههای پیشزمینه و پسزمینه همزمان در فوکوس باشن. پیل با استفاده از اون در یک صحنه حیاتی اواخر فیلم، تنها زمانی رو رقم میزنه که صورت آدلاید و رد رو همزمان در یک قاب میبینیم. این اصلاً یه حرکت نمایشی نیست، بلکه پیل ازش برای تقویت تم فیلم استفاده کرده.
از نظر بازیگری، هیچ نقطه ضعفی وجود نداره، اما کار ظریف نیونگو در نقش آدلاید و رد به عنوان مطالعهای در تضادهای بنیادی، واقعاً قابل توجهه. به جز ظاهرشون، هیچ چیز این دو نفر شبیه هم نیست؛ حالتشون، میمیک صورتشون، طرز حرف زدنشون، راه رفتنشون، واکنششون به محیط و حتی طرز استفادهشون از دستها. آدلاید که قبلاً رقصنده باله بوده، باوقار و ظریفه، در حالی که رد مثل یک ربات حرکت میکنه و حرکاتش منقطع و ناگهانیه. این یه کلاس درس برای انتقال روانشناسیِ فردی از طریق زبان بدنه است و گاهی سخته باور کنی که یک بازیگر هر دو نقش رو بازی کرده؛ اون واقعاً عالیه و لیاقت جایزههای بزرگ رو داره. وینستون دوک هم نقش گیب رو به عنوان یه پدر مهربون و کمی خنگ با کلی شوخی بیمزه بازی میکنه، اما همزادش «آبراهام» رو مثل یه هیولای غولپیکر به تصویر میکشه.
در مورد مشکلات، چند تایی هست. همونطور که گفته شد، مسائل عملیِ حلنشدنی درباره همزادها وجود داره که هیچوقت بهشون پرداخته نمیشه و گاهی اوقات پیل بیش از حد شعاری میشه. اما بزرگترین مشکل من با فیلم چیزی بود که زیاد میبینیم، نه فقط در فیلمهای ترسناک: هر وقت همزادها میخوان کسی رو بکشن، این کار رو فوراً و بدون معطلی انجام میدن. اما بارها فرصت کشتن ویلسونها رو از دست میدن. اولش به نظر میرسه چون میخوان اونا رو به دلیلی زنده نگه دارن، اما بعداً میفهمیم که واقعاً فقط میخوان بکشنشون. اونا هیچوقت با اون سرعت و دقتی که بقیه رو میکشن، برای کشتن ویلسونها تلاش نمیکنن که این یک تناقض آزاردهندهست و باعث میشه در بخشهای زیادی از فیلم تنش واقعی وجود نداشته باشه. علاوه بر این، پیچش نهایی (که چیزی دربارهاش نمیگم) واقعاً جواب نمیده و حس میشه فقط برای غافلگیری اضافه شده و کاملاً با بدنه داستان چفت نشده.
با وجود این مشکلات کوچک، «ما» فیلم تاثیرگذاریه که تقریباً از هر نظر نسبت به «برو بیرون» پیشرفت کرده و یک بیانیه هنری کاملتره. فیلم با بررسی این موضوع که چقدر درگیرِ نداشتههای خودمون هستیم که هیچوقت به کسانی که خیلی کمتر از ما دارن فکر نمیکنیم، آینهای شکسته جلوی جامعه میگیره و زشتترین تبعیضها و شکستهاش رو نشون میده. همزادها هیولا هستن چون چارهای جز هیولا شدن براشون باقی نمونده؛ اونا زندانیِ سیستمی هستن که هیچ نقشی در ساختنش نداشتن و اجازه مشارکت در اون رو هم ندارن. فیلم «ما» هم از نظر بصری حرفهایه و هم از نظر تماتیک پیچیده؛ پیل دوباره همون نوع سرکوب اجتماعی رو بررسی میکنه که هیچکس نمیخواد بهش اعتراف کنه، اما این بار دایره دیدش رو فراتر از مسائل نژادی میبره. در «برو بیرون»، او داستانی از تسخیر بدن رو به داستانی از روابط سیاه و سفید تبدیل کرد. در «ما»، او نشون میده که ظلم میتونه به راحتی از مرزهای نژادی عبور کنه. و وحشت واقعیِ این موضوع در هیولاها یا جامپاسکرها نیست، بلکه در بیرحمیِ مداومِ انسانها نسبت به همدیگهست.
Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49
اولش خیلی کنجکاوکننده و مرموز شروع شد و فکر کردم یه چیزی تو مایه های مسائل ماوراءالطبیعهست (که من خیلی دوست دارم)، اما متأسفانه مسیرش عوض شد و در کل به نظرم یه فیلم معمولی بود.
