فوتوكوبي
«پنج سال آینده خودت رو کجا میبینی؟» این یک سوال کلیشهای است که در یک مصاحبه کاری از محمود پرسیده میشود، اما همین سوال ساده، پرسشهای عمیقتری را درباره هدف زندگی در ذهن او بیدار میکند. محمود، کارگر سابق یک چاپخانه دستی که شغلش به دلیل رواج کامپیوترها از بین رفته، در مرحلهای از زندگیاش قرار دارد که شروع به همذاتپنداری با انقراض دایناسورها میکند. او زندگی روزمرهای دارد که حول محور مغازه فتوکپیاش، مستمری بازنشستگیاش که همیشه دیر پرداخت میشود، و همسایگان و مشتریانی میچرخد که مثل خودش گرم و مهربان هستند. هیچ چیز این تصویر زیبا را تیره نمیکند جز صاحبخانه طماعش که هیچ درکی از مشکلات مالی محمود ندارد و مدام به خاطر عقب افتادن اجارهخانه به او غر میزند. در این میان، محمود با احساسات عاشقانهای که نسبت به همسایهاش، صفیه (Safeya) که زنی بیوه است پیدا کرده، دستوپنجه نرم میکند؛ صفیه نیز به نوبه خود با تنهایی دستبهگریبان است. عشق نوپای آنها با موانع زیادی روبرو میشود؛ از سن و سال بالایشان گرفته تا مخالفت پسر صفیه با این رابطه، و همچنین احساسات آشفته خود صفیه نسبت به زنانگیاش پس از عمل جراحی برداشتن پستان (ماستکتومی). ما وارد دنیای این شخصیتهای تنها میشویم که به انقراض خود نزدیک میشوند. و همراه با آنها، به این درک میرسیم که هیچکس نمیتواند به تنهایی با خطرات انقراض روبرو شود؛ بلکه تنها با پیوند با همنوعان خود در مواجهه با این عصر یخبندان استعاری است که میتوانیم انسانیت خود را نجات دهیم، حتی اگر انسانها همچنان باقی بمانند.
سال انتشار: 2017 کارگردان: Tamer Ashry ژانر: Drama نویسندگان: Haitham Dabbour امتیاز: 7.5