2019-09-16
Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49
فیلم شلختهست، منطق یا انسجام درونی نداره، تصمیمات داستانیِ واقعاً عجیب و احمقانهای میگیره و پایانش هم اصلاً راضیکننده نیست. اما در عین حال، به طرز عجیبی سرگرمکننده و گیراست و به آدم خوش میگذره، حتی اگه آخرش مغزتون سوت بکشه که بخواید منطقش رو بفهمید. جردن پیل بعد از فیلم عالی «برو بیرون»، حالا با «ما» اومده؛ داستان خانوادهای که توسط همزادهای شرورشون شکنجه میشن، همزادهایی که دنبال انتقام هستن و میخوان بالاخره سهمشون رو از زندگی بگیرن (که یه استعاره واضح اجتماعی-اقتصادی هست). در نهایت فیلم خیلی منطقی نیست، ولی باز هم یه جذابیت عجیبی داره. انگار پیل سعی میکنه ما رو از در رد کنه، ولی خیلی دیر میفهمه که یادش رفته اول در رو باز کنه و ما هم مثل شخصیت تبلیغاتی «کول-اید» از وسط در رد میشیم و کلی خرده چوب هم میره تو چشممون! نتیجهای که میخواستیم رو میگیریم، ولی اصلاً بدون درد نیست. مشکل اصلی همون منطق پایهست. هرچی فیلم جلوتر میره، نمیتونید از خودتون نپرسید که این دقیقاً چجوری کار میکنه؟ برای اینکه با شخصیتهای فیلم ارتباط برقرار کنید، باید بفهمید دنیایی که توش هستن چجوری کار میکنه. راستش به نظر من دنیای «ارباب حلقهها» منطق درونیِ بیشتری نسبت به این دنیا داشت! در حالی که این قراره دنیای خودمون باشه، نه یه سرزمین فانتزی عجیب. با اینکه فیلم پر از مشکل عدم باورپذیریه، ولی هنوزم به طرز عجیبی کیف میده. واقعاً سرگرمکنندهست! ایده عالیه، فقط شلخته اجرا شده و انگار عجله داشتن زودتر تمومش کنن بدون اینکه بخش منطقی داستان رو درست کنن. برای همین از اون فیلمهاییه که مخاطبا رو دو دسته کرده. من خودم هر دو طرف رو درک میکنم، برای همین یه امتیاز متوسط بهش میدم. اگه میتونید آگاهانه منطق رو ببوسید بذارید کنار، حتماً بهتون خوش میگذره. وگرنه، شاید بهتر باشه نبینیدش تا اعصابتون خرد نشه.
2019-11-13
Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49
خب، نسبت به «برو بیرون» از اون نژادپرستیِ گلدرشت کم کردن، که خودش یه نکته مثبته. فیلم مثل «تولد یک ملت» آدم رو موقع تماشا معذب نمیکرد. ولی هنوزم اون حس نژادپرستی هست، فقط یه کم ملایمتر شده. و مثل «برو بیرون»، وقتی دیگه از نظر اجتماعی پذیرفته نباشه، همون حس ناخوشایند رو خواهد داشت. اما باز هم میگم، چون شدتش رو کم کردن، تماشاش اونقدرها سخت نیست. با این حال، فیلم تقریباً همه چیز رو همون اول لو میده؛ حتی اون اتفاق بزرگ آخرش رو. پس اگه به جزئیاتِ خیلی واضح دقت کنید، پیچش آخر فیلم رو راحتتر از یه توپ بیسبال که با سرعت ۲۰ مایل داره میاد میبینید. یه لحظه شک میکنید که شاید اون نشونههای واضح اشتباه باشن، اما درست قبل از شروع اکشن، مادر یه سخنرانی میکنه تا کاملاً مطمئن بشید که بله، شما از همون اول درست حدس زده بودید. و اون بحث نژادپرستی هم، با اینکه ملایم شده، کاملاً مشخص میکنه که اون اتفاق صلحآمیز و محبتآمیزی که اول فیلم بهش اشاره شد، فقط برای نوستالژی نیست. قراره یه المان داستانی باشه، فقط به این خاطر که کسی مثل جردن پیل از اون آدمهایی نیست که به اون حرکتِ محبتآمیزِ دهه هشتادی با دید مثبت نگاه کنه.
2023-01-12
Warning: Array to string conversion in /var/www/moqava.com/wp-includes/formatting.php on line 1128
Array
Warning: Undefined array key "isCritic" in /var/www/moqava.com/wp-content/themes/morakab/index.php on line 49
یه خانواده معمولی در حال گذروندن تعطیلات هستن که توسط همزادهای ظاهراً نامیرا و به شدت وحشیشون مورد حمله قرار میگیرن. من از این فیلم خوشم اومد؛ اصلاً ترسناک نیست، در واقع به یه نوعِ عجیبی خندهداره. اون بچههای آکروباتباز که با دست و پایی که از هر طرف خم میشه (و میشکنه) اینور اونور میپرن، باید برن المپیک! ایده فیلم اصلاً اورجینال نیست؛ کلی فیلم دیگه در همین سبک دیدید، ولی این یکی «سرگرمکننده» است! داستان با جذابیت جلو میره و با اینکه دیالوگها قرار نیست جایزه پولیتزر ببرن، ولی تقریباً دو ساعت فرار از واقعیت رو فراهم میکنه که ادای دیگهای هم نداره. (بله، پایانش واقعاً افتضاحه!).
2024-05-30